سفرنامه نویسی از قدیم ها برای خودش سنتی بوده که با مدرن شدن آدم ها و دنیاشان، دارد یواش یواش فراموش می شود. با همین مدرنیته ی گاه ساختگی که بنایش بر عریانی است، روزگار آدمیان گاه به هم نزدیک می شود و گاه دور. در فرهنگ ما که البته بیشتر بر مبنای فرهنگ شفاهی است، همین عریانی داده ها به کمک ابزاری به نام اینترنت و مشخصا رسانه های دیداری شنیداری، همه و همه دست به دست هم داده تا فاصله ها به اندازه ی یک کلیک باشد. من و شما عجالتا در دو دنیای متفاوت نفس می کشیم اما حکایت مان همان حکایت آسمان و یک رنگی است. در چنین فضایی دیگر کمتر کسی سراغ سفرنامه نویسی به شیوه ی سنتی آن می رود، مگر کسی مثل مظفرالدین شاه که البته خواندن او هم لذت خودش را دارد.
در سفرنامه ی دوم مظفرالدین شاه به فرنگ، چند صفحه ای به اقامتش در پاریس اختصاص دارد که یک روزش را با هم بخوانیم (متن طبق نسخه ی اصلی بازنویسی شده است):
(جمعه بيست و چهارم جماديالاولي)
صبح از خواب برخاستيم الحمدللّه احوالمان خيلي خوب است. امروز دو ساعت بعد از ظهر موسيو لوبه رئيسجمهوري فرانسه ميايد اينجا. صبح كاغذ زيادي از طهران آمده بود همه آنها را خوانديم و جواب نوشتيم بعد موسيو لوبه آمد چائي خورديم خيلي صحبت كرديم، بسيار آدم معقول درست مهرباني هستند. بعد از صحبت ايشان رفتند دكتر گالزوفسكي معروف آمد چشم ما را ديد الحمدللّه هيچ عيبي ندارد قرار شد عينكي براي چشم ما بدهد و رفت. بعد قدري اسباب فنگراف آورده بودند خريديم. موسيو لپاژ آمد تفنگهاي مكه خريده بوديم آورده بودند بعضي دستورالعملها باو داديم. يك ارگ و يك پيانو آورده بودند ارگ را ده هزار فرانك ميگفت پيانو را هم ده هزار فرانك، نخريديم. سفيركبير ايطاليا مقيم پاريس هم كه باو نشان مرحمت فرموده بوديم براي تشكر بحضور آمد. امروز ديگر سوار نشديم در منزل مانديم در جلو بالكن تماشا ميكرديم فخرالملك پياده آمد گذشت سرش پائين بود هر قدر اشاره كرديم نديد تا آمد بالا فرموديم چرا بالا را نگاه نكردي عرض كرد ملتفت نشدم كه قبله عالم بالا تشريف دارند. فرموديم كجا بودي عرض كرد به مغازه فنگراففروشي رفته بودم فنگرافي خريدم. خلاصه بعد از شام رفتيم به گراند اپرا بازي شيطان بود كه مردي را از راه در برد و عاشق زني شد بعد با شوهر آن زن هم دول كرد و او را كشت. حركات شيطان و از راه در بردن مردم را كه ميديديم حقيقتاً احوالمانرا منقلب كرد و از خدا مسئلت نموديم كه ما را از شرّ شيطان حفظ كند. بعد بقدر دويست نفر دختر آمدند و رقصيدند. خيلي تاتر [تئاتر] خوبي بود. بعد از اتمام آمديم بمنزل و خوابيديم.
این مقدمه، شروع سفرنامه نویسی هایی است که هر از گاهی خواهم نوشت. شروع اش هم از سفری هفت روزه به پاریس است که می خوانید و با عکس های دست پخت نگارنده می بینید؛ هر چند همیشه ناگفته هایی می ماند که باید از نزدیک دید و حس شان کرد، کلمه ای هم برای توصیفش نیست و یا دریغ از کلمه ... جذبه ی این رفتن ها و تماشای دنیای آدمیان و کنار این ها، دیدن فرهنگ های متفاوت و آموختن خوبی هاشان، دلیلی است برای نوشتن. شاید این آغاز، کمی هم تفننی، بابی شود برای مباحثی جدی در حوزه ی بکر نشانه شناسی شهری که در فضای وب بایستی جذبه های دیگر را هم به آن افزود.

کسانی که زبان فرانسه را در موسسه ای یا دانشگاهی خوانده اند، شاید یادشان بماند که یکی از اولین تصویرهایی که استادهامان نشان مان دادند همین عکس پیرامید موزه ی لوور هست که برای به شوق آوردن مان از زیبایی و خیلی چیزهای دیگر اش حرف ها شنیده ایم. 
یکشنبه یک نوامبر، لوور و دور و برش را یک دل سیر گشتم. یکشنبه های اول هر ماه هم لوور مجانی است و هم تا چشم کار می کند آدم ریخته از چهار گوشه ی دنیا. یک ساعت اول ممکن است کمی گیج بزنی و دور خودت بچرخی اما زود ماجرا حل می شود و می روی سراغ بخش های تصویر شده ی ذهنت. من اول ژوکوند و مونالیزا را دیدم و بعد سراغ بخش ایران رقتم. همین را بگویم که اگر به چشم های رهگذران این بخش نگاهی بیندازی برفی از حسرت و سوال می یابی. 
