تبليغاتX
تماشا

پنجشنبه هجدهم اسفند 1390

 

 جلال: هجده شهریور ۱۳۴۸
سیمین: هجده اسفند ۱۳۹۰

 

 ساعت ۱۰ صبح دوشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۳۱ / 9 مارس 1953 از توی پستخانه

عزیز دلم، دیشب بالاخره کاغذت نرسید و من از روی بیچارگی باز پناه به عکس ها بردم و قبل از خواب درست یک ساعت عکس های تو را و بعد هم آلبوم مشترک مان را دیدم. و پشت هر کدام و تاریخ آنها را خواندم. امیدوارم امروز کاغذت برسد. حتم دارم که پست آمده است ولی کاغذ را دیروز نیاورده اند ... خبر تازه ای ندارم جز این که حال خودم بد نیست. از سرماخوردگی و غیره خبری نیست. آش شلغم کارش را ساخت و فعلا بد نیستم. فقط دیروز خیلی خسته شدم که آن هم با خواب دیشب رفع شد. امروز صبح هم ساعت هشت بیدار شدم و صبحانه خوردم و ریش تراشیدم و راه افتاده ام. قضیه از این قرار است که باز بهار شده و اصلا نمی شود صبحانه خورد. باید آب آلو درست کنم و صبحها بخورم. عزیز دلم، از دور می بوسمت. دور تو بگردم عزیز دلم ـ جلال تو، چشم به راه تو، شیفته تو، وابسته تو و دلبسته تو. والسلام.

سه شنبه 2 سپتامبر 1952 /۱۱ شهریور۱۳۳۱ ایتالیا

جلال عزیزم، قربانت گردم. رفتم و از سخت جانی های خود سخت شرمنده ام. بی تو یک دم زیستن شرط وفاداری نبود. وقتی از تو جدا شدم همانطور که پیش بینی می کردم، مثل جفت مرغان مهاجر چندان اندوهی فرا گرفتم که از گریه نتوانستم خودداری کنم. در طیّـاره با وجود متلک های این و آن که آمریکا رفتن گریه ندارد و غیره، باز تا مدتی، یعنی تا وقتی از مرز ایران دور شدیم، گریه می کردم و هرچه می کوشیدم خود را آرام بکنم نمی توانستم. اکنون که این کاغذ را می نویسم کمی آرام شده ام و رضا به داده داده ام. باری، خود کرده را تدبیر نیست.
فقط جلال عزیز، اگر تو بودی، دیگر هیچ غصه ای نداشتم و باور کن که با وجود تمام این تشریفات انگار یک خاری در گلویم نشسته است. زن مهماندار که اشک های مرا دید پرسید از معشوقت جدا شده ای؟ بقیه را از رم برایت خواهم نوشت و اگر زنده ماندیم و به لندن رسیدیم کاغذ را از لندن برایت پست خواهم کرد. اکنون الوداع. سیمین ِ تو.

  2 اکتبر 1952 /۱۰ مهر۱۳۳۱ پالوآلتو

جلال عزیز، کاغذ اخیرت پدرم را درآورد. عزیزم، چرا اینقدر بی تابی می کنی؟ مگر من به قول شیرازیها گل هُـم هُـم هستم که از دوری ام اینطور عمر عزیز و جوانی خودت را تباه می کنی؟ صبر داشته باش.

 یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور
کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور
این دل افسرده حالش به شود دل بد مکن
این سر شوریده بازآید به سامان غم مخور.

 و تو یوسف منی، نه من سیاه سوخته ی بدبخت. مگر من چه تحفه ی نطنزی هستم و بودم که تو چنین از رفتن من نگران شده ای و بی خود خیالت را ناراحت می کنی. می دانی از وقتی که کاغذ سوم تو رسیده است، کاغذ 25 سپتامبر تو، آرام و قرار ندارم، مثل مرغ سرکنده شده ام. عزیز دل من، مگر من بچه ی دو ساله ام که در آمریکا گم بشوم و یا ندانم کاری بکنم. من نمی فهمم دو روز دیر و زود شدن کاغذ چرا باید تو را به این حد آشفته بکند؟ کاغذ دوم تو، همان کاغذ هشت صفحه ای مفصّـل و دقیق تو که در جوف آن، برادرت کاغذی توشته بود، دیروز رسید و کاغذ سومت امرزو. دومی را 23 سپتامبر فرستاده بودی و سومی را 25 سپتامبر. در دومی کاملا ً آرام و آسوده بودی و بعد از دو روز این همه بی طاقتی و بی صبری. تو را به خدا، مرگ من، بالاغیرتاً بی تابی نکن و اینطور مرا در دیار غربت نترسان. کاغذت را ده بار خوانده ام. آنقدر آَشفته، آنقدر جمله ها درهم، ناتمام و افتاده؛ فکر نمی کنی که من خر وامانده منتظر چـُش هستم و این چُـش ها مرا بکلی از پا در می آورد؟ مگر خودت به آمدن من رضایت ندادی؟ مگر نمی گفتی که من هیچ علاقه ای به آمریکا ندارم، مگر نه بنا شد من بروم و بعد سعی کنیم راهی پیدا شود تو بیایی؟ عزیزم، پس شجاعت تو، مردانگی تو، همت تو، عزم و اراده ی قوی تو کجا رفته است؟ مگر من مُرده ام؟ مگر تو را دیگر دوست ندارم؟ مگر من خیال ندارم برگردم؟ عزیزم، قربان شکل ماهت بروم، محبوب زیبا و بی همتای من، چرا آنقدر بی طاقت و بی صبر هستی؟ تو به من قول داده بودی عصبانیت خود را علاج کنی. تو قول داده بودی سلامتی خود را حفظ کنی. این است نتیجه ی قول و قرار و وعده و وعیدهای تو؟ مدت این سفر نُـه ماه بود که یک ماه و دو روزش گذشته است. می ماند هشت ماه دیگر. من قول می دهم سر هشت ماه برگردم، ولی آیا تو میخواهی وقتی برگردم چگونه از من پذیرایی کنی؟ می خواهی دیگر حتی نا هم نداشته باشی.
و جلال عزیز، از کاغذت پیداست که آبرویم را پیش همه برده ای و به کس و ناکس داستان ندانم کاری های مرا گفته ای. اتفاقا ً من از غالب شاگردهای خارجی، زودتر در آمریکا دوست پیدا کردم و زودتر از همه به اوضاع آشنا شدم.
جلال عزیز، برای چه چیز من دلت تنگ شده؟ برای شلختگی ام؟ برای کدبانوگری هایم! بی خود زندگی را به خودت حرام نکن. چشم به هم بزنی یک سال سر آمده است. یادت باشد که من می خواهم وقتی آمدم تو را سالم و چاق و چلّه ببینم ـ سیمینِ تو. »

 جسم خسته می شود و می رود اما ادبیات ایران سیمین را زنده نگه می دارد. فکر می کنم جلال امشب دارد داد و هوار راه می اندازد که چراغانی کنند برای سیمین. حالا وقتش است که آن دنیا ناشری برای خودشان دست و پا کنند که مکاتبات شان را چاپ کند و پشت جلدش حتمن یک چیزی در این مایه ها بنویسد که:

«می دانی سیمین، یک آدم ملغمه تضادها است. نمی خواهم ادا در بیاوری و از خواندن این کاغذ خودت را ناراحت شده بدانی و بعد جوابش را بدهی که همچه شدی و همچه. می خواهم اینها را بخوانی و بدانی که این مرد چه جوری دارد خودش را برای خودش وصف می کند. من گاهی فکر می کنم که یک عمر واخورده ام. سرخورده و وازده شده ام. گیر کرده ام میان ادب و سیاست و از هر دو مانده ام. گیر کرده ام میان مدرنیسم و عهد بوقی بودن و باز وازده شده ام. گیر کرده ام میان قناعت انزوا و جبروت قدرت و باز سر خورده ام. نه این را دارم و نه آن را. گیر کرده ام میان عشق و عقل.»

مطلب مرتبط: کتاب غروب جلال


دوشنبه هشتم اسفند 1390

احمد شاکری، دانشجوی دکترای ادبیات تطبیقی، EHIC ، فرانسه
دومین همایش ملی نقد ادبی ایران: نشانه‌شناسی ادبیات
پنجشنبه، ۱۱ اسفند ۱۳۹۰، دانشگاه تربیت مدرس
به همت انجمن علمی نقد ادبی ایران با همکاری گروه آموزش زبان فرانسه دانشگاه تربیت مدرس، دانشگاه شهید بهشتی، مرکز دایره المعارف بزرگ اسلامی، خانه ی هنرمندان ایران و ...  پوستر همایش

  این مقاله بر اساس مطالعه‌ی تطبیقی رمان «دگرگونی» اثر میشل بوتور و مجموعه داستان کوتاه «کتاب ویران» اثر ابوتراب خسروی، به بررسی نظام گفتمانی روایی آن‌ها می‌پردازد. یکی از راه های تحلیل گفتمان یک متن واکاوی عناصری همچون حضور و غیاب نشانه های معنایی در روایت داستان است که با تداعی معانی، خاطره، فراموشی، عادت، انتظار، تکرار و ... در متن نمود می‌یابند و نظام گفتمانی متن را شکل می‌دهند. گذرهای زبانی، اتصال‌های زمانی، و وجود عناصر «دیگری» در متن، از جمله شگردهای به کار رفته در شکل گیری نظام گفتمانی چنین متن‌های روایی و راه کاری برای ورود و مشارکت خواننده در فضای داستانی است.  چنین خوانشی از زمان، حامل دیدگاهی اگزیستانسیالیستی است که بر سیالیت میان زمان‌های مختلف تاکید دارد. از سوی دیگر نظریه بازگشت ادبی همچون اصلی در خلاقیت ادبی، می‌کوشد با نیم نگاهی روانکاوانه به جایگاه استعاره‌ها، مکان‌ها، فرآیندها و چگونگی شکل گیری متن در تبدیل و ارجاع‌های درون / برون متنی بپردازد.
نوشتار حاضر با بازخوانی آرای پل ریکور و ژاک فونتانی به بررسی شیوه های دگردیسی زمان در متون انتخابی از دو کتاب می پردازد. از طرفی درصدد یافتن پاسخی است به اینکه چگونه می‌توان میان نظریه متأخر بازگشت ادبی از دیدگاه ادبیات تطبیقی از یک سو و دیدگاه نشانه شناختی حاوی حضور و غیاب نشانه‌ها، بازنمایی فضا ـ زمان و ... از سوی دیگر، ارتباط برقرار کرد.

 کلید واژگان: نشانه شناسی، حضور/ غیاب، روایت، ادبیات تطبیقی، بازگشت، دگرگونی، میشل بوتور، کتاب ویران، ابوتراب خسروی.

برنامه همایشپ.ن: این پی نوشت را دو روز قبل همایش به اصل مطلب اضافه می کنم که مقاله برای ارائه پذیرفته شده بود؛ اما متأسفانه اطلاع دادم که، با وجود تمام تلاشم، نمی توانم در این جمع برای ارائه ی مقاله حضور یابم. بسیار هم حسرت می خورم از این نشدن که تأخیرهای اداری و نرسیدن به هنگام نامه ها و کاغذبازی سیستم ها، پیش پای دانشجو جماعت می‌نهد. حُسن اش این بود که به بهانه ی سعی در تلفیق سمیوتیک و موضوع تزم، دوست تر می داشتم به گفت و گوی درباره ی کتاب ویران ابوتراب خسروی عزیز بنشینیم که کتابش به تازگی به عنوان بهترین مجموعه داستان کوتاه جایزه ی گلشیری انتخاب شده است. ضمن اینکه حضور ژاک فونتانی، رئیس افتخاری انجمن سمیوتیک فرانسه، استاد و رئیس دانشگاه مان، هم به دلایلی منتفی شد.
نکته ی دوم اینکه هنوز بر سر یافتن معادل واحد و مناسب برای "سمیوتیک و سمیولوژی" در زبان فارسی تا حدی مناقشه است؛ مکتب انگلیسی به نشانه شناسی معتقد است و مکتب فرانسه به نشانه ـ معنا شناسی. هنوز هم جز یک نمونه فرهنگ واژگان نشانه ـ معناشناسی دکتر المیرا دادور که بیشتر مبتنی بر زبان شناسی و نقد ادبی است، مرجع مناسبی به زبان فارسی ترجمه / تألیف نشده است. این اختلاف سلیقه در عناوین مقاله های این همایش هم مشهود است؛ در عنوان مقاله ای که بالا آمده است هم همین طور. من هم با این استدلال همدلم که:« سميوتيك با سميولوژي هم از نظر محتوا و هم نظريه و هم كاربرد متفاوت است. سميوتيك به سميوزيس مربوط است و فرآيند رفت و آمد نشانه و معنا را بررسي مي كند و دو پلان زباني يلمسلف را كه در ارتباط با هم قرار دارند بررسي مي كند. از سوي ديگر سميوتيك corps را بين دو پلان قرار مي دهد و به همين دليل مرزهاي زباني را جابجا مي كند... پس نشانه به تنهايي نمي تواند پاسخ گوي جريان و فرايند سيال و سميوزيس باشد... اين واژه {نشانه ـ معناشناسی} ترجمه نيست بيشتر ضرورت است؛ ضرورت علمي كه در يك زبان با آن بتوان علمي را توضيح داد. علاوه بر انگليسي ها هنوز به نشانه شناسي اعتقاد دارند و سيستم مطالعه آنها هم متفاوت است...» اما به نظرم راه کار توافق بر سر کاربرد واژه ی مناسب، در نظر گرفتن نمونه های پژوهشی مشابهی است که دارد به صورت نسخه های آزمایشی بر روی نت منتشر می شود تا با گردآوری نظرات به اتحاد مشخصی در تدوین واژه ها و واژه نامه ها برسد؛ از جمله این نمونه ی لوئی هبر . گاهی عمر مفید حیات علمی یک فرد در ضریب نفوذ واژه هایی است که تولید می کند و مقبولیت عام می یابد؛ هر چند ممکن است همان یک واژه، در بخشی از فرهنگ نامطلوب جامعه ی علمی یا فضای اجتماعی، سبب شود پیشنهاد دهنده را تا مدت ها دست بیندازند و به مرور زمان عامل انصراف خاطر از ورود به حوزه ی تولید واژگان تخصصی شوند.
در هر حال، خوشبختانه، سمیوتیک (نشانه شناسی یا نشانه ـ معناشناسی) به مدد همدلی های آکادمیک اساتید دارد به خوبی راه خودش را در ایران می یابد و با قابلیت فوق العاده ی بینارشته ای می تواند ابزار بسیار مناسبی برای تحلیل اثر به شمار رود.