زندگی ماراتن وار همه جا ی شهر جاری است. از این بابت همه ی دنیا یکی است و شانس شهری مثل پاریس، دادن اطمینان خاطر به شهروندانش است. اطمینانی که گاه ناشی از تلقین های فرد به خودش است؛ در حالی که زیر پوست شهر فضای امنیتی غیر محسوسی برای اهلش جاری است و البته که طبیعی است گاهی. جایی که در خیابان هاش قدم به قدم به گوش ات آهنگ یک زبان می خورد، ناهمگونی اتفاق غریبی نیست؛ بگذریم که حاکمیت انسان محوری آن چنان بالاست که آدمی به اقتضای طبیعتش هر کاری نمی کند و اگر هم بخواهد نمی تواند. 
و اما خیابان های شهر. اگر در خیابان دیدید دو نفر محبت شان گل کرده و دارند استفاده ی بهینه از زمان می کنند و اطراف شان هم همه بی خیال و انگار نه انگار چیزی در جهان جابجا می شود و کار هم به جاهای باریک کشیده و خلاف شان بالا گرفته و حالا حالا حالا ... جدای از مزاح این یک مورد ربطی به پاریس و یا جای دیگر ندارد. شاید هم زندگی یافتن همین لحظه هاست، البته همه ی این ها با رعایت اخلاقی که تعریف اش برای هر دو نفری متفاوت است. به قولی : آخرین مرتبه ی مست شدن اخلاق است ... 
از خیابان گفتم و زیبایی هاش. این جماعت هر چه می کنند تا فرهنگ شان بهتر دیده شود؛ شاید درست بر خلاف ما. از رقص هیپ هوپ های شانزلیزه برای جمع کردن چند یورو تا شادی چهره هایی که اگر لبخند تحویل شان ندهی انگاری یک چیزی کم است. خیابان شده محلی برای عرضه ی داشته های آدم ها. از مترو گرفته تا خیابان حضور رنگ، موسیقی و فرهنگ موج می زند. ایفل را هم فراموش نکنید و بازدید از اطرافش. پاریس جاذبه های فراوانی برای گردشگری دارد که کافی است با یک بلیط سفری و اتوبوس های دو طبقه اش در شهر خوب نفس بکشید.
اینجا بهترین شهر برای حس نوشتن است. اگر اهلش باشی با هر نگاه غریبه ای هم می شود از چیزی نوشت. اینکه قدرت داری خودت را جای دیگری بگذاری و با کفش هاش در شهر راه بروی، موهبت کمی نیست برای نوشتن و خلق سوژه. اگر ذهنت درگیر حاشیه های ساختگی و یا واقعیت زندگی نباشد، پاریس خوراک زندگی ادبی و هنری است. اینکه بروی و همان شیوه ی مباحثه سنتی را با فضایی مدرن در کافه ها تجربه کنی. بگذریم که معنی ها به تعداد افراد متفاوت است از هر چیزی از جمله ادبیات و هنر که اگر این طور نبود هرمنوتیک معنی نداشت. در این بین، با درجه ای پایین تر، ترجمه است که برخورد با فرهنگ های متفاوت و درک فضایی دیگر، این امکان را می دهد تا بتوانی ترجمه ای بهتر ارائه کنی. بخشی از آن هم کاملا اکتسابی و تجربی است. راستش کسی که دو خط نوشتن زبان مبدا اش لنگ می زند، بهتر است دنبال مدرک برود تا روزی روزگاری همان چهار تا غلطی که اساتید به خوردمان داده اند را با ترجمه های به مدد ویرایش به دانشجو تحویل بدهد. 
پرلاشز را فراموش نکنید و دخترک مهربانی که دم در این باغ مجلل با نقشه ای دو یورویی هم صحبت تان می شود. تا زبان ات را بگویی نام خفتگان گور آنجا در گورستان را برایت تکرار می کند. علاوه بر هدایت و ساعدی از قاسملو نام برد که من نمی شناختم اش. اتفاقی هم در مراسمی شرکت کردم که همه دوستی را بدرقه می کردند.
پاریس هزار خوب و بد دارد؛ مثل زندگی. عروسی است با ظاهری آراسته و یا دامادی خوش پوش و آب و شانه زده تا با هر کرشمه ای و به رسم اش، تو را از آن خود کند. راست گفته اند پاریس شهر عشق است. شهر منهای وقتی که عشق به زندگی را در چهره ی مردمش نبینی تنگ و دلگیر می شود. در وصفش هزاران بار نوشته اند، خوانده اند و ...
این هم روایتی دیگر... روایتی که درد دیدن چیزهایی درش نیست؛ از اشک های آکاردئون نواز خارجی گرفته که با احساس اش می خواهد خیال مسافری را چند لحظه هم که شده دور از هیاهوی همیشه نگه دارد ولی وفتی کلاهش را برای چند سانتیم مقابل تان می گیرد، ماموران مترو از در می رسند و ... تا تهی دستان مسلمان همیشه در سجده ی شانزه لیزه و ...
پی نوشت ۱ : سال ها قبل توصیه ی دوستانه ای شنیدم که هنوز در ذهنم مرورش می کنم : هیچ چیز ، هیچ کس و هیچ جا را با هم مقایسه نکن. هیچ جا وطن آدم نمی شود. مهم زنده نگه داشتن اسم وطن است در هر جایی و جایگاهی...
پی نوشت ۲ : مراقب عبور ناگهانی نگاهی موازی از جانب آشنایی باشید و به کرام الکاتبین حواله کنید ماجرا را ...
پی نوشت ۳ : این نوشته طعم تجرد دارد و بخشی از جملات را باید آهسته خواند تا مبادا زانوی آهویی بی جفت بلرزد و این دل ناماندگار بی درمان...
نوامبر ۲۰۰۹ مصادف با آبان ۸۸
آخرین دیدارم به بهانه ی دعوت قیصر امین پور به مجلسی مصادف شد با روزی که شاعران جوان در خانه ی هنرمندان غزل خوانی داشتند؛ درست یک هفته قبل از مرگش. غزل زیر را نیما فرقه قبل تر از شعر خوانی قیصر خواند و حسابی چسبید.
لبخندهای ساده ات هر بار می میرند
یک دسته قو در آسمان انگار می میرند
در من هزاران حرف ناگفته است دور از تو
اما به محض لحظه دیدار می میرند
مرگ اشتراک بین آدمهاست با یک فرق
افراد عاشق پیشه چندین بار می میرند
آنها که سقف آرزویی مرتفع دارند
پشت بلندی های آن دیوار می میرند
**
در مردم دنیای من هنجار یعنی عشق
نفرین به آنهایی که ناهنجار می میرند
فراوان دیده ام آدم هایی که رنج حاصل از تنهایی از پا در آورده شان و ترجیح داده اند فاصله ی دل تا زبان شان به اندازه ی دو دنیای متفاوت باشد. مصطفا مستور « من گنجشک نیستم» را با این جمله از قول دانیال نازی، یکی از شخصیت های داستان، آغاز می کند: « وقتی نمی توانی قواعد بازی را تغییر دهی، پس خفه شو و بازی کن.» همین است حکایت عشق و مرگ و دل دل های آدم ها در زندگی؛ جایی که پشت بلندی های دیوارش بایستی چندین بار مرد تا ناهنجار نمرد.
لینک های مرتبط: تا نگاه می کنی وقت رفتن است ، مصطفا مستور و تصویر دیگری از آسمان
امروز، شامگاه پنجشنبه، ساعت ۱۹، پسرکی به جمع خانواده ی ما اضافه شد؛ دقیقا در روز جهانی کودک. پدر و مادر این کودک او را در سکوت در جنوب فرانسه به دنیا آوردند تا نگاهش برای تماشای دنیا از دریچه ی دیگری باشد؛ گرچه گاهی دنیا با تمام وسعتش بر آدمی تنگ می شود. در هر حال، من یکی که دلم سخت برای گپ زدن با این متولد ماه مهر لحظه شماری می کند تا ولایت عهدی خاندان را دو دستی تحویل این نورسیده ی مبارک دهم.
هر کودکی که دیده باز می کند با خودش دنیایی از امید و شادی می آورد. نوستالژی کودکی یکی از آن چیزهایی است که دل ما همیشه تنگش است. همگی شاد و خوش غافل از اینکه پدر و مادر چه ها کشیده اند برای این خوشی. تحمل درد گاهی تلخ است و گاهی شیرین. زادن یک انسان از آن دسته دردهای شیرین است که حاضری گاهی به قیمت جانت بخری تا طعمش را بچشی.
این چند خط را به نیابت از طرفش می نویسم تا یواش یواش خودش هم دیده ها و دل تنگی هاش را از تماشای دنیا براتان بنویسد؛ باشد تا روزی که ما نیستیم به یادمان باشد:
سلام دنیا
چطوری؟ انگاری یه ذره بزرگی ها ... چشمامو که باز کردم یکی شتلقی زد پشتم تا هر چی از اون دنیا داشتم بریزه بیرون... نامرد چند باری ca va گفت و دست زد به یه جایی و ما رو چپکی داد دست مامان مون. مامان هم که انقدر آخش آخش گفت که نفهمیدم چی شد. دیدم یه آقاهه هم هی داره دست و پا میزنه و میگه احوال آقازاده ی ما ... چطوری شازده ی چی چی طلا ( هنوز اسم اونجا رو خوب بلد نیستم! از عموم یواشکی می پرسم بهتون می گم)
هر کی می رسه یه نگاهی تو چشام می کنه و میگه:Bonjour Bébé! Ca va? T'es content
یه چند باری خواستم انگشتمو بکنم تو چشم یکی شون اما زورم نرسید. به موقش یه حالی بهشون می دم ( اینو عموم گفته) فعلا فقط گریه می کنم تا بدونن دنیا دست کیه...
الآنم خستم و خیس. ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا چرا اینجوری نیگا می کنین؟ برید شیرتون رو بخورید دیگه ... فعلا بونژوق همه تون.