مطالب مرتبط:
برنامه سخنرانی های دومین همایش ملی نقد ادبی ایران
40 چکیده مقاله در دومین همایش نقد ادبی چاپ و ارائه می‌شود
حضور رئیس انجمن جهانی نشانه‌شناسی در ایران منتفی شد


شنبه بیست و نهم بهمن 1390

چکیده:

تحولات اجتماعی، سیاسی و فرهنگی تاثیر عمده‌ای بر پیدایش و یا باز‌تعریف علوم مختلف از جمله ادبیات داستانی دارد. در این میان، نقش نویسندگان و فرهیختگانی که برای پویایی و تسهیل درک مخاطب، سعی در تحول گفتمانی و مرمت ساختارها می‌نمایند، نقشی بارز است. جامعه ایران متاثر از این تحولات در فاصله میان بازه زمانی انقلاب مشروطه تا انقلاب اسلامی و پس از آن، همواره از گفتمانی ویژه برخوردار بوده است. نقد جغرافیایی یا ژئوکریتیک به مثابه یک ابزار نقد ادبی و با تأثیر از نقش فضا ـ زمان باختینی در یک سو و در سوی دیگر جغرافیای سیاسی، که به زعم فوکو " جغرافیا جایگاهی گفتمانی از شکل دانش ـ قدرت دارد"، دیدگاه هایی است که به کمکشان می توان به یک متن در بستر شکل‌گیری عقاید و آرای مذهبی، سیاسی، تاریخی و اجتماعی آن نگاه کرد. این ادعا که" مفاهیمی نظیر ژئوپلیتیک باید چونان یک کنش گفتمانی و به صورت انتقادی از لحاظ مفهوم مورد بازنگری قرار گیرد"، شاید نگاه به تحولات جامعه از ورای یک متن ادبی همچون رمان یا داستان را منصفانه‌تر کند.
این نوشتار درصدد بازخوانی تأثیر تحولات رخ‌داده بر دگرگونی بافتار زبانی نثر معاصر فارسی از پیش از انقلاب مشروطه تا پس از انقلاب اسلامی است؛ تأثیری که ثمره‌ا‌ش در حوزه روشنفکری، دگردیسی گفتمان غربزدگی به گفتمان سنت و تجدد در آثار پدید آمده است. این گفتمان به عنوان گفتمان مسلط روشنفکران و مصلحان جامعه ایران در سده اخیر، در تلاش برای یافتن مسیر زیستنی به روز با حفظ اصالت‌هاست. گفتمانی که در جستجوی زبانی مطلوب از گستره انقلاب مشروطه تا اوج شکل‌گیری خود در انقلاب اسلامی، درصدد دعوت به خوداندیشی و یافتن نزدیک‌ترین راه پیمودن خویشتن خویش است. چنین گفتمانی در نویسندگانی نظیر آل‌احمد برگرفته از هویت اسلامی موجود در جامعه است. محور اصلی این مقایسه تطبیقی، بررسی چگونگی بازنمایی این گفتمان در آثار منتخب از نویسندگانی همچون محمدعلی جمال‌زاده، بزرگ علوی، جلال آل‌احمد و محمود دولت‌آبادی است.

كليد واژگان: گفتمان بازگشت، گفتمان غربزدگی، گفتمان سنت و تجدد، ادبیات داستانی.


The Return Discourse, Discourse Transformation

Ahmad Shakeri
Ph.D. Candidate of Comparative Literature, EHIC, France

Social, political and cultural developments have remarkable influence on creation or redefinition of sciences such as fiction / narrative literature. In this case, the role of writers and intellectuals in the discourse evolution and repairing the structures to facilitate the understanding of meanings is very prominent. The Iranian society under the influence of the developments in the period between Constitutional Revolution and Islamic Revolution and after that, have a special discourse. Geocriticism as a method for literary criticism and under the influence of Bakhtin's space-place theory and in the other hand, the geopolitical view that according to Foucault, "Power/ Knowledge as questions on geography", is a vision by which we can demonstrate the formation of a text in the contexts such as religion, politics, history and social eras. This claim that "the concepts such as geopolitics should be reconsidered critically in terms of concept like a discourse action" may make the studying the evolution of a society through a literature work like a novel or a story much more just.
This text aims to review the influence of the occurred developments on the alterations in the contemporary Persian prose intertextuality in the period between the Constitutional Revolution and Islamic Revolution and after that. This influence has affected the fields of intellectuality and transformation of westernization discourse to the tradition-modernity discourse. This discourse has been the leading discourse of Iranian intellectuals and reformists in the recent century as an attempt to find a way to live up-to-date and preserve the traditions at the same time. This discourse in searching for proper language from Constitutional Revolution to its peak in the Islamic Revolution, has tried to call people to introspection and finding the shortest way for self-traversing. Such this discourse in the works of writers like Jalal-Al-Ahmad is derived from the Islamic identity existing in the society. This comparison is dedicated to study the ways that such this discourse is reflected in some selected works of the writers such as Jamalzade,Bozorg Alavi, Jalal-Al-Ahmad and Mahmood Dowlat-Abadi.

Key words: Return Discourse, Westernization Discourse, Tradition - modernity Discourse, fiction / narrative literature.

منتشره در کتاب چکیده مقالات همايش بين‌المللی «هويت اسلامی و جهانی‌شدن»
به همت موسسه مطالعات ملی با مشارکت مرکز تحقیقات زبان و ادبیات فارسی دانشگاه تربیت مدرس و ... 
يكشنبه، ۳۰بهمن ۱۳۹۰؛ دانشگاه تربیت مدرس، دانشکده علوم انسانی، تالار اجتماعات شهید مطهری 
اصل مقاله در شماره های آتی فصلنامه ی علمی ـ پژوهشی مطالعات ملی منتشر خواهد شد.


پنجشنبه بیستم بهمن 1390
  
زندگی در پیش رو
هنوز نمی دانستم که بعدها پلیس خواهم شد یا تروریست. این را بعدها که بزرگتر شدم خواهم فهمید. ... اما کشتن را خیلی نمی پسندم، برعکسش را ترجیح می دهم. نه، چیزی که دوست دارم، این است که کسی بشوم مثل ویکتور هوگو. آقای هامیل می گوید با کلمات می شود همه کار کرد، بی آنکه کسی را به کشتن بدهیم. به وقتش خواهیم دید. آقای هامیل می گوید کلمات از هر چیزی قوی ترند. اگر عقیده ی مرا بخواهید، می گویم اگر جوانک ها تفنگ به دست دارند به خاطر این است که وقتی بچه بوده اند کسی بهشان محل نگذاشته؛ نه کسی آن ها را دیده و نه کسی آن ها را شناخته. ... حتی هستند بچه هایی که مجبور می شوند از گرسنگی بمیرند تا کسی بهشان توجهی بکند. بعضی هایشان هم گروههایی تشکیل می دهند تا توجه جلب کنند ... رزا خانم می گوید زندگی می تواند زیبا باشد ، اما هنوز کسی آن را زیبا ندیده و فعلا باید سعی کنیم که خوب زندگی کنیم. آقای هامیل هم چیزهای خیلی خوبی از زندگی برایم گفته، مخصوصا از قالی های ایرانی.
 
 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 
یک روز بیدار می شویم ( توی یک گفتگوی خیلی عادی، یا توی رخت خوابسمت تاریک کلمات با کیف نشئه گی یک خواب عمیق شبانه، یا روی صندلی با فکری سرگردان در هزار جا، یا پشت فرمان ماشین توی یک راه بندان) و می بینیم که نمی خواهیم فکرمان هیچ جا برود، نمی خواهیم فکر کنیم به چیزهای نیامده و آمده و کارهای نکرده و کرده و هر آن چه که پیش یا بعد از این ممکن است اتفاق بیافتد. و اصلاً نمی خواهیم فکری و جود داشته باشد تا یادمان بیاید که هنوز هستیم و هنوز خیلی کارها می شود کرد. می فهمیم دیگر پایین تر از این، تحمل ناپذیرتر از این، ممکن نیست.
بعضی مان یک مرتبه بیدار می شویم، بعضی آهسته، و بعضی هیچ وقت. اما اگر بیدار شویم، دیگر فکر و نظر دیگران هیچ تأثیری در حال مان ندارد. این که وقتی ما را می بینند چشمان شان برق بزند، یا برعکس، پره های دماغ شان با نفرت باز و بسته شود، هیچ اهمیتی ندارد. مهم فقط این است که خودمان جلو آینه که می ایستیم چه ببینیم. اگر نتوانیم جلو آینه بایستیم و به خودمان نگاه کنیم، یا اگر نتوانیم با خیال هامان بازی کنیم، نتوانیم و نخواهیم که به هیچ چیز و هیچ کس فکر کنیم، چه کار می کنیم ؟...
 
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 
باد سردی می‌وزد و من دست‌هایم را فرو می‌کنم توی جیب‌های پالتوم.
کوهی می‌گوید: «وقتی روحی وحشی شد باید رامش کرد. باید شست‌و‌شوش داد. البته روح‌هایی هم هست که هیچ وقت رام نمی‌شن. خوشبختانه یا بدبختانه ما آدم‌ها، ضعیف هستیم. خیلی ضعیف. با یه ذره فشار کارمون ساخته‌س. بعضی‌‍‌ها معتقدند فشار یه موهبته، یه معجزه‌س که با اون می‌شه خیلی کارها کرد به شرطی که دقیق و به موقع و به اندازه از اون استفاده کنیم.
...
خوب فشار انواع و اقسامی داره اما نتیجه‌ی همه‌ی اونها یه چیز بیشتر نیست: بازسازی روح آدم‌ها. در واقع کار فشار یه نوع استحاله‌س. روح مربع رو می‌کنه دایره. روح دایره رو می‌کنه مثلث. می‌فهمید چی می‌گم؟ روح سبز را می‌کنه آبی. روح آبی را می‌کنه قرمز. طوری تغییر می‌ده که حتی خود طرف هم نمی‌فهمه چه اتفاقی افتاده.»

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 
جرات راه رفتن، خندیدن، حرف زدن نداریم و از آنجا که تازه از گرد راه رسیده ایم و چون و چرای زندگی در فرنگ را نمی شناسیم و از خانه ای بزرگ با حیاط و دار و درخت و از میان خانواده و دوست و آشنا به این سمت عالم پرتاب شده ایم، مثل آدم های نیمه خواب دور هم می چرخیم و نمی فهمیم که چگونه می شود بدون برخورد با هم، یا ایجاد مزاحمت برای دیگران، زندگی کرد ... خانم طبقه ی پایین، یا به قول بچه ها، مادام گرگه، با نشست و برخاست ما در ایوان مخالف است و مخالفت خودش را دقیقه به دقیقه اعلام می کند. جیغ می کشد: "ساکت" ... كم كم از يادمان رفته است كه ما هم آدم هستيم و هر كس در چهارديواری خودش آزاد است و خيلی هم زود - بي چك و چانه - به فرامينی كه صادر شده گوش سپرده ايم، و خيلی آسان و طبيعی استبداد مادام گرگه را پذيرفته ايم. عادت نداريم كه از حق خود دفاع كنيم و حقوق خود را در اين ديار نمي شناسيم. در ‌گذشته هم نمی شناختيم و گمان می برديم آنچه داريم از سرمان هم زياد است، ته مانده ميراث اجدادي است... به خودم می گویم که باید صبور و پرحوصله باشم و با تواضعی دردناک غرور باستانی را فرو ببلعم ... اما در حقیقت میدان جنگ است اینجا. هر لحظه در گریز و مقابله هستیم و مسلسلی نامریی به سویمان نشانه رفته است... آن چه کارمان را خراب و جرممان را مسلم می کند ندانستن زبان و نفهمیدن حرفهاست. هیچ حربه ای برنده تر از کلمه ها نیست و دهان ما بسته است و پیروزی دشمن به خاطر احاطه اش بر الفاظ است ...
 
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 
 من سرم توی درس‌های عقب‌افتاده بود و تارم را می‌زدم. از «مدار منطقی» به «بیداد» شجریان. ریشم را هم گذاشته بودم بلند شود و … نفهمیدم عارفان و چریکان دانشکده کی موها را کوتاه کردند و سه‌تارها و کتاب‌های‌شان را با سند ازدواج تاخت زدند.
مثل همیشه عقب افتاده بودم. دیرتر از بقیه خبردار شده بودم که اتفاقی افتاده و قطاری راه افتاده است … اضطراب تنها شدن کم‌کم آمده بود سراغم… همه داشتند فراموش می‌کردند … چه قول‌هایی به هم داده بودیم برای چه کارهایی!
برایم باورکردنی نبود. آن‌هم بعد از ده‌ها جلسه ی تخصصی و سخنرانی‌های جورواجور و نشست‌های خودمانی. ماه‌ها بود که موضوع جلسات‌مان از «مبارزه‌ی مدنی» و «عدالت اجتماعی» و «حقوق شهروندی» جایش را داده بود به «جنسیت»، «عشق» و «ازدواج». اما توی همان جلسات هم هنوز نتوانسته بودیم حتا به این نتیجه برسیم که چرا باید ازدواج کنیم؛ چه برسد به این‌که آیا عشق همان ازدواج است؟ آیا آدم باید با عشقش ازدواج کند یا بهتر است عشقش را رها کند و فقط از دور تماشایش کند و موسیقی‌های غمگین زندگی‌اش را به یاد او گوش کند؟
...
(لاله) – یه مَثَل قدیمی هست که می‌گه «ازدواج مثل هندونه قاچ نشده است». شنیدی؟ این کاری که تو می‌کنی همونه. فرید، تو باید باهاش زندگی کنی بدون این‌که هیچ تعهدی داشته باشی. اونم همین‌طور. بعدش باید درباره خیلی چیزا تصمیم گرفت.
- ولی ما توی این چند ماهه خیلی با هم حرف زدیم، بیرون رفتیم...
- تو رو خدا فرید اینقدر بچه نباش.
چاقوی میوه خوری را فرو کرد توی سیب قرمز و از ظرف آوردش بیرون.
- می‌دونی لاله، نظراتش با من توی خیلی چیزا یکیه. این واسه من همیشه مهم بوده. نگاهش به زندگی، خونواده، کتاب، حتی فیلم‌ها و خواننده‌های مورد علاقمون. دختر ما خیلی شبیه همیم.
گاز محکمی به سیب زد و با لذت شروع کرد به بوییدن عطر سیب گاززده.
- از بوی تنش خوشت میاد؟ از بوی عرقش چی؟ تا حالا با یه لباس خیلی خیلی راحت دیدیش؟ راه رفتنشو دوست داری؟ از فرم لب‌هاش خوشت می‌آد؟ وقتی غذا می‌خوره دوست داری نیگاش کنی؟ از کجای بدنش بیشتر خوشت می‌آد؟ راستی شونه‌های آیدا چه جوری‌ان؟ دوست‌شون داری؟ وقتی می‌بوسیش چه حسی بهت دست می‌ده؟ از سکوتی که موقع با هم بودن دارین خوشت می‌آد؟ می‌تونی راحت جلوش فحش بدی؟ فرید، تو باهاش زندگی نکردی. بفهم!
 
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 
 همه چیز را باید ویران کرد، همه‌ی آن لحظه‌ها و تو را که از قاب پنجره به پرچین آن حیاط درندشت نگاه می‌کنی. و سعید سپهر را که در کنارت نشسته است و اسبی که به افرا بسته شده و سر به سوی آسمان شیهه می‌کشد و کبوترانی که روی پرچین بال بال می‌زنند. باید آسمان و آن اسب و آن شیهه‌ها و کبوترها و بال بال‌هایشان را ویران کرد. حتا لبخندی را که من بر لب‌هایت نوشته‌ام و برق شادی در صورتت غایب بودند. پیکرهایی را که در برابرتان پیچ و تاب می‌خورند باید ویران کرد و صدای سازها را.
...
باید آن لب‌ها را ویران کرد. باید همه چیز را ویران کرد. باید همه چیز را ویران کرد. باید شکل پیکرت را ویران کرد، فارغ از داستانی که بود، تو در شکلی که نوشته بودمت پیر می‌شدی، باید در شکلی دیگر و داستانی دیگر می نوشتمت، هر چند که نیاز به ویرانی همه چیز نیست. مکان‌ها همیشه شکل معین دارند و تو با هر شکلی نوشته شوی، زیر آسمانی مثل همین آسمان آبی خواهی بود و خورشیدی مثل همین خورشید می‌تابد و رودخانه ای مثل همین رودخانه را خواهی دید و بر جاده ای مثل همین جاده به سفر خواهی رفت. آن بچه های چشم خاکستری از نسل سپهرند، کلماتی بازیگوش اند که بر صفحه های کاغذ می‌دوند و سکوتی را که باید باشد می‌شکنند. به دامنت می‌آویزند و زوزه می‌کشند. تنها تو عاصی نمی‌شوی، صداشان خوانندگان داستان مرا هم کلافه می‌کند.
چه تقدیر شومی برایت نوشته شده بود که حامل چشمان خاکستری شروری از نسل اجدادی شرور باشی. زنانگی مکتوب تو خصوصیت غریبی دارد که باید حامل بذر چشم‌های خاکستری مردی باشی که به اجبار نویسنده در کنارش نوشته شده ای. داستان تازه اعاده‌ی زندگی تو خواهد بود. بگذار تجربه کنم که طرح پیکرت را فروبریزم و با هیئتی جدید بنویسمت.
...
همه‌ی این جمله‌ها تمهیداتی داستانی‌اند تا تو به مهلکه‌ی آن جملات برسی. بعد از ویرانی، از کلمه های تن تو چه چیزی باقی خواهد ماند جز حرف‌هایی بسیط که اجزاء تن تو بوده‌اند؟ هر چند که تو در بین آن کلمات بسیط دیگر نیستی، گم شده ای. تو همچنان که ترجیح می‌دهی ذر اتاقت بنشینی و کتاب بخوانی، در اتاقت بنشین و از پنجره به باغ نگاه کن. به شکوفه های سیب و گیلاس نگاه کن. کتاب بخوان و شعری بنویس، ولی برای آذر نخوان. از شانه های زنانه‌ی آذر بعید است که آهویی هر چند کوچک را حمل کند. ولی فراموش نکن شانه های نیرومند او از جنس شانه های ویران شده‌ی سعید سپهر است که آن زنانگی چون آستری بر او نوشته شده است. 
 