پنجشنبه ۱۶ مهر ۱۳۸۸ ـ ۸ اکتبر ۲۰۰۹ ـ ۱۹ شوال ۱۴۳۰
یکی از حاشیه های هر بررسی تحقیقی گاهی مطالعه ی مکاتبات میان نویسندگان است. همین توفیق اجباری باعث شده که هر از گاهی سرکی بکشم به نوشته هایی که ممکن است در تحقیق ام کمکی هر چند کم هم بکند. بخشی از این تحقیق تطبیقی به نویسندگان ایرانی اختصاص دارد که در این میان بیشترین مکاتبات از آن سیمین دانشور و جلال آل احمد است و خوشبختانه منتشر هم شده. به نظرم، خواندنش برای درک حال و هوای ذهنی نویسندگانش و حتی ترسیم فضای زمانه ی خودشان لازم است؛ هر چند دیگر نمی شود با عینک کسی به جامعه نگاه کرد. جدای از ظرایفی که شاید هر کسی نتواند متوجه اش بشود، چیزهایی در این نوشته ها هست که ممکن است زمینه ی یافته هایی هم بشود. یافته هایی که اگر بخواهیم از رفتار شخصی افراد به رفتار اجتماعی شان و یا برعکس تعمیم اش بدهیم، همان چیزهایی است که آدم ها در پاورقی نوشته هاشان می آورند و به راحتی چشم ها را در مقابلش می بندند.
برای من، خواندن این نامه ها بیشتر شبیه تفریحی است در فضایی که می دانی و نمی دانی آخرش چه می شود. امیدوارم ته ماجرا آدم زیر بار اگرها و مگرها فرسوده نشود.
می دانی سیمین، یک آدم ملغمه تضادها است. نمی خواهم ادا در بیاوری و از خواندن این کاغذ خودت را ناراحت شده بدانی و بعد جوابش را بدهی که همچه شدی و همچه. می خواهم اینها را بخوانی و بدانی که این مرد چه جوری دارد خودش را برای خودش وصف می کند. من گاهی فکر می کنم که یک عمر واخورده ام. سرخورده و وازده شده ام. گیر کرده ام میان ادب و سیاست و از هر دو مانده ام. گیر کرده ام میان مدرنیسم و عهد بوقی بودن و باز وازده شده ام. گیر کرده ام میان قناعت انزوا و جبروت قدرت و باز سر خورده ام. نه این را دارم و نه آن را. گیر کرده ام میان عشق و عقل. *
* کتاب سوم نامه های سیمین دانشور و جلال آل احمد در سفرهای کوتاه
ظاهرا اینجا هم دارد رنگ تازه ای به خودش می گیرد. روزگار نو هم عالمی دارد. آدمی که روزگارش عوض نشود، باید کمی در آدمیت اش شک کرد. الغرض: می خواهم به یادداشت های پراکنده ام سر و سامانی بدهم در قالب نوشته هایی که خواهید خواند.
این یادداشت ها، غالبا، حاشیه نگاری هایی خواهد بود که در خلال یک کار تحقیقی و در قالب تزی برای ادبیات تطبیقی نگاشته می شود. شامل همه چیز و شاید هم هیچ چیز است. موضوع اصلی را می خواهم در گذر زمان مطرح کنم؛ هر چند از قبل معلوم است. شما که غریبه نیستید، همه چیز را هم نمی شود روی وب گذاشت... بن مایه های این تز، بر اساس جامعه شناسی ادبیات و ادبیات اجتماعی است.
امیدوارم این پنجره راهی باشد برای گفتگو و دیدار با همه ی مهمان ها، از هر مرام و هر جایگاهی، تا شاید به مدد ادبیات هم بشود به چند صدایی امیدی داشت.
قطره قطره اگر چه آب شديم
ابر بوديم و آفتاب شديم
ساخت ما را همو كه مي پنداشت
به يكي جرعه اش خراب شديم
هي مترسك كلاه را بردار
ما كلاغان دگر عقاب شديم
ما از آن سودن و نياسودن
سنگ زيرين آسياب شديم
گوش آن ما خروش و خشم تو را
همچنان كوه بازتاب شديم
اينك اين تو كه چهره مي پوشي
اينك اين ما كه بي نقاب شديم
ما كه اي زندگي به خاموشي
هر سوال تو را جواب شديم
ديگر از جان ما چه مي خواهي ؟
ما كه با مرگ بي حساب شديم
محمد علي بهمني
این نوشته برای چند وقت قبل تر هست و متعلق به روزهایی که ماجرا این طورها نیود. چند باری خواستم منتشرش کنم ولی هر بار بلاگفا خطایی در ارسال مطلب داد و از خیرش گذشتم. این نوشته ی محمود فرجامی را خواندم و به صرافت انتشارش افتادم. ای کاش بیات نشده باشد...
پیش درآمد: زبان و دید هرمنوتیکی به آن گاهی منشا سو تفاهم و ایجاد فاصله ای میان گوینده و مخاطب است. با این پیش درآمد به سراغ اصل مطلب می روم به این امید که در مصداق ها نشانی از مناقشه ندارم و قصدم استفاده از مثل هایی است که گاهی خواننده با آن هم عقیده است و گاهی نه. این حق هر کسی است که بگوید ولی با کلمه به جان آدمی نیفتد. مختصر می نویسم : از صحن خانه تا به لب بام از آن ِ من / از بام خانه تا به ثریا از آن ِ تو...