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 
می دانی چطوری است سیمین جان؟ از کاغذهایت - گرچه چیزی نمی نویسی - پیداست که تو هم حال مرا داری، ولی این هم هست که برای غصّه های تو مفرّی و یا مفرهایی هم هست که جلب توجّهت را می کند و نمی گذارد زیاد ناراحت باشی. و اینقدر دیدنی هست که خیلی چیزها را از یادت می برد. از کاغذهایت پیداست. خودت نوشته بودی که حالت "بهتر از آن است که متوقع بودی." بدان که بهتر هم خواهد شد. اگر به مناسبتی، دو سطر یاد هندوستان بی بو و بی خاصیت من می افتی، دو سطر بعد مشاهدات جالب خودت را می نویسی. و همین انصراف خاطر اجباری خودش بزرگترین کمکها را به تو می تواند بکند... هیچ می دانی که یک همچه سفری تو را چقدر کامل خواهد کرد؟ من بدبخت که اینجا بالاخره ماندنی شدم ولی اصلاً تو بگذار چشمهایت از دنیا پر بشود. آدم هرچه بیشتر ببیند و بیشتر بشنود و بیشتر تجربه کند، بیشتر عمر کرده است.
 
 

چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390

یک روزی می‌رسد مثل خیلی روزها که می‌نشینم و می‌نشینی و می‌نشینند به خواندن این سطور. بعد که از پای کامپیوتر چند قدم آن طرف تر می‌روند یادشان می‌رود منی بود، تویی بود و مایی. اما راهی هست که، بخواهی نخواهی، راه خودش را بی/با من، تو، ما هم می رود. ادامه ی زندگی. آن وقت است که قدر تک تک کلمات را بهتر می‌دانی.  گذشت سه دهه را بر تن و روحت می‌فهمی. جنگیدن در تعادل و اندازه نگه داشتن.
سی سالگی حس خوبی است. حال خوشی دارد. خیال می‌کنی شروعت از همین جاست. برای دنیای بیرون فرقی نمی کند اما درونت تکان تکان می خورد که انگار کنی تمام تناهی آن روزگار سپری شده برای این بوده که این دو عدد بیایند کنار هم تا نهیب بزنند از اینجا به بعد ببینم چند مرده حلاجی. گیرم که تو هم در خیل آنهایی که نه مالی و منالی و نه یاری و دیاری. شاید این آوارگی خیالی خاصیت دهه ی دوم است. به قول حضرت قمیشی بی سرزمین‌تر از باد شدن. پنج سال در زادگاه پدری ـ مادری و پنج سالش آن سر دنیا و مدام در ساختن و ویران شدن و دوباره بلند شدن و نهیب‌های مکرر درون. گذشت روزهایی در یک گوشه ی دنیا که حتا همسایه‌ها را نشناسی و انقدر گیج بروی در آسانسور که همسایه‌ات بگوید من سه ماه اینجا ساکنم و بغلش کنی و بگویی شرمنده که حواسم به اطراف نیست.
خیلی حرف‌ها از سی سالگی می‌شود گفت. خیلی هم از سی سالی که برت گذشت نگفت. از بودن /  نبودن، شدن / نشدن، خواستن / نخواستن، رفتن / ماندن ... اتفاق مهم این است که باور کنی زندگی اصلی‌ات از سی به بعد شروع می‌شود. تمام قوای تحلیل رفته ای که با خوش باشی اراده سعی می‌کنی جمع و جورش کنی و نگذاری منتشر شوی در فضا. می‌گویند آدمی سن‌هایی دارد که باید حواسش در گذر زمان حسابی جمع باشد؛ سی و چهل مهم‌ترین شان.


جمعه یازدهم آذر 1390

فراموشی و یا با تسامح بی حافظگی، گاهی در جایش، نعمت است. اما حافظه‌ی جمعی حکایتش متفاوت. اگر نگاه مان به حافظه‌ی جمعی موزائیکی پیوسته از یکایک همین بی حافظه گی های فردی باشد، شاید نتایج ساده ای از پیچیدگی‌های رفتارهای شهروندان ساکن هر جغرافیا نصیب مان شود. این گونه‌ی رفتاری از همگرایی عوامل متفاوتی شکل می‌گیرد. سخن راندن و نوشتن از آن هم به راحتی حرف‌های درِگوشی و یا شبکه های اجتماعی نیست. اگر به همان شبکه‌ها نگاهی بینداریم، پرنویس ترین و بیهوده نویس ترین ها از آن ملتی است که، در حال تئوری بافی، منتظر حرکات دیگران هستند تا راه‌ها را با قدم‌های دیگری بپیمایند. یکی از میوه های چنین شاخص‌های رفتاری به هم پریدن‌های بجا یا نابجا، اگر متری برای جادار بودنش یافت شود، گسترش سطحی نگری‌ها، نالیدن‌ها، فاصله‌ها، تداعی معانی روزگار پیشین با زبانی دیگر، سکوت اجباری ساکنان اندیشه‌ی همان جغرافیا به اضطرار شرایط، بیرون گود نشستن و تشویق به لنگ کردن و رواج پنهان شدن چهره‌ها در پس قربانیان خود است. به گمانم اوج این بازی زمانی است که بازی بُرد ـ بُرد نیست. هزینه‌ی نابخردی احساسی رفتار جمعی را نه تنها عاملان آن رفتار می‌پردازند که دامنه‌ی هر رفتار شتابزده، حتا به گمان خرد، دامن جمعی فراگیرتر را می‌گیرد.
این مقدمه برای دعوت به خواندن ترجمه ای است  از دیوید ریف که در ششمین شماره مهرنامه منتشر شده است: «نابخردی جمعی، جماعت نابخردان». بازخوانی چنین متونی، با هر نیتی که می‌خواهید، نیاز به اندیشه و نیازمودن بازآزموده است. دیوید ریف می گوید:

راجع به اتحاد عجیب مردم آلمان در دوران نازی‌ها کتاب‌های زیادی نوشته شده و خیلی‌ها هم راجع به این موضوع تحقیق کرده‌اند. نکته مشترک در اکثر این کتاب‌ها و پژوهش‌ها این است : «نازی‌ها کاری کردند که همه مردم با آن‌ها همراه شوند و همین بود که به فاجعه انسانی و اخلاقی بزرگی در آلمان نازی منتهی شد.» پرسشی که در این راستا مطرح می‌شود این است که آیا تمایل مردم آلمان به «همراهی با جمع» به تداوم قدرت و نفوذ نازی‌ها در آلمان دامن زد؟
یکی از روشنگرترین کتاب‌هایی که در این خصوص منتشر شده « ایستادگی در برابر هیتلر » نام دارد و مجموعه‌ای است از خاطرات سباستین هفنر – مورخ فقید آلمانی– از دوران نازیسم. هفنر در این کتاب تاکید می‌کند که صرف همکاری و همدلی آلمان‌ها با یکدیگر اصلاً بد نبود؛ بلکه حتی ضروری هم بود به اعتقاد او این «همدلی» برای آدم‌هایی که مجبور بودند در شرایط غیر قابل تحمل دوران نازی‌ها و همین‌طور در میانه جنگ زندگی کنند، یک جور آرامش و کمک بود . اما هفنر در عین حال تاکید می‌کند در دورانی که چنین مشکلاتی وجود نداشته باشد، همراهی کورکورانه با جمع قابل قبول نیست. او می‌گوید: « در زندگی مدنی، همراهی با جمع به عنوان یک خصیصه خوب مطرح می‌شود اما واقعیت این است که همراهی با جمع صرفاً باعث می‌شود انسان‌ها از بار مسئولیت اقداماتشان در برابر خود، در برابر خدا و در برابر وجدانشان آسوده شوند. همراهان در جمع می‌توانند شاهدی باشند بر بی‌گناهی آن‌ها. »
هرکس که در روزگاری از زندگیش در جمع قرار گرفته باشد می‌داند معنی این حرف چیست. این احساس که شما هم دارید مثل دیگران رفتار می‌کنید آرامش عجیبی نصیبتان می‌کند. در جمع می‌توانید کارهایی را انجام دهید که اگر تنها بودید اصلاً انجامشان نمی‌دادید. در مقابل اگر جمع پراکنده شود و شما تنها بمانید هیچ راهی برای توجیه عمل خودتان ندارید. با این ترتیب «در جمع بودن» هم یک جور عذاب وجدان با خودش می‌آورد و هم نوعی آرامش فردی. اکثر مردم هیچ علاقه‌ای ندارند که رویکردشان را در این خصوص عوض کنند و خلاف عرف گروه عمل کنند. علتش این است که خلاف عرف عمل کردن یعنی کنار گذاشتن گذشته و این چیزی است که خیلی‌ها جرات انجامش را ندارند. اما مساله اینجاست که غلطیدن به وادی «هماهنگی کامل با جمع» موقعیتی است که ناخودآگاه پیش پای همه ما قرار می‌گیرد.
تحقیقی که بعدها خیلی معروف شد «آزمون همنوایی اش». این مجموعه تحقیق توسط «سولومون اش » در حوزه روانشناسی اجتماعی انجام گرفت و نتیجه‌ای به دست داد که خیلی‌ها را به شگفتی واداشت. «اش» در چارچوب تحقیقاتش یک آزمون تصویری برای دانشجویان ترتیب داد و گروه‌هایی را تبیین کرد تا با مشورت هم آزمون را جواب بدهند اما نمایندگان خودش را هم به صورت ناشناس به یکی از این گروه‌ها فرستاد تا میزان تاثیر پاسخ‌های این افراد را بر پاسخ‌های سایر اعضای گروه بسنجد. بنا بود این نمایندگان پاسخ‌ها و توجیهات غلطی را در مورد آزمون به بقیه القا کنند و در واقع این آزمایش می‌توانست نشان دهد که گروه تا چه حد تحت تاثیر پاسخ‌ها و توجیه های اشتباه قرار می‌گیرد . نمایندگان «اش» در ابتدای کار ، پاسخ‌های نسبتاً درستی را اعلام می‌کردند اما به تدریج با پافشاری بر پاسخ‌های نادرست خود بسیاری از اعضای دیگر گروه را هم گمراه کردند نتیجه این بود در گروهی که «اش» نماینده غلط اندازی به آن نفرستاده بود فقط یک نفر از ۳۵ نفر به آزمون تصویری پاسخ اشتباه داد. اما در گروهی که نمایندگان «اش» در آن به ارائه پاسخهای نادرست و ترغیب دیگران به پذیرش آن می‌پرداختند، ۷۵ درصد از شرکت کنندگان دچار اشتباه شدند، اعضای این گروه عملاً به خاطر همرنگ شدن با جماعت حتی از ارائه پاسخ درست به یک آزمون تصویری هم درمانده بودند این تحقیق نشان داد که فشار اجتماعی می‌تواند به راحتی قضاوت‌های افراد را دچار اشکال کند. اما تمام نتایج تحقیقات «اش» در مورد هم‌رنگی با جماعت به اینجا ختم نشد. تحقیقات او نشان داد که در هر گروه 35 نفری فقط وجود سه نفر ـ یعنی سه توجیه اشتباه ـ کافی است تا گروه در مورد نظر خود دچار اشتباه شود!
این آزمایش حتی تا امروز هم اهمیت فوق العاده خود را حفظ کرده است و خیلی‌ها معتقدند که آن را می‌توان نشانه‌ای از نابخردی افراد در جمع دانست. واقعیت این است که در جمع «تفکر فردی» در درجه دوم اهمیت قرار می‌گیرد و «هفنر» در مورد وضیعت اولین سال‌های ظهور نازیسم در آلمان می‌گوید: «در آن دوران عنصر ما به عنوان یک موجودیت جمعی مورد احترام بود و بزدلی و عدم صداقت جمع، دیگر اهمیتی نداشت. مردم با هر چیزی که باعث خدشه دار شدن حس رضایتشان از جمع می‌شد مخالفت می‌کردند.»
این حس «رضایت از جمع» همان چیزی است که جنب و جوش و پویایی جمع را می‌سازد . در اوضاع فعلی دنیا هم اگر به رفتارهای جمعی سیاسی دقت کنید می‌توانید این قضیه را درک کنید همان طور که هفنر می‌گوید همین رفتارهای سیاسی جمع است که تمام عناصر فردیت و تمدن را نابود می‌کند و به نگاهی ساده انگارانه منتهی می‌شود براساس این دیدگاه فرد همیشه در مقامی دون‌تر از جمع قرار می‌گیرد.
واقعیت این است که «جمع» می‌خواهد احساس رضایت از خود را به همه اعضایش منتقل کند اما «هویت فردی انسان» به سمت نارضایتی از خود پیش می‌رود. با این همه نمی‌شود گفت که هر جمعی بد است و باید از آن پرهیز کرد. الیاس کانتی نویسنده بزرگ آلمانی در آثار خود به «توهم برابری» اشاره کرده که بین اعضای یک گروه – یا جمع – به وجود می‌آید . اما گاهی حس تساوی در میان اعضای یک جمع اصلاً بیهوده نیست مثلاً اعضای یک گروه رقص را در نظر بگیرید که هم با جمع هماهنگند و هم کار خودشان را می‌کنند این «تساوی» دیگر توهم آمیز نیست چون یک جنبه عینی هم دارد.
البته می‌دانیم که همه «افراد» معقول و مهربان و اهل فکر نیستند اما در هر صورت قرار گرفتن در «جمع» باعث قطع شدن ارتباط فردی آن‌ها با تمدن می‌شود. جمع می‌تواند جشن بگیرد یا اعتراض کند؛ می‌تواند شاد یا ویرانگر باشد اما در هر صورت شکی نیست که «هشیاری» فرد در میان «جمع» از دست می‌رود شاید به همین خاطر بوده که انیشتن در مورد آدم‌هایی که همرنگ جماعت می‌شوند گفته «به آن‌ها اشتباهی مغز داده‌اند همان ستون فقرات و نخاع برای این جور آدم‌ها کفایت می‌کند». خلاصه این که اگر فکر می‌کنید ایده و نظرتان را می‌توانید با شعار دادن یا بالا گرفتن پلاکارد و حضور در جمع بیان کنید، احتمالاً خیلی «فکر» نکرده‌اید.

 


یکشنبه سیزدهم شهریور 1390

دیوید سروان

این روزها در صدر کتاب‌های پُر فروش فرانسه یک کتاب به شدت چشم نواز است: " می‌توانیم چند بار خداحافظی کنیم". عکس خندان نویسنده‌اش هم روی ویترین ها و داخل کتاب. دیوید سروان شریبر. پزشک و نویسنده‌ی چندین کتاب علمی در حوزه‌ی درمان بیماری هایی نظیر سرطان و افسردگی. کجای این حرف‌ها جالب است؟ دیوید سروان چند روزی است منزل عوض کرده و رفته دیار باقی. اما برای نرفتن به شدت جنگیده. نوزده سال نبرد علیه سرطان دلیل موجهی است برای نوشتن مشاهداتش از جدال کلاسیک مرگ و زندگی. کتاب‌هایش روایتی است از درک زندگی آدم‌هایی در نبرد علیه خویشتن؛ دعوتی است به امید تا آخرین لحظه برای انسان‌هایی که شاید معنای زندگی را در تکاپوی روزمره گی ها و حسرت گذشته از دست می‌دهند.
سال‌هاست کتاب‌های او در صدر پرفروش‌های فرانسه قرار دارد. نُه کتاب در حوزه‌ی مبارزه با سرطان در عناوینی همچون درمان، ضد سرطان و این آخری که یک ماه بعد انتشارش از دنیا رفته. همه نوعی وصیت نامه برای دعوت به حیات و زندگی در اکنون است. خاصیت اهل بخیه بودن است. تومور مغزی‌اش را در سی و یک سالگی کشف کرده‌اند و از همان زمان کشف، عین ساعت‌های شنی که وارونه‌شان می‌کنند، با پیش بینی تمام جوانب علم پزشکی به جنگ با تومور رفته. که خودش یک پزشک محقق تمام عیار در فاصله‌ی میان این دو خط تیره‌ی زمان حیات جسمانی‌اش بوده. کتاب را علاوه بر پزشکان و بیماران، به سه فرزندش هدیه کرده: " برای ساشا، چارلی و آنا. به طرز وحشتناکی ناراحت خواهم بود که نمی‌توانم در کشف زندگی همراهی‌شان کنم. امیدوارم در مسیر زندگی‌شان کمکی باشم. امیدوار می‌مانم که در قلب هاشان آن را می‌پرورانند و در مقابل ناملایمات زندگی به کار می‌برند."
دیوید سروان بعد از عود ناگهانی سرطانش در سال 2010 تصمیم می‌گیرد نوشته‌های شخصی خود را منتشر کند تا از سختی‌های زمان درمان بگوید. از معجزه‌ای که می‌داند به سختی ممکن است روی دهد اما نبرد است. و این خاصیت جنگی است که پایانی ندارد و گریزی از آن نیست. سروان در مقدمه توضیح می‌دهد که این کتاب فرصتی است برای خداحافطی با تمام کسانی که نوشته‌ها و تلاش‌های قبلی او را تحسین کرده‌اند و یا همدلانه به او گوش فراداده اند. هر چند امید حیات جسمی ندارد ولی می‌داند این آخرین خداحافظی او با مخاطبانش نخواهد بود زیرا به باور او، ما آدم‌ها " می‌توانیم چند بار خداحافظی کنیم ". در سرتاسر کتاب دیوید سروان از تجربیات کمابیش مشابهی می‌نویسد که هر بیماری ممکن است در طول دوره‌ی درمان خود تجربه کند؛ اما این بار طبیب و بیمار یک نفر است. درد و درمان با هم روایت می‌شود. کتاب دو بخش دارد. بخش اول یادداشت‌های او در حین درمان است شامل آزمایش دوچرخه، خستگی بزرگ، بازگشت به آکواریوم و ... و بخش دوم هم ادامه‌ی یادداشت‌هایی است از پی مبارزه با سرطان و افسردگی.
هیچ کجای کتاب توهم معنا ندارد. اینکه می‌دانی فرصت محدودی داری برای زیستن، تو را از خیال توهم رها می‌کند. همین محدودیت است که مجابت می‌کند دیگران را مسوول دردهایت ندانی و به تنهایی بجنگی. دیگر نمی‌توانی به راحتی غُر بزنی و اشتباهات خودت را با رندی گردن اطرافیان بیندازی. بعد می‌فهمی آدم می‌تواند در هر جایی حال خوبی داشته باشد و مکان یعنی دنیایی که در ذهنت ساخته‌ای و دیگرانی را واردش کرده‌ای و عزیزانی را خارج. بعد واقع بین می‌شوی. نیمی از کتاب همین را می‌گوید که حتا درد جسمانی تحمیلی را می‌شود به فال نیک گرفت. این احساس خود فریبی نیست. در لحن کتاب می‌فهمی که دروغ گویی و ظاهر سازی امری است که از هر کسی بر نمی‌آید و دست کم سروان تأکید دارد که زیستن با درد واقعی مجال این کارها را به آدمی نمی‌دهد. از بیمارانی می‌نویسد که کتاب " ضد سرطان" در دست، مقابلش می‌نشینند و به یکدیگر جرأت و قدرت جنگیدن می‌دهند. در حالی که طبیب دارد از پا می‌افتد بیماران می‌آیند و سپاسگزارش هستند که به آن‌ها فهماند می‌توانند برای خودشان کاری کنند. بعد می‌آید خانه و دیدار خانواده جانش را جلا می‌دهد. بعد می‌رود داخل اتاقش و می‌نشیند مقابل دوربین و برای فرزندانش از روزگار سپری شده تعریف می‌کند تا بعدها تماشا کنند. از نکات روزمره و ظریفی می‌گوید که زندگی را زیبا می‌کند. از آرامش درونی؛ از آموختن شجاعت؛ از خانواده؛ از لحظه‌های ناب و ... از دوستی و عشق. تمام مفاهیم را به کار می‌برد تا بگوید سرطان و یا افسردگی درمان مشخصی ندارد و نباید به انتظار معجزه نشست. باید جنگید و یا پیروز شد و یا تا لحظه‌ی آخر به تأخیرش انداخت؛ اما اسیر ناامیدی نشد.ناامیدی از آن آتش‌هایی است که وقتی در جان جامعه‌ای / خانواده‌ای / آدمی بیفتد یافتن علاجش شاید سال‌ها زمان ببرد. سرمایه‌های عظیم فکری و ذهنی و جانی و مالی از دست می‌رود تا بتوان امید را دوباره زنده کرد در کالبدی. اگر به این معتقد باشیم که امید از درون تک تک افراد و در درون خانواده‌ها زاده می‌شود و در دل جامعه رشد می‌کند، وظیفه‌ی مرد و زن است که نسل‌های بعدی را که به وجود آورده‌اند به زندگی امیدوار کنند. سهل و ساده نگریستن را یادشان دهند. صبوری به وقت جوانی را یادشان دهند. اصرار بر بازتولید خودشان در نسل بعد نکنند و حتا خوش باشانه امید را سر پا نگه دارند. که عالمی را یک دل روشن چراغانی کند.

 On peut se dire au revoir plusieurs fois, David Servan-Schreiber, Éditions Robert Laffont, Paris, 2011.

پ.ن: این یادداشت امروز، مورخ یکشنبه سیزده شهریور، در روزنامه ی اعتماد منتشر شد.


چهارشنبه پانزدهم تیر 1390

این همه حرف. واقعا زیاد حرف می زنیم، بیشتر از نیاز. همه فكر می كنند چیز گفتنی دارند. حال آنكه حرف با ارزش شاید دو یا سه بار در قرن پیدا شود. خود من شخص پرحرفی نیستم. دلم می خواهد حرفم ارزش دو روز فكر كردن را داشته باشد. ( ویسووا شیمبورسکا)

یک. تعلیق تجربه‌ی عجیبی است. خاصه در زمان و مکان. این را در ونکوور با وجودم حس کردم.
سیمون فریزر و بریتیش کلمبیا دو دانشگاه اصلی شهرند. آنجا و در مقام مقایسه، بهتر فهمیدم تحقیق چه منزلتی دارد و چه جایگاهی می‌بخشد و چه لذتی است در اینکه داده‌ها و داشته ها را بنشینید با آدم‌های اهلش بریزید روی میز و مصداق گل گفتن و گل شنفتن. یا در خیابان‌هایی ناآشنا قدم بزنی و چند متر به چند متر کلمات فارسی بشنوی. جماعت ایرانی خوش نشین است. جایی را پیدا می‌کند که اغراق نیست اگر بگویم با بهشت متصور در هر روایت دنیوی و اخروی، شاید چند قدم بیشتر فاصله نداشته باشد. با آدم‌هایی که هم را می‌فهمند و محدودیت موقعیت و فضا و زمان را خوب درک می‌کنند. هر چند قبول دارم که نگاه و زیستن کوتاه مدت نمی‌تواند ملاک خوبی بشود برای تصمیم‌ها و نظرها در مورد کلان شهرها؛ اما درصد بالایی از آنهایی که دیدم به طرز عجیبی از زندگی راضی بودند. از آن طرف، برای من، کم‌ترین حُسن دیدن افرادی با زبان فکری مشترک و عقاید ناهمخوان این است که دریچه‌ی گفت و گوهای بازشان، اشتیاق اندیشیدن را می‌افزاید. آن‌هایی که کتاب هاشان را خوانده‌ای و ادبیات را از منظر تلاش‌های آن‌ها فهمیده‌ای. اغراق و بدیهی گویی هم نیست که ادبیات ما، در بهترین حالتش، فاصله‌ی نیم قرنی با ادبیات انگلیسی دارد. ادبیات فرانسه هم شاید ده سالی از نظریه‌های ادبیات انگلیسی دیرتر و دورتر. ممکن است حجم فراوان نویسندگان فرانسوی نویس از دیگر کشورها کمک کند به تسریع در رسیدن. اما حکایت ما چیز دیگری است.  فضای آکادمیک ما نیاز دارد مطالعات تطبیقی را جدی بگیرد. حالا که باب مسائلی از جمله فقه مقارنه‌ای هم باز شده، آشنایی با روش‌ها و فرهنگ علمی برخورد با هر متنی در هر حوزه‌ی مأنوس با اندیشه، شاید گره گشای گوشه‌ای از مسائل بشود. ما بیش از نقد سیاست و تحلیل گفتمان آدم‌ها، نیازمند نقد فرهنگ و ادب در کنار نقدِ نقدِ خودمانیم.

دو. نقشه می‌گوید لهستان کشور کوچکی است. تاریخ می‌گوید جنگ دوم جهانی مثل همه‌ی جنگ‌ها و موج‌ها بخشی از مردمانش را مهاجر کرد. عده ای به جبر، گذرشان افتاد به ایران. قبرستان لهستانی‌ها در تهران را که شنیده‌اید؟ همین مهاجرت‌ها آدم‌ها را با هم آشنا کرد. حالا بعد سال‌ها، ایران شناسی در اروپای شرقی مرکزی فقیر و معتبر دارد در این کشور. بعد از ورشو، کراکف دومین شهر لهستان است. پاپ ژان پُل دوم زاده‌ی وادوویسته، شهری در پنجاه کیلومتری کراکف، است. در همین دانشگاه یاگلونی، الهیات و هنرهای نمایشی خوانده و در اینجا به مقام کشیشی نائل شده. طلبگی اش به دلیل مصادف شدن با جنگ جهانی دوم و رفتارهای نازی جماعت به صورت مخفی بوده. دو رساله‌ی دکترا نوشته و مدتی هم در همین دانشگاه کراکف، الهیات اخلاقی و اخلاقیات اجتماعی تدریس کرده. همین شهر بستر رشد پاپ دوم ‌شده تا او اسقف اعظم کلیسای کراکف ‌شود و آخرش بشود محل رجوع مومنان کاتولیک جهان. علاوه بر این، کراکف سرزمین ویسووا شیمبورسکا، خالق " آدم‌ها روی پل" است. او هم تحصیلاتش در همین دانشگاه بوده. نوبل ادبیات سال ۱٩٩۶را برده. بعدش آمده با پولش همین جا مرکزی ساخته و بی هیاهو به معنای واقعی زندگی کرده. این را من می‌گویم؛ شاید خوانندگان محترمی هستند که این شیوه‌ی زیستن بر مدار نوشتن را زندگی ندانند.
خوش حالم به سرزمین آدم‌هایی خواهم رفت که ادبیات براشان ارج و قرب دارد. قدرش را می‌دانند. فرهنگ ایرانی منزلت دارد. آدم‌هایی داشته و دارد که به احترام زبان فارسی تمام قد می‌ایستند. ایران شناس هایی دارد که کمتر دیده می‌شوند و دانشجویانی که به امید همان چهار تا بورس تحصیلی سالیانه می‌آیند مطالعات ایرانی می‌خوانند و زبان خاطره‌ی مشترک میان ما شده است.
بهانه البته کنفرانس است. موضوع "سنت و مدرنیته از ورای داستان ایرانی". نظریه‌های روز ادبیات تطبیقی این امکان را می‌دهد تا با نیم نگاهی به دیگر نظریه‌های موجود در رشته‌هایی نظیر جامعه شناسی، روان شناسی، فلسفه و ... بشود به نقد و بررسی تغییرات و تحولات زبانی در گذر زمان پرداخت. سه نویسنده مدنظر است. شاید دلیلش این است که هر کدام این نویسنده‌ها به عنوان راویان مقطعی جامعه‌ای در حال گذار، آشنایی نسبتن عمیقی با سنت داشته‌اند. از جمالزاده ای که به مدد داستان به نقد جامعه می‌پرداخته تا آل احمد که با سنت ادبی بازگشت در جستجوی راهی بومی برای مدرن زیستن بوده. هر سه هم به اصطلاح آخوندزاده ( یا هر کلمه‌ای که مایلید در موردش بکار ببرید) و زاده‌ی سنت و با دغدغه‌های روز دنیا و جامعه‌ی خودشان. گاهی نویسندگان می‌کوشند با شخصیت‌های داستانی و در خلال روایت‌ها و گفت و گوها، از آنها به عنوان ابزار ابراز دغدغه‌های افراد برون متنی استفاده کنند. قرار بر étude onomastique یا onomatologie است. تحلیل نام شخصیت‌هایی که هر کدام راوی بی قراری و تعلیق نویسنده و خواننده در جامعه‌ای مانده میان گذر یا جمع دو مقوله‌ی سنت و مدرنیته است. خلاصه اینکه برای تحلیل متونی در این بافت باید به زمان و مکان و فرد رجوع کرد. درنهایت شاید برسد به همان نظریه‌ی مکان ـ زمان باختینی در هنر رمان.
متن مقاله به فرانسه است و امیدوارم سوال و جواب‌ها هم. تجربه می‌گوید بخش دوم قاعدتن به انگلیسی است. زبان ارائه‌ی کنفرانس چهار زبانه، زمان ارائه بیست دقیقه با ده دقیقه پرسش و پاسخ. متن را متعاقبن خواهم گذاشت.

سه. یکی از حواشی تزنویسی، شرکت در همین کنفرانس‌هاست. هر چند اگر استاد راهنما هر از گاهی ترمزت را نکشد و از خط بزنی بیرون، حاشیه ی ناجوری است حتا. بیشتر تنفسی است برای ذهن و زندگی با آدم ها. مثلن این شفافیت  و اعتمادها امیدی عاقلانه و انسانی است. می‌دانند کتاب خوان جماعت از سنخ واقعی، بلد نیست خوب دزدی بکند. هر قدر هم هفت خط، باز هم کمیتش لنگ می‌زند. نکته ای ته ذهنم است؛ به وقتش جای دیگری می‌گویم اما خیال می‌کنم هنوز بخشی از آن نکته حامل تجربه‌ی قیاس مع الفارق کنفرانس‌هایی است که رفته‌ام؛ شاید هم تجربه‌ی کاری در برگزاری سمینارها و نمایشگاه‌هایی در ایران. از دیدگاه حاشیه‌ای و در کنار همه‌ی اهداف، زمان بندی و برنامه ریزی اقتصادی معنای مهمی دارد. برای همه‌ی مراحل طراحی مهندسی دارند. یک سال قبل برنامه‌ی یک سال بعد را دارند. می‌دانند چه می‌خواهند. آزمون و خطا نمی‌کنند. آدم‌ها را در حیرانی دقیقه‌ی نود قرار نمی‌دهند. مثال بزنم. تجربه‌ی کانادا مصداق کامل امکان درآمدزایی از راه برگزاری یک کنفرانس ادبی بود. هزینه ی حضور و هتل و این‌ها را که سر انگشتی محاسبه می‌کردی می‌دیدی که برگزاری یک کنفرانس علمی مانده‌ی بیشتری دارد. پس می شود. در بهترین هتل‌ها و مساعدترین امکانات می‌کوشند حرمت اهل فکر حفظ شود. کمکی هم به ترویج توریسم علمی است. فرانسه به دلیل پافشاری برخی کنفرانس ها بر زبان، بیشتر پذیرای فرانسه دان هاست؛ اما این حرفم نوعی کلٌی گویی است. تجربه‌ی کراکف تا اینجا در برنامه ریزی عالی بوده تا به بعدش برسیم. مثال مقابل و همزمان با این‌ها، سمیناری بود در تهران که از طرح تا برگزاری روی منحنی سینوسی یک ماهه بسته شد. تاریخ‌ها تغییر کرد؛ حتا مکاتبات با اسامی غیرمعمول صورت می‌گرفت و پرتالی دقیق وجود نداشت؛ یا هند که زمان برگزاری تغییر کرد. مثال می‌زنم تا بگویم بی نظمی در امور اجرایی و ذهنی و سرایتش به دیگران، چقدر می‌تواند انرژی بر و یأس آور بشود در مراودات بیرونی و زندگی درونی افراد. گرچه در همین حوزه و یا زندگی روزمره‌ی اهالی علوم انسانی، افرادی نظمشان را در بی نظمی می‌یابند و خلاقیتشان در پریشانی و پراکنده بینی/ خوانی/ نویسی شکوفا می‌شود. الغرض اینکه ضریب خطا در حوزه‌ی اجرایی چنین کنفرانس‌هایی پایین و پشت تدبیرهای اجرایی، منطقی هست. درجه‌ی مدارا و همدلی هم بر مدار واقعیت موجود.