این روزها سوال دوستان ام که من را به عنوان ایرانی می شناسد و از ابتدا هم با افتخار ایرانی بودنم را در برابر آنان فریاد زده ام٬ این است: چه خبر... چرا ... شما هم ؟ این روزها٬ ما همه شاهد اتفاقاتی نخواسته هستیم. اینکه جنگ بر سر قدرت به جای نفت، بر سر سفره های مردم آمده و برای ما که دوریم هر روز دست و دلمان می لرزد از دیدن و شنیدن خبری و تصویری. آنچه می رسد نشان می دهد دیگر بوی یکرنگی از این نقش نمی آید. داخل پرانتز بگویم که مدت هاست در کنار فقدان وجود افراد متخصص، نبود یک عده آدم نشانه شناس که یکی از وظایف شان تحلیل جامعه و حاکمان است از منظر نشانه ها و بیانش برای مردم ، بد جوری به چشم می خورد. افرادی که قدرت این کار را داشته باشند و البته اجازه ی بیان هر مگویی را. بضاعت علمی موجود، امکان چنین چیزی را تا به حال نداده که در کنار هر سیاستمدار یک نشانه شناس هم اجازه ی تحلیل عمومی داشته باشد؛ شاید هم این ایده نیاز به زمان دارد.
می گفتم که این روزها هم نشانه هایی آشکار از دور و نزدیک به چشم می خورد که ما مردم هر روز با آن نفس می کشیم. خیلی ها که همواره در سخن، خودشان را بیزار از سیاست نشان می دادند، خواسته و نخواسته در دامش افتاده اند. بخشی از حالتی که امروز دچارش شده ایم، حاصل نسنجیدگی کسانی است که خود را سیاستمدار می نامند و کسانی که سیاست را بخشی جدای از زندگی. سیاست بخشی از زندگی هر روزه ی آدم هاست. اما وقتی سیاست بویی از صداقت نمی برد و نقاب چهره ی فردی کنار می رود، به سختی می توانی چهره ی جدید را در ذهنت بازسازی و ترمیم کنی. این اتفاقات نشان می دهد که فرصت ترمیم این چهره دیگر نیست یا دست کم مردمی که دیده اند، قانع نمی شوند و نمی توانند فراموش کنند که چه بر سرشان آمده است.
یکی از اشتباه های همیشه ی آدمی این است که گاهی اوقات زورش را جایی خرج می کند که شاید کمترین بهره ی ممکن را از آن داشته باشد. یکی از این ای کاش ها، این هست که ای کاش این همه نیرو و شوری که برخی دوستان در فضاهای مجازی صرف می کردند و می کنند را به عرصه ی اجتماع ببرند و کمی حق بدهند که با وجود این فضای پلیسی، ضریب نفوذ این فضاها در داخل به شدت کاهش یافته؛ هر چند سالیان سال است که ما ایرانیان ثابت کرده ایم هر چه به رویمان بسته شود، راه دیگری، حتی سینه به سینه، هم هست... تلاش کنیم تصویری که از این روزها برای جهان ترسیم می کنیم٬ تصویری منصفانه و فارغ از هیاهویی باشد که به هویت ایران و ایرانی لطمه بزند. کمترین اش برای افراد دور از گود این است که از فضای ذهنی خود ساخته خارج شوند و با نوع گفتمان شان٬ تصویری مناسب برای سربلندی همه ارائه کنند.
ای کاش آنها که خودشان را سیاست مدار می نامند٬ برای بالا رفتن خودشان شانه های کسی را هدف نگیرند... کاش دین و اعتقاد کسی را به صورتش پرت نکنند... کاش آنها که به اصول اولیه ی آدم بودن اعتقاد دارند٬ حرمت کلمات را بدانند... کاش آدم ها قدر آدم بودن خودشان را بدانند... کاش لحن تحقیر از دایره ی واژه ها حذف شود و هزار آرزوی دیگر... کاش آن روزها را ببینیم... کاش...
دیگر جایی نمانده که حدیث یاس مان را آنجا ببریم : ای خدا، ای فلک، ای طبیعت ... شام تاریک ما را سحر کن ...
پسری روبروی اتاق پر شور و شر دوره ی دانشجویی مان بود که هر از گاهی می زد زیر آواز و به اتفاق هم اتاقی ها می نشستیم به شنیدن آوازش. هیچ وقت صاحب آن صدا را نشناختم. روزی داشت اشعاری می خواند که زود کاغذ و قلمی یافتم و نوشتم. بعد تمام شدن، با همان فریادهای متداول خوابگاهی پرسیدم:« دمت گرم... به به ... حالا این مال کی بود که خوندی برادر؟» گفت: «عماد خراسانی» ... این نام ماند تا روزی سهیل محمودی شعری از او خواند که از بد روزگار در دفتری نوشتم که رفت جزو چمدان خاطرات و همین ها یادم می آید که براتان می نویسم. اگر دوستی کاملش را می داند، لطف بزرگی است که اینجا برایم به یادگار بگذارد؛ خاصه یاران خراسانی او را بهتر می شناسند:
اشک ها می بارد همچون سیل بر رخسار زردم
آرزو دارم روم جایی که دیگر برنگردم
روز و شب ها ره سپر گشتند و افزودند
روزها دردی به دردم، شام ها داغی به داغم
گوهری یکتا به دست خود به کوران می فروشم
............................................ ( یادم نیست!)