لینک‌های مرتبط:

ـ خبرهای کنفرانس در خبرگزاری ها و سایت های :  کتاب (فارسی) ، کتاب (انگلیسی) ، مهر، ایسنا، شهر، شهر کتاب، روزنامه اطلاعات، ادبیات سوم، کتابخانه مجلس، فارس، فرهنگخانه و ...
ـ ویسووا شیمبورسکا: معرفی و گفت و گو


سه شنبه چهاردهم تیر 1390

خیلی دور نیست سال‌هایی که یکی از دوستان گرامی در عصر شور مجازی، زندگی خصوصی‌اش را آورد جلوی چشم‌ها. آن وقت ها، روزهای اضطراب کنکور بود. مشابه اضطراب تزنویسی در سال کِشت. خوانش او و یار گرامی‌اش یکی از جذبه‌های اعتماد و امیدم به انسان بود. برای کلمات آمیخته با دانایی، جز تحسین چیزی نمی‌شد گفت. با همان اینترنت نصفه نیمه ی کافی نت‌های قم که باز کردن صفحه بلای عظما بود. صفحه ها هم اغلب در راستای دوست یابی و زناشویی و قس علیهذا. زمان کشف سطح خلاف شرع پنداری کاربران بینوا هنوز به شدت این روزها نبود. وقتی می‌پرسیدی مثلن ای میل نفر قبل باز مونده؛ عرض می‌کردند "طلبه جماعت حواس شون پرته دیگه. یادش رفته. شما لطف بفرما خارج شو." آن سال‌ها برای صحبت با مسافرمان کافی نت می رفتم. گاهی دقتم به اطراف بود. هر کسی کشف می‌کرد. یکی دختر همسایه را، یکی دنیای نت را، یکی وقت تلف کردن را و همین طور مثبت و منفی یکی در میان ادامه دهید. درِ ذهن ملت را که نمی‌توانی ببندی تا هر فکری نکند. شما هم مثل همه‌ی بنی آدم آزادید هر چه مایلید فکر کنید. کشف من این دو دوست بود. با لذت می خواندمشان. لذت دوست داشتن و دوست داشته شدن، لابه لای همان خط‌ها رفت در وجودم. آن قدر کلمات را پاکیزه و درست سر جایشان می‌نشاندند که مست می‌شدی. خیال می‌کردی غلام آن کلماتی باید بود که آتش می افروزد. حتا از بوسه هاشان هم دریغ نمی‌کردند در نوشته. چند سال گذشت. مثل آب سردی که بر کلمات تیز می‌ریزند دیدم جدایی سراغشان آمده. آن صفحه‌ها رفته‌اند. حالا عشاق ما هر کدام گوشه‌ای از دنیا صفحه‌ای علم کرده بودند و هر مطلب تازه‌ای که می‌خواندی میانش طعن و جسارت و درشتی کم نبود. تحبیب کلامشان ته کشیده بود. هر کدام را که جدا می‌خواندم انگار دنیا را بر سرم خراب می‌کردند. حالا این حدی که براتان تعریف می‌کنم برای شما روایت است و برای من خاطره. حد جوگیری تا این قدر که تک تک صفحات را پرینت می‌کردم تا بفهمم عشق و دوستی میان دو نفر چه‌ها که نمی‌کند. چه سختی‌ها را سهل. چه زخم‌ها را مرهم. چه نخواستن‌ها را خواستن. چه نشدن‌ها را شدن. عریانی احساس آن دو مرا مجاب می‌کرد به عاقلانه ماندن و عاشقانه زیستن. بعد داشتی صفحه‌هایی را می‌خواندی که اگر قبلی‌ها را دیده بودی باید گیس و گیس کشونی راه می‌انداختی درون خودت از شدت تحیٌر. این‌ها تا دیروز می‌مُردند برای هم، حالا می‌آیند تطهیر کنند خودشان را با این حرف‌ها؟
بعدها با دوستی نزدیک بهشان صحبت کردم. دلیل نمی‌خواستم. هرچند خودشان با آوردن جزئیات ماجرا روی نت به دیگران این امکان را، خواسته یا نخواسته، می‌دادند تا سوال طرح شود. تصور کنید آن هم به جماعت محترمی که از توی کلاس دانشگاه گرفته تا اداره‌ها و خانه‌ها و هر جایی که در تصورتان می‌آید، سرشان در زندگی هم است. حاصل این فرم زندگی ترس آدم‌ها از هم است. ترسی که مثل سایه دنبالشان است. انواع و اقسام ترس‌ها به گونه‌های مختلف. در محیط دانشگاه، دانشجو استاد را حتا تا سال‌ها رصد می‌کند، در دل و محافل دوستانه پشت سرش بد و بیراه می‌گوید و به وقتش که رسید مثلن سایتش را سر در صفحه نصب. این می‌شود که ترس های رفت و برگشتی روان است. استاد از دانشجو، استاد و دانشجو از حراست، مدیرعامل از مدیر، مدیر از کارمند، کارمند از همکار، همکار از آبدارچی، همسایه از همسایه و قس علیهذا...

تجربه ی آن عشق بازی هویدا نشان از ترسی داشت که از پی کلمات ناگزیر نهفته بود. آدم‌ها با استدلال ترس، قفسی طلایی از زندگی می‌سازند که میله میله‌اش را با تلخی جان خودشان استوار می‌کنند. بازار نوشتن و داستان سرایی هم داغ. هر داستانی یک پیرنگ. حالا یکی کلید ورود به قفس را دوگانه سوزی دنیا بر مدار زن و مرد می‌داند و دیگری بهانه ی کلمات سربی. هر کسی برای سر پا ماندن خودش حرف می‌زند. شاید برای نردبان ساختن. شاید برای یافتن آرامش. شاید برای اثبات قدرت. شاید فهماندن فهمیدن به دیگران. تهش اینست که هر چه بخواهی بیشتر بفهمی احتمالن بیشتر تنها می‌شوی. تنهایی از جنس نبود آدم نیست. اتفاقن باز هم شاید هر چه بیشتر تنهایی، تن‌های بیشتری را درمی یابی. حرف می‌زنی، تفریح می‌کنی، کار می کنی، درس می‌خوانی، جغرافیا عوض می‌کنی، شهر به شهر می‌گردی، آواره‌ی دنیا می‌شوی تا به خودت ثابت کنی تنهایی با تن‌ها به وقتش چقدر پُربرکت و عزیز است.

همه ی این خاطره ها و حرف ها را گفتم تا برسم به حالایی که آدمی با نیم نگاهی به گذشته و امید آینده ادامه می دهد. روزهای سخت هست. روزهای آرام. حکایت جام می و خون دل است. گاهی برای رسمیت بخشیدن به تنهایی‌ات، چند گفته را تکرار می‌کنی برای تن‌های دیگر. تا عذاب محتمل را کاهش دهی. سهل‌ترین کار این است که بروی جواب استدلال‌هایی را که یک تن در ذهن خودش یا تن‌های نزدیکش جستجو می‌کند با تکرار همان‌ها بدهی. خیلی خوب نتیجه می‌دهد. یعنی باور می‌کنند درستی و راستی  خود را. اشتباه نیست. یک بار امتحان کنید. باری از روی شانه‌های ذهن دیگری برداشته‌ای و انداخته‌ای روی دوش خودت. چیزی کم نمی‌شود از عرش کبریایی. اگر می‌خواهید به تنهایی تان رسمیت ببخشید تنی را راحت کنید. بنشینید مقابلش و هر حرفی را دوست دارد بشنود تکرار کنید تا راحت شود. اما خودتان را در این چرخه جا نگذارید. بگذار بگذارد به حساب درایت دیگران. قفس را که روز به روز نمی‌شود تنگ‌تر کرد با استدلال‌های چرتکه ای عاطفی.   

ـ  غزل حافظ


سه شنبه سی و یکم خرداد 1390

پوستر جدایی در فرانسه
یک
. حدود دو هفته است که جدایی نادر از سیمین آمده فرانسه. با تبلیغات خوب و قدرت پخش مناسب. همزمان در شهرهای کوچک و بزرگ به نمایش در می‌آید. تا به حال دو برنامه‌ی پربیننده‌ی تلویزیون فرانسه هم با لیلا حاتمی مصاحبه‌ای انجام داده‌اند که به پخش موفق فیلم کمک کرده. سارکوزی (نژاد) هم از تهیه کننده‌اش خواسته تا نسخه‌ای از فیلم را به او و کارلا بدهند تا در خلوتشان نگاه کنند و شاید اشکی هم بریزند. همه‌ی این مهارت‌های تبلیغی و بازار گرمی‌ها، دست به دست هم داده تا زمینه‌ی مساعدی بشود برای دیده شدن طبقه‌ی میانی ایران. این بار جدایی به سبک ایرانی موضوع است. ترجمه‌ی عنوان اصلی فیلم «جدایی» است. در هیچ کجای پوسترها و صحبت‌ها، نادر و سیمینی در کار نیست.
تجربه‌ی دیدن فیلم ایرانی در کنار تماشاگران دیگر کشورها تجربه‌ی خوبی بود. انگاری مدام شش دانگ حواست هست که ببینی وقتی طرف با کله می‌زند توی صورت آن یکی، چهره‌ی تماشاگر خارجی چطور است. نه اینکه فکر کنی کسی اینجا از این کارها نمی‌کند. به وفور هست. روز روشن وسط شهر آدم می‌کشند و به ندرت کسی جلو می‌آید تا مبادا وارد حریم دیگران شود؛ و یا شورش می‌کنند و به جای این همه تصویر، بوسه‌ی آرامش بخش زوجی را به دیگران نشان می‌دهند.
قصه از اینجا شروع می‌شود. تجربه‌ی دیدن فیلم، تئاتر، فرهنگ و هنر ایرانی با فرانسوی‌ها و یا هر ملیت دیگری مثل این است که آن‌ها را برده‌ای یک مهمانی ایرانی، یک عروسی مثلن. حالا اینجا دعوا بود. دستشان را بگیری ببری و پول بدهند تا ببینندت. بعد بنشینی کنار سِن و به چشم‌های تک تکشان نگاه کنی. که مثلن وقتی بازیگر جیغ می‌زند و یا خودش را می‌زند، سرشان را تکان می‌دهند یا آن‌ها هم چشم هاشان دارد داد می‌زند. یا دادگاهی که دو نفر نشسته‌اند و یکی می‌خواهد برود خارج (یعنی همین جایی که این تماشاگرها هستند) و دیگری پدرش را بهانه دارد تا بماند. زاویه‌ی دوربین هم طوری است که انگار نشسته‌اند روبروی تو و دارند با نفر سوم که تو هستی درد دلشان را نمایش می‌دهند. این نفر سوم خیلی مهم است. یعنی می‌تواند خودش را بی طرف نشان بدهد یا برود طرف یکی از آن‌ها و یارگیری کنند. می‌گفتم. حالا چشم‌های این همه آدم که توی سالن گاهی بهت زده می‌شد و گاهی همدل، بعضی جاها از حدقه زده بود بیرون. فکر می‌کردم باید دستشان را بگیری و در هر منطقه‌ی ایران، یک بار بروید عروسی / عزا تا ببینند رسم و رسوم یعنی چه تا از زندگی سیر بشوند و بیایند به همین غربت غربشان. مثلن یک بار ببرمشان بخش زنانه‌ی عروسی یا بین مردها. لباس‌ها را نشانشان بدهم. اداها را. تا فکر کنند فلان کنسرت جنیفر لوپز در پاریس یا س. ک. س شاپ های ونکوور آمده‌اند و حال کنند با لباس‌ها مثلن. دامن‌هایی که وجب به وجب برنامه ریزی شده. صورت‌هایی که نقطه به نقطه هدف دارد. حرف‌هایی که حسادت وار و بیمار گونه زده می‌شود. عشوه شتری‌هایی که زن‌ها برای هم و مردها برای هم می‌روند؛ و آن وقت نگویی بچگی‌های ما سرشار از مفاهیم بوده ای خارجی جماعت! که از بچگی یادمان داده‌اند علاج واقعه قبل از وقوع باید کرد. که مذهب و اخلاق چشمه‌ای مشترک دارند. که حاصل مذهب سیاسی و اتفاقاتی که برای شما افتاد را ما الان داریم تجربه می‌کنیم. که تحصیل کرده‌های ما، با وام گرفتن تئوری هاشان از شما، دو کلام حرف حساب نمی‌توانند بزنند با هم. عوضش بروید جنوب شهر و با صفای جواد بازی‌ها و خاطرات شمال و پارسال با هم دسته جمعی خواندشان، حال کنید. سرت را نیندازی پایین که جامعه‌ی محتضر همین است. این دادگاه را می‌بینید. این حرف‌ها و رفتن و آزاد شدن و بندگی نکردن، شده کعبه‌ی آمال این جماعت. حاضرند همه‌ی داشته هاشان را خراب کنند تا به نداشته هاشان برسند. که عمر کوتاه است و باید آزاد زیست و در بند این و آن نبود. بعد فیلم را که دیدید با هم بروید کافه نشینی و براشان روضه‌ی تاختن اسب‌ها بر کشتگان دشت کربلا را بخوانی. مثل همان کاری که کیارستمی در فیلم تعزیه کرد و با دو تا پرده‌ی متفاوت از حضار خواست وقت ورود، زن‌ها بنشینند سمت پرده‌ی تصویر مخالف و مردها هم همین طور؛ جدای از هم؛ و صدای فرانسوی جماعت در بیاید که اینجا هم؟ و کیارستمی حالیشان کند که این طبیعت دیدن این فیلم است. باید این طور نگاهش کرد تا فهمید. حالا مثال جدایی نادر از سیمین هم طبیعت رابطه‌هاست یعنی؟ که مدت دار بودن و سیر شدن و رهاکردن و حرف شنیدن، خصلت رابطه‌ی ایرانی است؟ چرا قبل‌ها این طوری نبوده و حالا همه بیدار شده‌اند تا از غرب عقب نیفتند. که چندسالی است جماعت ایرانی دلشان می‌خواهد یک روز موهاشان را باد ببرد و یا بروند کنار دریا تنشان را بسپارند به آفتاب. که استدلال های آب دوغ خیاری ببافند و بخواهند برای حال گیری طرفشان هم که شده زندگی را بر او تیره و تار کنند تا ارتباط به سبک نوین ایرانی را به نمایش بگذارند. دست همان انسان غربی را بگیری و همه‌ی این جاها بروید و بگویید و بشنوید و دست آخر خجالت بکشی که بگویی ما مدعی کرامت انسانیم.

دو. یک سری اتفاقات به آرامی شکل می‌گیرد و به مرور زمان عمق می‌گیرد و یک دفعه فوران می‌کند. بازه‌ی زمانی این اتفاق در جدایی نادر از سیمین به اندازه‌ی سن و سال ترمه است. اعتمادی که در این مدت خرج شده تا هنگام بر سر دو راهی ماندن و رفتن خودش را نشان بدهد؛ و حالا این وسط ترمه است که بعد از مرگ پدربزرگ تصمیم گیرنده است. فرهادی بدون ادعا جوری روایت کرده که جا برای قضاوت ذهن و خیال تماشاگر باز بماند. تا هر کسی تفسیر خودش را از قبل و بعد این روایت مقطعی داشته باشد.  
قبل دیدن فیلم در تب و تاب شرح‌هایی که بر فیلم می‌نویسند، به مرور می‌خواندم. خواندن این حجم نقد، شاید به ذهنت کمک کند منصف باشی وقت دیدن. یک نگاهت به پرده‌ی فیلم باشد و یک نگاهت به آدم‌هایی که دور و برت نشسته‌اند. خوبی‌اش این است که بغلی‌ها دارند دیالوگ‌ها را با زیر نویس می‌خوانند و تو داری نگاهشان می‌کنی ببینی این جمله اصلن رساند منظور این همه حرف را. جاهایی بود که حتا زیرنویس هم نمی‌رساند حرف را. کلمه‌ها عوض می‌شد و جمله‌ها هم. مثلن وقت قسم خوردن به مقدسات. چاره‌ای نبود؛ و این یعنی بازنمایی و گاهی بازسازی تصویر جامعه‌ی ایرانی نزذ مخاطب غربی. شاید هم آبروداری. تصویری که فقط خودمان می‌دانیم و دوست داریم وقتی پیش کسی نشانش می‌دهیم ظاهر را حفظ کنیم. این‌ها هم از این کارها دارند. آدم‌هایی که آن طرفی‌ها اسمش را گذاشته‌اند غربی‌ها، استادند در به نمایش گذاشتن پاکیزه و تحسین برانگیز داشته هاشان. برعکس برخی ایرانی‌ها که استادند بزنند توی سر مال. جدایی نادر از سیمین به رغم تلخی و واقعیتی که در لایه‌های درونی و بیرونی فیلم دارد توانسته دست کم با مخاطب فرانسوی ارتباط خوبی برقرار کند. این را از مکالمه‌ها و دیالوگ‌های خودم با آدم‌هایی که فیلم را دیده‌اند می‌گویم. تا می‌شنوند ایرانی هستی نظرت را در باره ی فیلم می‌خواهند و با صبر و اشتیاق می‌شنوند حرفت را؛ و نظر خودشان را هم می‌گویند. این یعنی دیالوگ میان افراد به واسطه‌ی یک فیلم؛ و اگر تماشای این فیلم من را قانع نکرده باشد به شاهکار بودن و حرف‌هایی که حواشی‌اش می‌زنند، خوش حال و مفتخرم می‌کند که دیدنش اجازه داد ما ایرانی‌ها دیده شویم و حرف بزنیم و از بین این همه تصویر سیاسی و اجتماعی و ... منصفانه/ نامنصفانه که ازمان ساخته‌اند، بشنویم که جامعه‌ی عجیبی دارید. که لیلای زیبایی دارید و چه فرانسه‌ی رسانه‌ای خوبی دارد. که چرا مردهای ماجرا این جوری بودند و چرا زن‌ها اونجوری. که برای هر کدامش کلی حرف است.
لیلا حاتمی در لومونداز منظر رسانه‌ای به ماجرا نگاه کنی، بازنمایی تصویر زن و مرد خودِ خودِ امروز ایران است. زن می‌خواهد برود تا آینده‌ی بچه‌اش در ابهام زاده‌ی تخیلش نماند و به درست / غلط فکر می‌کند اگر برود اتفاقی می‌افتد و مرد ایستاده تا بگوید داشته هاش را دوست دارد و هر دو برای اثبات حقانیت عملشان به دروغ هم متوسل می‌شوند. دروغی که از بالا تا پایین جامعه‌مان را دارد نابود می‌کند. لیلا حاتمی در مصاحبه‌اش با برنامه‌ی خبری فرانسه صادقانه گفت که نمی‌تواند از چیزهایی حرف بزند. از نوعی حجاب خاص که کُدی شده برای شناخت زن ایرانی در دنیا و  از حجاب مصلحتی و جبر ناشی از استقرار در یک سیستم خاص ایدئولوژیک با دستمایه ی مذهب که پوشش را برای تداوم کنترل و تحقیر طرفین ماجرا استفاده می‌کند. مجری هم با شیطنتی دوست داشتنی از زیبایی لیلا، قبل و هنگام مصاحبه می‌گوید. مصاحبه‌ی دوم لیلا حاتمی عالی بود در کمک به توجه به بازنمایی/بازسازی تصویر انسان ایرانی در جامعه ی فرانسوی. حاتمی دغدغه ی اجتماع و نگرانی جمعی را آورد جلوی چشم ها؛ نه مباحثی که بعضی‌ها دوست دارند دغدغه‌های ایسمی شان را هم در هر جای بی ربطی وارد کنند از جمله اینجایی که قضیه زن و شوهری است و ترمه‌ای که دادگاه به او حق می‌دهد تصمیم بگیرد. خیلی جاها حق تصمیمی وجود ندارد. منطق، منطق صفر و یک است. می گذارندت لای منگنه که دو راه بیشتر نداری. زیستن در آن سیستم و نخواستن/ نشدن/ بازیگری زنانه و قوانین/ قرارداد و تعصب مردانگارانه می‌گوید یا بمان یا تمام. مثلن یا مجبوری زود تصمیم بگیری با کسی می‌خواهی شروع کنی و یا همین جا تمام کن. برای راه میانه هم باید التماس کنی تا اجازه دهند فکر کنی و خودت باشی. نق زدن و ویرانه ساختن از یک رابطه، کار دشواری نیست. کافیست یکی از طرفین، بهانه گیری کند و تخریب. حالا توی فیلم، همه‌ی این مراحل روبروی چشم‌های میلیون‌ها آدم روایت شد و به من و شما اجازه داد بنویسیم و پرو بال بدهیم. هنر فرهادی فراهم کردن همین امکان تفکر در جامعه ای است که حجم درد، خیلی ها را وادار می کند فکر کنند اندیشیدن از سر شکم سیری است. فرهادی یک رابطه را جلوی چشم آورده. خیلی از رابطه‌ها در سکوت و بی خبری شکل می‌گیرند و یا از بین می‌روند. کک کسی هم نمی‌گزد چون دنیا بعدش همان است که بود. ما خیال می‌کنیم فرق می‌کند قبل و بعدش. در فیلم ما نه قبل این مدت را می‌دانیم و نه بعدش را. اینجاست که فرهادی حق قضاوت را به تماشاگر می سپارد.  که اغلب ذهن‌ها  عادت دارند با پیش/پس داوری قضاوت کنند و حکم بدهند و ببرند و بدوزند و بعد بنشینند به لذت بردن/ رنج کشیدن از چند تا حرف که زده‌اند.
فیلم تلنگری است به ساکنان جامعه‌ی ایرانی تا ببینند قبایی که دارند به تنشان می‌دوزند به قد و قامتشان می‌خورد یا نه. نشان می‌دهد جزء جزء پیکره‌ی یک خانواده و جامعه در ارتباطی مستقیم و سیال با همند. اگر چه تصویری است از لایه‌ی متمایل به فرودست ـ اگر این تعریف را با تمام اجزای بالادست و پایین دست و ... بپذیریم ـ ولی به شدت معلق است میان فضاهای دیگر؛ و این تعلیق هنر است.
جامعه‌ی ما نیاز دارد چند دوری خودش را خوب نگاه کند. حتا حسرت بخورد به گذشته اش و امیدوار بماند برای آینده. وقتی داخل مرزهای جغرافیایی هستی، به دلایل مختلف، توجهت کمتر است. اهل رصد اوضاع هم باشی ممکن است بعد چند وقتی از بس ببینی سنسورهات بی حس شود و بگذاری به حساب اینکه ما اینیم دیگه. ولی وقتی از بیرون وارد آن فضا می‌شوی می‌بینی چقدر اوضاع غیر طبیعی است. رابطه‌ها یک جوری است. دوستت دارم ها چه بویی می‌دهد. امیدها هم همین طور. حالا بعضی‌ها در وجودشان دوست دارند ناراحت جلوه کنند و نا امید باشند و یا امید دل خوش کنکی داشته باشند و بهانه ای بتراشند برای توجیه خودشان و برگشتن به عادت؛ و سیستم‌های سیاسی که بهترین استفاده‌ی ممکن را از این فضا و قراردادن ساکنان یک جامعه میان جبر و اختیار می‌برند.

 سه. بعد از دیدن فیلم، خیالم رفت سمت وارونه‌ی این داستان؛ یعنی زوج‌هایی که به دلایل متفاوت می‌آیند این طرف آب و بعد چند سال تعلیق نمی‌دانند کجایی هستند. آن طرفی‌ها اصرار دارند به آمار نشان دهند معمولن هر کسی رفت، برگشت و این طرفی‌ها با سیاه نمایی درون و دستاویز غالبن درست مسائل مبتلابه جامعه، تصویری خوش و خرم از رفتن به نمایش می‌گذارند. کاش کسی پیدا شود و روایت عکس این فیلم را بسازد. قول می‌دهم به همان اندازه دیدنی و تماشاگرپسند می‌شود. به همان اندازه دردناک و واقعی می‌شود. ماجرای پوست انداختن آدم ها بعد از رفتن حکایت جالبی است. همه ی ما دچار دگردیسی شده ایم. منطقی یا غیر منطقی. کاری که طاهر بن جلون در رمان " رفتن" انجام داده. رمانی که سال قبل ترجمه اش داشت تمام می شد که نسخه های دست نویسش از دستم رفت. بن جلون بازنمایی تصویر اقلیتی را روایت می کند که به اروپا می آیند و میان مسلمانی و زندگی اروپایی درگیرند. هر کدام از شخصیت های کاغذی داستان سرنوشت خودشان را دارند. یکی تندرو می شود، یکی هضم می شود، یکی تغییر نمی کند، یکی عاشق می شود، یکی روسپی، یکی راوی و ... حکایت مسلمانانی که با تصور رسانه ای به غرب می آیند و با تصویر غربی بیگانه اند و در عین حال دلبسته ی فضایی می شوند که موقتن براشان فراهم شده. ماجرای سیمین و نادر و ترمه ی بعد از این هم، می تواند در یکی از همین شخصیت ها قرار گیرد. حتا وجود دیگری از گوشت و پوست خودشان هم نمی تواند متضمن رفتارهای پیش بینی نشده ی بعضی آدم ها باشد وقتی حس رفتن و جبران تحقیرها و رسیدن به آرزوها در سر فردی است. شاید به خاطر همین است که برای جبران گذشته و رسیدن به یک دوردست گنگ، آدم ها را قربانی می کنند و دروغ می گویند. جایی که ترمه هم برای حفظ پدر، حاضر است به مصلحت و به اضطرار شرایط، دروغ بگوید تا به سنت گذشتگان خود وفادار بماند.

 

مطالب مرتبط:

ـ  لیلا حاتمی در شبکه دو فرانسه ؛ Leila Hatami sur France 2, le 19 Juin à 13H و مصاحبه با ELLE
ـ اخبار فروش: فروش بی سابقه ی " جدایی نادر از سیمین" در فرانسه
ـ نقد پرویز جاهد: دروغ می گویم، پس هستم
ـ طاهر بن جلون : مصاحبه درباره ی رمان رفتن و ترجمه ی پشت جلد رمان

 


جمعه بیست و هفتم خرداد 1390

ما به ابزارهای تکنولوژی اجازه می‌دهیم تا به زندگی ما وارد شوند و همزمان آن‌ها را بیرون نگه می‌داریم؛ یعنی آن‌ها را به مثابه اشیایی که مطلق نیستند بلکه وابسته به امری والاتر می‌مانند، به حال خود رها می‌کنیم. من مایلم این ایستاری را که به طور همزمان به تکنولوژی آری و نه می‌گوید با کلمه‌ای کهن بنامم: وارستگی معطوف به اشیا. (هایدگر، رساله‌ی وارستگی)

  یک. زمان زیادی نمی‌گذرد که یکی از شوق‌های ما رفتن به دیدار مادربزرگ‌ها و پدربزرگ هامان بود تا دمی زیر کرسی‌ها و در کنارشان برویم و به رایمان از «لیلی و مجنون»، «شیرین و فرهاد»، «امیرارسلان نامدار» و حافظ و ... بگویند تا سنت انتقال سینه به سینه‌ی آموخته‌های خود را بجا آورند. حالا همان‌ها یواشکی می‌روند در تنهایی‌شان و کتاب‌های انگلیسی را که نوه هاشان در دوران کودکی و نوجوانی خوانده‌اند ورق می‌زنند و شاید هم حسرت بخورند به روزگار سپری شده و امیدوار بمانند به نسل‌های بعد. آن هم روزگاری که روزانه با چند تا کلیک ناقابل میلیون‌هایی میل و پیام و ارتباط رد و بدل می‌شود، هزاران آدم در جستجوی دوست داشتنی‌ها و علایقشان در آن رحل اقامت می‌افکنند، هزاران سایت و وبلاگ به روز می‌شود و میلیون‌ها کاربر برای تغییر در احوال و مسیر زندگی‌شان، با دوستان، اساتید و ... در ارتباطند، هزاران سند و نامه‌ی اداری و محرمانه و غیرمحرمانه رد و بدل می‌شود و گرهی از مشکلات خلایق باز می‌شود و گاهی هم گرهی بر گره‌ها افزوده. راستی نقش نو آوری های تکنولوژی مدرن در بهبود کیفیت زندگی آدم‌ها چیست؟ این فضا چگونه می‌تواند به عنوان محمل دگرگونی افکار کاربرانش در کنار دگرگونی‌های مستمر اجتماعی، بر درک کاربرانش از دنیای مدرن نقش آفرینی کند؟

اگر فیلم شبکه‌های اجتماعی را حتا به خاطر کسب جایزه‌های متعدد در این روزها دیده باشید، شاید شما هم مثل من به این فکر فرو بروید که این همه تلاش برای چیست. چرا آدم‌ها سعی می‌کنند دیوارهای خود ساخته را بردارند و بروند در شبکه‌های اجتماعی، بودن/ نبودن هاشان را فریاد بزنند؟ یا بیایند و دور همی لذتش را ببرند. بیایند بودنشان را نمود دهند و نفسی تازه کنند در هوای شبکه‌های اجتماعی. مثلن وبلاگی بزنند و خودشان را یک آدم اطو کشیده‌ی عصا قورت داده‌ی آکادمیک نشان دهند یا آدمی که مدام با خاطره بازی‌هایش دلتنگ است یا اندیشمندی که عرصه‌ی شبکه‌های اجتماعی ابزار ابراز عالم حقیقتش است. چرا آدم‌ها گاهی برای بیان خودشان جغرافیایی مجازی تعریف می‌کنند؟ چرا سعی در تئوریزه کردن فعالیت‌های مجازی‌شان دارند؟ نقش زمان ـ مکان در شکل گیری این فرآیند مجازی چیست؟ برآیند فعالیت‌های مجازی در زندگی شخصی افراد چه می‌تواند باشد؟ نقش اطرافیان در شیوه‌ی باز تعریف افراد از خودشان چیست؟ جایگاه شبکه‌های اجتماعی در شکل گیری هویت افراد چیست؟ نسبت میان هویت و بحران هویت و جستجوی خویشتن در فضای مجازی تا چه حد تصویری حقیقی از افراد در چهره‌ی ناظران بیرونی ارائه می‌دهد؟ نقش سنت‌ها و باورها در این تمایز و میل به متمایز بودن از دیگران چیست؟ و ده‌ها و صدها سوال از این دست که طرحش ممکن است همه‌ی ما را به اندکی تأمل وادارد. فیلم شبکه‌های اجتماعی، نخستین سوال‌هایی که در ذهن مخاطب خود ایجاد می‌کند، اگر همین‌ها نباشد، ممکن است نکاتی مشابه این‌ها را در خود داشته باشد.