عماد در غزل هم ردیف شهریار و سایه و گاهی چند قدمی پیش تر و پس تر حرکت کرده. دیوان زیبایی دارد. موسیقی و آواز هم بخشی از زندگی اش بوده. می توانیددر اینجا بخشی از غزلش را با آواز خودش در برنامه ی گلها بشنوید.
امروز سالگرد درگذشتش است. مردی حاصل یک عمر عاشقی...
پ.ن: اگر علاقه مندید اشعار بیشتری از او بخوانید و درباره اش بیشتر بدانید٬ سری به این لینک ها بزنید: مشاهیر ٬ دیرینه رند ٬ شبکه ایران صدا و بی بی سی فارسی .
این روزها شدیدا به این حرف می اندیشم: استر ذهبک و ذهابک و مذهبک. چرا در بین این همه عمل با استناد به بسیاری از حرف ها٬ ملت سرک می کشند به درونت و به هر بهانه ای می خواهند مقر بیارندت... چرا یاد نمی گیریم این سه چیز را رعایت کنیم در حق دیگران...
پ.ن: نقلی است از امام علی که سه چیز را پنهان نگه دار: رفت و آمدت را٬ درآمدت را و مذهبت. میزان اصالت نقل را نمی دانم ولی همان چیزی است که از قدیم گفته اند سرپوشی و یا به قولی راز دل با هر که جان دارد نیابد گفت.
آخرین کتابی که از احترامی چاپ کردیم اسمش گردن کلفتی بود. آن موقع نه من می دانستم شاعر این شعرها منوچهر احترامی هست و نه او به روی خودش آورد تا همین اواخر فهمیدم کار، کار خودش است. اکثر بچه های دهه ی شصت به ضرب و زور بابا و مامان یا از روی ذوق این شعر را صد بار خوانده اند و دست زده اند و به قسمت واه واه واه که رسیده اند کلی ادا و اصول درآورده اند....
شعر حسنی را تا به حال طبق شنیده ها٬ ۲۸۰ ناشر بدون اجازه اش چاپ کرده اند و حالش را برده اند.
توی ده شلمرود
حسنی تک و تنها بود
حسنی نگو بلا بگو
تنبل تنبلا بگو
موی بلند روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه
نه فلفلی نه قلقلی
نه مرغ زرد کاکلی
هیچکس باهاش رفیق نبود
تنها روی سه پایه نشسته بود تو سایه
باباش میگفت: حسنی میای بریم حموم؟
نه نمیام نه نمیام
سرتو می خوای اصلاح کنی؟
نه نمی خوام نه نمی خوام ...
لینک خبر : منوچهر احترامی درگذشت
کرانی ندارد بیابان ما قراری ندارد دل و جان ما
جهان در جهان نقش و صورت گرفت کدام است از این نقش ها آن ما ؟
عکس را که دیدم یاد همان روز افتادم. عام علیکم سیدخندان! راستش خیلی ها که از نظر جغرافیا دور مانده اند٬ چشم ها بسته اند به این ماجرا. وقتی حرف از قدرت است٬ دور و بر آدمی هم مفت خور زیاد پیدا می شود. یکی به نعل می زنند٬ یکی به میخ. برایت سینه هم می زنند تا به جایی گیر کنند. از قدیم گفته اند: در نظامهای استبدادی، آدمها دو دستهاند: یا «ابزار» یا «دشمن». آنگاه که ابزار سوخته شدی، تبدیل به دشمنات میکنند.
لینک های مرتبط: کلمه ٬ حاجی واشنگتن ٬ سید مرتضی ابطحی ٬ تغییر ٬ پارسینه
یکی از دل مشغولی هایم٬ عکس انداختن از شهرهایی است که گذارم به آنها افتاده. عکس های زیر از مجموعه ی تهران است که هفت تا از آن را می بینید. مابقی شهرها را هم به تدریج براتان می گذارم. مجموعه ای از عکس های تهران٬ قم٬ تبریز٬ پاریس٬ لیموژ٬ تولوز و ... که امکانش بوده و هست. بدون شک٬ عمر عکس ها بیشتر از عمر آدمی است و فکر می کنم به آن جمله ی « تنها صداست که می ماند»٬ تصویر و عکس را هم اضافه باید کرد.

میدان ولیعصر

درکه

ایستگاه متروی میرداماد

خیابان قبا

تقاطع سهروردی و تخت طاووس

ایستگاه متروی میرداماد

دیروز کنار در کلاس دیدم پسر جوانی آمد و به رسم همیشگی سلامی دادیم و من هم سمت همکلاسی ام رفتم. چند دقیقه ی بعد استاد درس تحلیل متون که بخشی از سمیولوژی یا همان نشانه شناسی است، وارد شد و لبخندی زد و دستگاهش را گذاشت روی میز و قبلش شروع کرد به خوش و بش کردن با بچه ها. همان پسر جوان حالا استاد بود. برای ما دو نفر ادبیاتی کلاس مجبور شد نیم ساعتی تعریف های اولیه را با پوزش از بچه های کلاس که همگی دانشجوهای همان رشته بودند، بگوید. با کلاس صبح کلی فرق داشت. تا سرت را به علامت تایید تکان نمی دادی، رد نمی شد.