دو. «دو جهانی شدن» * عبارتی است منصفانه در باب آن‌هایی که می‌کوشند با تلاش توأمان در چند حوزه‌ی متفاوت، بسته به زمان ـ مکان ـ فضا، در ذهن مخاطب تصویری از لایه‌های درونی و بیرونی‌شان به نمایش بگذارند. کارکرد شبکه‌های اجتماعی در شکل گیری پدیده‌ای به نام دو جهانی شدن، انکارنشدنی است. یکی از دغدغه‌های مهم ناشی از تأثیر شبکه‌های اجتماعی با توجه به نسبیت رایج رفتارهای کاربرانش، بحران هویت است. هویت فردی و اجتماعی دو مقوله‌ای است که در تعامل میان فرد و جامعه شکل می‌گیرد. «خود را در آینه‌ی دیگری دیدن» یا به عبارت پل ریکور، «پیمودن خویشتن خویش از راه دیگری»، پلی است میان هویت فردی و هویت اجتماعی. فضای مجازی به عنوان بستری مناسب در نشر عقاید و آرای افراد به موازات دنیای حقیقی‌شان، می‌تواند ابزاری مناسب در حل بحران هویت و تحقق خویشتن خویش به شمار رود.

هایدگر * در نخستین بخش رساله‌ی وارستگی خود، از سلطه‌ی تکنولوژی مدرن بر زندگی انسان و سلطه‌ی تفکر حسابگر بر اندیشه‌ی آدمی سخن گفته است. او معتقد است با مجال به این دو، دیگر راهی برای درک متأملانه و یا تفکر شهودی باقی نمی‌ماند و بزرگ‌ترین خطر را در این امر می‌داند که تفکر حسابگر با گمان سنجیده انگاری، به عنوان پشتوانه‌ی نظری تکنولوژی توصیه شود. اما راه حل هایدگری این مسأله گفتن همزمان آری / نه به تکنولوژی است. آری به این معنا که تکنولوژی به مثابه ابزاری برای ابراز حقیقت وجودی تلقی شود و نه به این معنا که معیار و میزان تعیین اصالت درونی تفکرها به شمار نرود. این راه هر چند در نظر ممکن است گزاره‌ای منطقی به شمار رود ولی در به کار گیری‌اش، مطابق هر نظریه‌ی دیگر، جانب احتیاط را نباید فراموش کرد. هایدگر در تکمیل این سخن خود، آدمی را «موجودی گشوده به ساحت راز» می‌داند که «وجود» خودش در حقیقت راز مستتر در تکنولوژی است. وجود آدمی چونان حجابی مانع سلطانی بر خویشتن خویش است. به قول سوفوکلس در آنتیگونه: «بسی چیز راز آلود هست، اما هیچ چیز نیست که در راز آلودگی بر آدمی پیشی گیرد.».

سه. زندگی در دنیای مجازی در حکم زندگی در شهری است که کاربران، آدابش را در تعامل با گونه‌های متفاوت زیستی از جمله آدم‌ها /حیوانات و یا آدم نماها / حیوان نماها می‌آموزند. دنیای شبکه‌های اجتماعی، دنیایی عریان است. میان این همه نام، آدم‌هایی دارد که مخشان اِرور می‌دهد. آدم‌هایی دارد با نوشته‌هایی منطقی در ترکیب و ساختار کلی صفحاتشان اما پر از عصبیت و عصیان نهان در سطر سطر نوشته‌ها. آدم‌هایی که گاهی حق دارند عصبانی باشند ولی این امر بهشان این حق را نمی‌دهد که بی رحم و به دور از انصاف باشند. جهان مجازی، جهانی غیر قابل پیش بینی است. فضایی پر از تفاهم / سوء تفاهم است. جغرافیای مجازی قابلیت فضامندی دارد. به کاربرانش امکان تجربه می‌دهد. همین است که برخلاف دسترسی سهل و بی دردسرش در دنیای مدرن، رفتار برخی کاربرانش را معما می‌کند؛ و یا کاربرانی دارد، که به زعم خود، حذر می‌کنند از درگیر شدن در فضایی که به گمانشان سلامت و منطق درونی‌اش زیر سوال است. آن‌ها وضعیت را غیر قابل تغییر می شمارند و به ناچار از سر رضایت و تسلیم، واقعیت را پذیرفته‌اند. لابه لای این نوع نگاه به منطق درونی ایجاد شبکه‌های اجتماعی، آدم‌هایی هم هستند که دارند نرم و نازک کارشان را می‌کنند و از کاربر بی نوا اجازه که سهل است، جوری می‌روند در پوستینش که سال‌ها بعد دردش بگیرد که از کجا خورده است. دوستی می‌گفت در میان این همه بدبینی نهادینه شده در ذات جامعه‌ی ایرانی، صحبت از فضای سالم مجازی جای تأمل دارد. به او گفتم که من به جای نقد و شرح بر احوال و اعمال افراد، سعی می‌کنم چند وجهی به ماجرا نگاه کنم ولی یک تجربه‌ی چندین ساله بیخ گلویم را فشار می‌دهد و آن هم تمایز میان گونه‌ی رفتاری ملیت‌هایی که دیده‌ام است با رفتار منحصر به فرد ایرانی. ما سال‌ها فرصت نیاز داریم تا حباب‌ها و شکاف‌های نسل هامان را پوشش دهیم؛ از طبقه‌ی به اصطلاح متوسط جامعه و یا روشنفکران چند لایه‌ی جامعه‌ی ایران بگیر تا بخشی از روحانیت ریشه دوانده در باورهای لرزان عوام با استدلال‌های بندتنبانی شان و سیاست مداران باری به هر جهت که شده‌اند جزئی از حافظه‌ی جمعی قهرمان پرور ما. این خود فریبی موروثی در بند بند اندام جامعه‌ی زاده‌ی اضداد ایرانی، روزی باید شکسته شود. جامعه‌ای که ساکنانش نمی‌توانند برای فردای خود برنامه بریزند و هر ثانیه، دقیقه و ساعت منتظر رفتاری غیر منتظره از شهروندانش هستی، فضای امنی برای نسل‌های فعلی و بعد باقی نمی‌گذارد. حاصلش هم شاید بشود شکاف نسل‌ها که حالا از فاصله‌ی میان دهه به دهه، دارد سال به سال می‌شود. اگر دهه‌ی شصتی‌ها زمانی متهم به بی آرمانی و بی اعتقادی به باورهای والدین خود بودند، حالا می‌شود گفت نسل به نسل فردیت‌ها رشد می‌کند و این نکته‌ای است که، برخلاف ثمره‌های فردی بابرکتی که دارد، اندیشه‌ی منافع جمعی را به مخاطره می‌اندازد و باب میل قدرت‌های تمامیت خواه است.

از طرف دیگر، یکی از نکاتی که شاید بشود آن را توهم شبکه‌های اجتماعی نامید، سکون و سکوتی است که در فضایی غیر واقعی به حرکت در می‌آید. یکی از راه حل‌های بی اعتنایی به این توهم، شاید این است که شبکه‌های اجتماعی راهی ارتباطی برای تشکیل شبکه‌های محلی تلقی شود. به عنوان مثال، برخی، یکی از دلایل کم توفیقی حرکت مردم ایران در قبل و بعد انتخابات گذشته را اعتماد نسنجیده به شبکه‌های مجازی و ندیدن واقعیت‌ها می‌دانند. می‌پندارند که بی برو برگرد جامعه‌ی ما چنین اقتضایی ندارد. برد فضای مجازی در جامعه‌ی ما این نیست. ما هر چقدر هم هنرمند و استاد باشیم در پیدا کردن راه‌های در رو، باز هم سخت است این تصور دنیای لوکس مجازی را در ذهن طبقاتی از جامعه‌ی ایرانی تصحیح کنیم. زمانی می‌برد شاید به اندازه‌ی عمر یک نسل؛ غافل از اینکه تلف شدن پی در پی نسل‌ها، فضایی نمی‌گذارد برای زیستن به معنای واقعی. این تلقی، شبکه‌های اجتماعی را دنیایی موازی با دنیای واقعی می‌داند که در آن هر تصویری پس زمینه‌ای و هر خبری جهتی دارد و این تصاویر و اخبار در زمان‌ها و مکان‌های مختلف تغییر کیفیت و معنا می‌دهند؛ و به گمانم این نکته‌ای است که در پس مدرن اندیشی ذهن سنتی ایرانی نهادینه شده. در نقطه‌ی مقابل، افرادی هستند که بر حرکت‌های مردمی در کشورهای عربی خاورمیانه نظیر تونس، مصر و ... نام‌هایی نظیر انقلاب شبکه‌های اجتماعی یا انقلاب فیس بوک نهاده‌اند. اما نکته‌ی مهم در لابه لای ویژگی‌ها و اقدامات موثر بر نتیجه دهی نسبی شبکه‌های اجتماعی در این کشورها، عدم تابعیت آن‌ها از الگوهاست. حقیقت این است که دولت‌های کشورهای مدنظر، در عمل عقب‌تر از مردم خود عمل کردند و در اصل جا ماندند. حتا شاید بتوان ادعا کرد به اندازه‌ی کافی قدرت نرم افزاری و سخت افزاری اختلال در سیستم اطلاع رسانی را نداشتند. به هر اندازه که در تونس جنبشی غافلگیرانه اتفاق افتاد اما در مصر دولت توان مقابله با گستردگی و عمق اعتراضات را نداشت؛ در حالی که بنا به شواهد موجود، آمادگی لازم در حد قابل تصور دولت وجود داشت. نکته‌ی مهم تفاوت میان شیوه‌ی برخورد قدرت‌های حاکم در هدایت ذهن مخاطب‌های چند لایه‌ی خود است. هدایت ذهن مخاطب یعنی این که ما در دنیایی زندگی می‌کنیم که دیگر نظریه‌ی «جهانی شدن» قادر به توصیف و توضیح بی نظمی‌های تصویری آن نیست و مدام تحت بمباران تصاویری قرار داریم که رسانه با قدرت بصری‌اش، تلاش در بازنمایی وقایع غیرمعمول در وسعتی جهانی دارد. تا یادم نرفته بگویم که چشم پوشی از تأثیر اندیشه‌ی مدرن بر تعریف رایج حقیقت و حقیقت بازسازی شده در دنیای مدرن، منجر به ایجاد نوعی سوبژکتیویته یا ذهن باوری در مخاطب می‌شود. مخاطب مدرن به جایی می‌رسد که درست یا نادرست مبتلا به خصایصی ویژه در جامعه‌ی خود می‌شود. افق انتظارش کمی بالاتر از حد معمول و معقول جامعه می‌رود و همین است که او را به جنگ مدام علیه خویشتن و سنت می‌کشاند.

چهار. به اعتقاد دکتر کاتوزیان هر پدیده‌ای در ایران عمر خاص و محدود خود را دارد. به بیان بهتر، فرهنگ کوتاه مدت بودن رفتارهای ایرانی، یکی از مناسب‌ترین وجوه بررسی رفتارهای کاربران مجازی ایرانی است. این کوتاهی مدت، بنا به منطق درونی نهفته در جامعه، لاجرم بر روی رفتارهای گوناگون جامعه‌ی ایرانی نیز تأثیر می‌گذارد. فراموشی، حافظه‌ی جمعی موقت، توهم سیاسی کاری رفتارهای پیرامون آدمی، آسیب پذیری شهروندان جامعه، نگاه گذرا و آنی به امور عمیق و ... از پیامدهای جامعه‌ای است با فرهنگ کوتاه مدت. همین می‌شود که دردهای پنهان جامعه می‌رود به پستوها. می‌رود در مجاز آدم‌ها تا به دنبال درمان، صفحات مجازی را ورق بزنند تا قرین حقیقت شود. همین رفتارهای تحقق نیافته در عالم واقع و فضامندی سهل الوصول به دهکده‌ی جهانی، اگر با نقد و شفافیت سازی مستمر همراه باشد، تبدیل به ابزاری روشنگرانه خواهد شد. آن وقت می‌شود به بلند مدتی رفتارها و عمر مفید هر ارتباطی امیدوار بود. ساختن جامعه‌ای مدرن بدون داشتن نهادهای مدرن، به مدد هر ابزار مدرنی از جمله شبکه‌های اجتماعی، می‌تواند کارکرد منفی و معکوس داشته باشد. مثال روشن این کارکرد این است که به دنبال فرآیند جهانی شدن جوامع مختلف و در ادامه‌ی مدرنیزاسیون ساحت‌های متفاوت و انگاره‌ی دهکده‌ی جهانی، در جامعه‌ی ایرانی هم کاربرانی ایجاد شدند که کوشیدند ابزار مدرن را در جهت نشر / نقد سنتی‌ترین مفاهیم به کار بگیرند. افرادی به ظاهر مدرن و شاید در باطن سنتی مآب و معلق میان درک دو دنیای موازی. این امر را می‌توان در بعضی بررسی‌های جامعه شناختی در حوزه‌های مختلف کاربران و نویسندگان وبلاگ‌های ایرانی یافت که نشان از وجود دو دنیای متناقض و ناهمگون به موازات دنیای حقیقی کاربر دارد.

می‌گویند قدیم‌ها وقتی یکی منزل عوض می‌کرد از این دنیا به آن دنیا، می‌رفتند سراغ نوشته‌ها و گنجینه‌ی نهانی‌اش. حالا فکر می‌کنم نسل ما و نسل‌های بعد، باید برود لابه لای سطر سطر صفحات مجازی ورق بزند و جستجو کند و نامی که هیچ وقت نشنیده را بیابد. این هم یکی از همان خدمت‌ها و خیانت‌هاست لابد.

 

منابع تکمیلی:

ـ برای مطالعه‌ی بیشتر در مورد دو جهانی شدن رجوع کنید به : دو جهانی شدن‌ها و آینده‌ی هویت‌های همزمان، سعید عاملی، هفته نامه‌ی خردنامه همشهری، شماره ٢۶، مرداد ۱۳۸۳.

ـ برای مطالعه‌ی بیشتر در خصوص نقل‌های مرتبط با هایدگر رجوع کنید به : رساله‌ی وارستگی و رساله‌ی چرخش و همچنین شبکه‌های اجتماعی : http://www.philosophypress.co.uk/?p=1340

ـ ایران و مدرنیته، گفت و گوهای رامین جهانبگلو با پژوهشگران ایرانی و خارجی در زمینه‌ی رویارویی ایران با دستاوردهای جهان مدرن، نشر قطره، ۱۳۸٧.


پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1390

عشق صبور است. عشق مهربان است. هرگز حسادت نمی‌کند. هرگز به خود نمی‌بالد. مغرور نیست. به سادگی خشمگین نمی‌شود. خطاهای دیگران را به خاطر نمی‌سپارد. به دیگران اعتماد دارد. امیدوار است ...