یکی از متون انتخابی اش از انجیل بود. به پنج قسمتش کرد و کلی نشانه ی نادیده گذاشت کف دست ما. قبلش گفت که با احترام به لائیسیته و بدون هیچ غرضی این کار را می کند و چند تا شوخی که اگر پاپ و امثال شان می فهمیدند چه ها می شد. مدام فکر می کردم که اگر کسی بخواهد در گفتار روزمره هم از این کارها بکند و هی در ذهنش به این و آن ارجاع دهد، چه بر سر آدمی می آید. آن هم آدمی که دایم در حال تغییر است و نسبی؛ شاید هم اعتباری به امروز و فردایش نباشد. خیلی خوب شیر فهم مان کرد ولی می ترسم آخر دوره، دهن ما را خودش شخصا مورد عنایت قرار دهد!
اتفاقی مقتل خوانی آقای حکیم را در اینترنت دیدم. بچه تر که بودم، هر از گاهی آقاجان دستمان را در محرم می گرفت و به بعضی مجالس می رفتیم. چندتاییش هنوز یادم هست: مشخصا منزل حاج عباس آقای حائری که در اصل کربلایی بود، منزل همسایه هامان و منزل آقای ممقانی که سال پیش اعلامیه ی او را هم بر دیوار دیدم. مرحوم حکیم را چند باری همانجا دیدم، چون داماد آقای ممقانی بود. مابقی را نمی رفتم. آخرین باری هم که با پسرخاله حسینیه ای رفتیم، شب عاشورایی بود که جوان های محله ای در قم جمع شده بودند. آخرین تصویری که از عزاداری های این چنینی در ذهنم تکمیل شد، تصویر مردی بود که پشت ستون ایستاده و عزادارهایی را که دور ستون می می چرخیدند و به سر و سینه می زدند، یواشکی هل می داد تا با سر به ستون بخورند و شور مجلس با از حال رفتن یک نفر چند برابر شود. حالا تصور کنید فضا را که چه حالتی به آدم دست می دهد؛ نمی دانستم بخندم یا باور کنم! یک بار دیگرش هم با همکلاسی ها، منزل دوستی رفتیم. خدا این پیرمردهای مجلس را خیر بدهد؛ چند تایی چرت می زدند و یکی هم بلا نسبت همه، یک جایی از شلوارش پاره بود که مستقیم وسط مجلس روبروی ما نشسته بود. یکی مرثیه می خواند و ما با دیدن عضو شریف، جمیعا در حال خنده... 
چند سالی هست که این ماجرا را با خودم به خلوت برده ام. دیگر نمی روم. تماشا می کنم. به دلایل متفاوتی که گفتنش و شنیدنش حوصله می خواهد. ظاهرش این است : در قم که اوضاع معلوم بود، در تهران آن چنان طبل می زدند که دیوارهای خانه می لرزید و در تبریز هم رسما بعضی ها حس شان گل می کرد و یاد دختربازی هاشان می افتادند. بگذریم که خشک و تر با هم می سوزند. بوی یک رنگی از این نقش نمی بینم...
امروز نشستم و حسابی ورق زدم صفحه های ذهنم را. کلی یادش به خیر گفتم. از جنس همان نوستالژی بازی هایی که ممکن است به هر کدام مان دست بدهد. از آقای کوثری گرفته که در خانه ی قدیمی مان می آمد روضه می خواند و الان فقط تصویرش مانده از مراسم های جماران تا آقای جوانمرد، خورشیدی و خوش فهم و چند تای دیگر که بخشی از این فضای ذهنی هستند. این اواخر اکثر این بندگان خدا از غم نان گرفتار بودند. یک سری هم هستند که از این راه ارتزاق می کنند و سقف معیشت شان را بر ستون شریعت استوار کرده اند. از این دید نگاه می کنم که شاید براشان چاره ای نیست و کار از جای دیگری می لنگد. یکی از دلایلش همین مراجع شیعه هستند که بیشتر از خودشان، اطرافیان شان مقصرند. آنهایی که دنبال سنت مریدپروری رفته اند، دارند بدجوری ماجرا را به لجن می کشند.
می گفتم این چند سال و تلاش برای بازسازی مفاهیمی از این دست، لطف های خودش را دارد. هنوز هم که هنوز است، روز های عاشورا، آقاجان بچه ها را جمع می کند و براشان می خواند:«روز عاشوراست امروز ...» ؛ گرچه برای من را چند سالی است تلفنی می خواند.



امروز - روبرو و محوطه ی دانشکده ی ادبیات و علوم انسانی

برشی کوتاه از «یک عاشقانه ی آرام نادر ابراهیمی» را براتان می گذارم. به نظرم صادقانه ترین تعریفی است که از این ماجرا می توان داشت. گرچه گاهی تعریف ها برای خود آدمی هم برعکس می شود! آدم است دیگر. حرجی هم برش نیست؛ گاهی از سر خوشی حرف هایی می زند. بخوانیدش. تصدیق می کنید که ارزش خواندن دارد. گاهی اوقات برای نوشتن هر جمله مشابه اش باید کلی زور زد ای جماعت!
مدت ها، مدت ها در این باره اندیشیده ام، عسل، تا به اینجا رسیده ام كه نادلخواه ترین نقطه ممكن است:
از شباهت بیزارم، عسل. شباهت میان این آواز و آن آواز. این كلام عاشقانه و آن كلام، این نگاه و آن نگاه، دیروز و امروز، از شباهت به تكرار می زسیم؛ از تكرار به عادت؛ از عادت به بیهودگی؛ از بیهودگی به خستگی و نفرت.
چگونه پاسخی بیابم كه به دلت بنشیند، حال آنكه خود هنوز به چنین پاسخی نرسیده ام ؟ اما عیب شاید از من نباشد از مرغان مقلد باشد: طوطیان قند پارسی ندیده شكر شكن شده. وای بر آن روزی كه چیزی- حتی عشق- عادتمان شود . عادت همه چیز را ویران می كند؛ از جمله عظمت دوست داشتن را، تفكر خلاق را ، عاطفه جوشان را .
مشكل من این است - این شده است – كه مدت هاست می بینم كه : از عشق ، بسیار بیش از آن مقدار ناچیزی كه به راستی، در جهان مهر از یاد برده ما مانده است، سخن می گویند، و بیشتر آنها می گویند كه اصلا اهل ولایت عشق نیستند.
عاشق كم است، سخن عاشقانه فراوان. محبوبی در كار نیست اما مطربان ولگرد، به آسانی، از خوبترین محبوبان خویش و غیبت ایشان، فریاد كشان و مویه كنان سخن می گویند.
عسل، بانوی من، روزگاریست - چه بد- كه دیگر كلام عاشقانه دلیل عشق نیست و آواز عاشقانه خواندن دلیل عاشق بودن.
خلوص، حالیا قصه ایست فرسوده ، وعشق را تنها، شاید، طبیبانی هرزه در دكان هایشان، به شنیع ترین شكل ممكن، تجربه كنند.
من و تو، عسل، زمانی به كشف عشق رسیده ایم كه كودكان بی خیال بازیگوش هم، سرودهای عاشقانه را، یاد گرفته اند كه عاشقانه زمزمه كنند – با چشمانی مملو از صداقت صوری عشق. آنها حتی غم عشق را هم عینا تقلید می كنند. عزیز من غم عشق را. باور نمی كنی؟
در روزگار ما كسانی را می بینی مغموم، پریشان، زلف آشفته ، خوی كرده، بیكاره ،سر در گریبان،با چشمان خمار، عین عین عاشقان قدیمی قصه ها- بی آنكه عطر عشق را ، یك بار، از دور هم استشمام كرده باشند.
عسل! نامه های عاشقانه پر شور نوشتن، از متداول ترین بازیهای مبتذل عصر ما شده است؛ چرا كه عشق را محك نمی توان زد، و هیچ معیاری در كار نیست.
عشق آنگاه كه به واژه تبدیل شد، و به نگاه ، و به آواز، و به نامه، و به اشك ، و به شعر، و در بسته بندی های كاملا متشابه به مشتریان تشنه، عرضه شد، در هر بازار غیر مسقفی هم می توان آن را خرید و به معشوق، هدیه كرد، و همین عشق را تحقیر كرده است.
عزیز من تولید انبوه مدت هاست كه راه را بر نا مكرر بودن عشق بسته است. خوفناك است عسل، اما حتی به قلب هم آموخته اند كه به تپیدن های عاشقانه تظاهر كند. خوفناك است عسل. همه چیز، بدل: نگاه... نگاه ... من خجلم كه به چشمانت كه عاشق در مانده آنها هستم، عاشقانه نگاه كنم؛ چرا كه چندی پیش، در كوه، پسر بچه ای را دیدم كه نگاهی بسیار عاشقانه تر از نگاه من داشت، و به دختری با همان نگاه می نگریست و از عشق بی پایان خویش به او، زیبا و به زمزمه سخن می گفت، چندان كه دخترك، سرانجام، دل سوخته گفت: علیرغم جمیع دشواری ها، من، زیستن با تو و تمامی مشقاتش را می پذیرم. پس چرا به جای عاشقانه و پنهان كارانه نگاه كردن، زندگی مشترك عاشقانه ای را آغاز نكنیم؟ و پسرك ، چنان گریخت كه گویی از جهنم مسلم می گریزد.
باز می گویم عسل: دیگر سخن گفتن عاشقانه، دلیل عشق نیست، و آ واز عاشقانه خواندن، دلیل عاشق بودن. در روزگاری كه خوب ترین و لطیف ترین آهنگهای عاشقانه را، كسانی، كاملاحرفه ای و عاشقانه می نوازند و به تكرار هم می نوازند، اما قلب هایشان، تهی از هر شكلی از عشق است، من وامانده ام كه زنبور هایت را چگونه خبر كنم.....
راست بگویم عسل، گاهی چنین می انگارم كه در قلمرو عشق دیگر، قلم نخواهد رفت، و در خطهعاشقان، دیگر خطی به یادگار نوشته نخواهد شد؛ چرا كه به همت سازندگان سكه های قلب ، جایی برای سلطه راستین قلب، باقی نمانده است...