یک. ما آدم‌ها با هم دوست می‌شویم و گاهی ادامه می‌دهیم و گاهی می‌زنیم کنار. منطق درونی روابط میان آدم‌ها متفاوت است. نوع تعریفش هم. در وصف دوستی و عشق و رفتارهایی از این قبیل میان افراد، از جمله دو جنس مخالف، نویسندگان و شاعران و جامعه شناسان و فلسفه ورزها و ... سخن بسیار گفته‌اند. این جمله‌ی بالایی هم یکی از همان‌هاست. از آن دسته که با دل امیدوار هنوز فکر می‌کند باید ایمان داشت به دیدن آدم‌هایی که دلبسته‌ی حقیقتند و البته که حقیقت بودن انسان‌ها با نمودن شان، نیاز به واکاوی و تعمق هر فرد در رفتار خودش دارد. زمان این اجازه را به آدم‌ها می‌دهد تا با آبروی درونی خودشان کنار بیایند. مارسل پروست جایی هست که می‌گوید: «پیامد هرگونه انحطاط ِ پذیرفته‌شده‌ای این است که آدم‌ها درباره‌ی کسانی که به خود قبولانده‌اند از هم‌نشینی شان خرسند باشند، کمتر سخت‌گیری می‌کنند، و چه با ذهنیات و چه با هر چیز دیگرشان بیشتر مدارا نشان می‌دهند... یکی از پیامدهای این سهل‌انگاری، تشدید ِ گرایشی است که از سنی به بعد در آدمی پا می‌گیرد: از گفته‌هایی خوشش می‌آید که در ستایش از ذهنیت و تمایلات ِ او به زبان آورده می‌شود و او را به تسلیم‌شدن به آن‌ها تشویق می‌کند؛ این همان سنی است که یک هنرمند ِ برجسته، به‌جای هم‌نشینی با نوابغ اصیل، مصاحبت ِ شاگردانی را ترجیح می‌دهد که تنها نقطه‌ی اشتراکشان با او دنباله‌روی از نظریات ِ اوست و مجیزش را می‌گویند و به حرف‌هایش گوش می‌دهند. سنی که مرد یا زن برجسته‌ای که دربند ِ عشق است، در یک گردهمایی، کسی را از همه هوشمندتر می‌یابد که شاید هم فرودست‌تر باشد اما با یک جمله نشان می‌دهد که می‌فهمد زندگی را وقف ِ عشق‌ورزی‌کردن یعنی چه و با آن موافق است؛ و بدین‌گونه گرایش ِ شهوانی آن مرد یا زن را به نحو خوشایندی می‌جُنباند.» این اتفاق به طرز عجیبی در جامعه‌ی ایرانی رایج است. جامعه ای که آموزش در آن هنوز تابوست. اهلش می دانند ریشه ها از کجا آب می خورد ولی برای به روز شدن گفته ام اجازه بدهید کمی برگردم عقب تر و مثالی بزنم. یادم نمی‌رود زمانی که در کارگاه شعر و قصه‌ی کودک و نوجوان، آن‌هایی که در ادبیات کودک مملکت استخوان خرد کرده بودند خاطراتشان را از جنگ نقل می‌کردند. نمی‌دانم چرا بین آن همه تحلیل ناب از کودکی‌های شکل گرفته زیر آوار جنگ، خاطره‌ی سوسن طاقدیس در ذهنم مانده. او از سرگذشت کودکانی می‌گفت که در آن سال‌های مصادف با بمباران و بارداری مادران، تا صدای آژیر معروف می‌آمده بچه درون شکم لگد پرانی‌اش را شروع می‌کرده و تا صدا فروکش کند همین طور پهلو به پهلو می‌شده. این نمونه را گفتم تا برسم به تجربه‌ی حالای نسلی که نطفه‌اش زیر بمباران شکل گرفته و حالا آن لگدها را هرکدام به شیوه‌ای منحصر به خود و در قالب‌هایی نظیر دوستی، خانواده، کار و ... تحویل جامعه و حتا همدیگر می‌دهد. راوی این نسل‌ها و دردها شدن کار سختی نیست وقتی درد را در نطفه‌ات تزریق کرده باشند. از درد نوشتن کمی نا امیدی می‌خواهد. کمی درگیری ذهن با مفاهیم سهل و ممتنع جاری می‌خواهد. قشنگی‌اش این است که با ظرافت به خورد مخاطبت بدهی تا حتا برای چند لحظه هم که شده احساس کند حرفش را می‌زنی. نوشتن آزادی می‌خواهد. آزادی ... 

 دو. آزادی وسوسه انگیز است. گاهی بعضی آدم‌ها برای بدست آوردنش هر کاری می‌کنند. حتا ممکن است دیگران را به نام عشق و ... قربانی آزادی خود ‌کنند و با قرارداد انگاری روابط به خودشان این امکان را بدهند که روزی روزگاری توجیهی مناسب در دست داشته باشند. جای دور نروید. نمونه اش لابه لای همین کاربرانی که به دنیای مجازی دسترسی دارند و علی الادعا باید متوسطی از تحصیلات عالیه داشته باشند و اهل خواندن هم باشند، به راحتی یافت می شود. آدمی ممکن است سال‌ها کتاب بخواند و علم جمع کند، دقیقن جمع کردن‌ها، و برای خوانده‌هاش استدلال و حجت هم بیاورد ولی دریغ از اینکه به یک خط خوانده بشود عمل کند. بخش عظیمی از تحصیل کرده‌های دوران مدرن آموزش در ایران، عالمان بی عمل بار می‌آیند. آمار می‌خواهید؟ دنبال استدلال می‌گردید؟ واضح‌تر از اینی که بر سر جامعه‌مان آمده می‌خواهید مثال بزنم؟ واضح‌تر از مایی که به زور استدلال چشم و گوش نواز مدرنیته‌ی وارداتی، بودن مجازی را به حقیقی زیستن ترجیح می‌دهیم و کلمات قلنبه سلنبه ی عالم مآبانه حواله‌ی ملت می‌کنیم که بله فلان جامعه شناس، محقق، فیلسوف و فلسفه دان و ادبیاتی و ادبیاتچی و حکیم و ... می‌گویند که خیر لکم اگر گوش کنید به حرف ما. حقیقت واقعی افراد را به دنیای مجازی حواله دادن مغالطه‌ی بامزه‌ای است که ریشه در درک کاربر از زبان دارد. کسانی که دغدغه‌ی زبان دارند و زبان دانند، می‌دانند زبان فارسی زبانی است به شدت دارای قابلیت‌های چندگانه در ساختارهای متفاوت. یک جمله را می‌توانی در نهایت لطافت بنویسی طوری که روح کسی خبردار نشود از ظرایف نهفته در کلمات. فرهنگ تحقیر و تخریب هم ریشه در همین ساختار زبانی دارد. بزرگ منشی و شادی هم همین طور. حتا شرافت و انسانیت و ظاهر این‌ها را داشتن. زیاد گفته‌اند و شنیده‌ایم که آدم‌ها را با میزان ادعاهاشان نباید سنجید. با عناوین و پوسته‌ای که برای خودشان ساخته‌اند هم. آنهایی که دغدغه ی زبان، به عنوان دل مشغولی یا تحصیل آکادمیک، دارند معمولن در این دام می افتند. دور برشان می دارد که سوار بر زین کلمات می شود انبوه درد را به ضرب و زور به خورد ذهن افراد داد. که تسلط بر یک زبان به آن ها اجازه می دهد سیلی کلمات را بکوبند بر صورت دیگران. تلخی را نمی شود کاری کرد. امید واهی و ناامیدی محض را هم. اما خوش دارم خیال کنم کسی که زبان فهم است، با کلمه ها مهربان تر است. خیال ِخام است؟

حقیقت، واقعیت و یا هر کلمه‌ای از این جنس، این است که آدم‌ها مسخره‌ی دست ما نیستند که به هر سازی که می‌زنیم برقصند. بازی با آدم‌ها کار سیاست است؛ و با احساس سیاست ورزی نمی‌شود کرد. سیاست علم است. حالا که در مورد سیاست نظر دادن کار کوچه و خیابان شده و اهلش به حاشیه رانده یا پناه گرفته، نظر ندادن در موردش سنگین‌تر. که هر که خودش را بست به این قافله بدانید پاک کنی دستش گرفته تا بخشی از خودش را پاک کند. آن هم اهل سیاستی که خیال می‌کنند دور را می‌بینند. از این رو آن‌هایی را که نزدیک می‌بینند، درون متنی نگاه می‌کنند، یا آن‌هایی که به حالاهاشان دلبسته‌اند تا فردایشان را بسازند، معمولن برحذر می‌دارند. سعی دارند افقی را نشان دهند به پهنای ده یا بیست سال به اطرافیانشان؛ و بگویند ما این طور می‌بینیم. شما راه ما را نروید تا فرونریزید. تا در کنار کسانی فروبریزید که از خودتان هستند. همان اهل سیاست حاضرند در بازه‌های زمانی مختلف به اندیشه‌ها و گروه‌ها و جناح‌ها و افراد، بسته به شرایط، سواری دهند تا رشد کنند. تا جایگاهی برای شنیده شدن و دیده شدن بیابند. خیلی هم خوب. به نظرم، شاید مشکل اینجاست که از فرط گرد و خاک حاکم بر ساحت مختلف جامعه‌مان به دلیل شرایط، وقتی فردی چهار تا حرف در گوشی را مکتوب می‌کند و در سایتی و جریده‌ای و جایی منتشر می‌کند فک و فامیل و چند متر آن طرف تر و بعضی‌ها که دست به لایک شان ملس است تحیر می‌کنند و خیال می‌کنند خبری است که ایشان هم بعله ... بگذریم که زمانی بود نه خیلی دور، شاید مثلن سی چهل سال پیش، که زندان رفتن آدم‌ها فضیلت بود، اعتقاد بود و ایدئولوژی، حالا برای عقب نماندن از قافله دارد همان فضیلت در سیستم سیاسی دیگری تکرار می‌شود. آدم‌ها عوض نمی‌شوند؛ در اصل نارضایتی‌شان از حکومتی به حکومتی دیگر منتقل می‌شود. نسل بعد هم بازتولید خودشان. آن وقت است که حتا برای بودن، باید ثابت کنی که چپی یا راست ... که فلان چپ که در سیستم راست کار می‌کند آدم خودفروخته‌ای است ... که فلان راست چرا یهو چپ شد ... که اصلن چرا فکرها این قدر بیمار شده... که چرا اعتدال معنا ندارد و آدم معتدل را زیر پاها و با کلمات آن قدر حقیر می‌کنیم تا لذت قدرت را برای ارضای درونی نصیب خودمان کنیم. قسمت وحشتناک ماجرا جایی است که هر کسی دلیل خودش را دارد. نوعی رفتار شوپنهاوری. بی اعتنایی به حقیقت برای پیروز شدن در بحث. ممکن است؟ شوپنهاور می‌گوید: «به سادگی»؛ این «دنائت فطری بشری است.» این امر نتیجه‌ی نخوت ذاتی و این واقعیت است که مردم پیش از سخن گفتن، فکر نمی‌کنند بلکه پرحرف و فریبکارند. آنها به سرعت موضعی اختیار می‌کنند، و پس از آن، فارغ از درستی یا نادرستی آن موضع، صرفن به خاطر غرور و خودرأیی به آن می‌چسبند. نخوت همیشه بر حقیقت غلبه می‌کند.

جدای از این اندیشه‌ی شوپنهاوری سیال در امر روزمره، نکته‌ی دیگر این است که زندگی سالم را نمی‌توانی با ظاهرسازی بنا کنی. با چند چهره گی دم از انسان زدن شعاری بیش نیست. انسان سنگری است که پشتش پناه گرفته‌ایم تا خودمان را تبرئه کنیم. انسانیت را در علوم انسانی جستجو کردن هم توهم‌هایی چندگانه ایجاد می‌کند. اشتباه را به گردن دیگران انداختن و خود را به کناری کشیدن فرافکنی بیش نیست. هر کسی جایگاه خودش را دارد. حکایت این‌هایی که فکر می‌کنند اشتباه از روزگار است و حالا دارند انتقام می‌گیرند از روزگار، عین همین آدم‌هایی است که برای با هم بودن شرط و شروط تحقیرآمیز ردیف می‌کنند. بعدش هم، با دست پیش گرفتن و مظلوم نمایی، استادند در گفتن اینکه «حالا از ما که گذشت ولی ...». باور کنید روا نیست کسی را با دروغ تحقیر کردن. از آن زخم‌هایی است که می‌ماند. باید دچارش شد تا فهمید عمق درد همنشینی با افرادی که با تو یک رفتار دارند، با دیگران گونه‌ای دیگر و اصولن با هر کسی به یک شیوه. قد و قامت کلمات بلند و شیک هم نمی‌تواند دردش را کم کند گاهی.

 سه. آن‌ها که هر زمان خودشان را به یک رنگ در می‌آورند و نامی جدید برای جبران گذشته‌ی خود می‌نهند، شاید در درونشان به وجدان و آبرو و کمینه‌ی انصاف معتقدند. هستند افرادی که از شیطنت‌های خطرناک و آزار دیگران لذت می‌برند. به ویران کردن افتخار می‌کنند. هنوز هستند آدم‌هایی که صاف صاف توی صورتت نگاه می‌کنند و زخم‌ها را ردیف می‌کنند. امثال این بیماران روحی که مایلند روحی را بیمار کنند کم نیستند. هزار سال پیش زمانی یک بنده ی خدایی خودش را دچار خراش کرده که‌ ای ملت! از مصاحب ناجنس احتراز کنید. با دوستان مروت و با دشمنان مدارا کنید. چو شمع بایستید و از آتش نهراسید. خیلی چیزها گفته. حالا آن‌ها که جلوی رویت فحش می‌دهند به شاعر جماعت، در خلوتشان می‌روند کتاب شعرها را ردیف می‌کنند و لذتش را هم با همه تقسیم نمی‌کنند. لذت می‌برند از آزار دیگران. می‌دانند متاعی که سال‌هاست بر پشتشان سنگینی می‌کند، همانند بلایی که سال‌ها به نام دین بر سر آزمایشگاه جامعه‌ی ما آمد، خریدارهای خودش را دارد. کمینه‌ی انصاف اگر در بخشی از وجودشان یافت شود می‌روند اصلاح می‌کنند خودشان را تا جامعه ای اصلاح شود. جامعه مجموعه ی همین خود های ژست گرفته است. جنس خراب با ظاهر خوب را به سختی می‌شود در چند برخورد یافت؛ ولی بعضی جاها می‌زند بالا. یکی از آنجاها وقتی است که دهان مبارک را باز می‌کنند و هر چه در می‌آید پرت می‌کنند بیرون. آدم‌ها موقع عصبانیت است که جنس خودشان را خوب به نمایش می‌گذارند. ذاتشان را عریان می‌آورند در برابر چشم. حال آدم‌ها این وقت محک خوبی است. دارد باورم می‌شود وقت حرف زدن این جنس آدم‌ها نباید به صورت و در کلامشان متمرکز شد. این‌ها مقابل دیدگانت قربان صدقه‌ات می‌روند و  در خلوت خود نقشه می‌کشند برای تحقیر و هم قد کردن دیگری با خودشان. همیشه هم دیگران را مقصر نداشته ها و نکرده ها و نشده ها و ... می‌دانند. از خودشان مایه می‌گذارند که بله ما این کار را کردیم و شما نکنید ای جماعت ... ما فریب خوردیم و شما مبادا ... مبادا...

 نمی‌دانم چقدر با این حرف همدلید که طبیعت افراد، حتا اگر بخواهند و اراده کنند، به سختی تغییر می‌کند؛ مثلن آراسته بودن به صفاتی مانند ذهن خوانی دیگران، بدبینی، بهانه جویی، فرافکنی، فرار به جلو و استدلال ردیف کردن برای حفظ قدرت و منافع به منظور تسلط بر افراد، اگر احتیاط کنم و اسم روش نگذاریم، صفات انسان مدار نیست. دم از انسان محوری زدن هم عین مُد نزد نواندیشان جامعه‌ی ما رایج شده. منظورم هم آن انسانی نیست که تاریخ مصرف دارد و مثل نردبانی دیگران را بالا می‌کشد و تمام که شد دیگری می‌گوید شما را به خیر و ما را به سلامت. این خصلت علاوه بر سیاست ورزان، نزد طیفی از افرادی که سر و کارشان با خواندن و نوشتن به طور حرفه‌ای هست نیز یافت می‌شود. به اصطلاح اهل علم؛ که یا شاید برخاسته از چاره اندیشی معاش است و یا در پی کسب نامی به دلیل تکیه بر امن و امان اموال. این هم از محاسن اهل علم بودن است؛ خاصه وقتی با درک مذهبی عجین شود که حقیقت را از دریچه‌ی مصالح سیاسی روز و از درون متون دینی استنباط و استخراج کند. معمولن اهل علم گنجانده شده در این تعریف، کمتر اهل عمل بوده‌اند. اگر هم بوده‌اند عملشان در راستای تحکیم لجاجت‌ها و بد فهمی‌ها بوده. که :

نه من ز بی عملی در جهان ملولم و بس                  ملالت علما هم ز علم بی عمل است

هر چند گفته‌اند اختلاف رحمت است مخصوصن میان علما ولی سکوت و دندان بر جگر گذاشتن و صبوری و متانت هم حدی دارد.   

 چهار. گاهی اوقات ما آدم‌ها خودمان را زیادی جدی می‌گیریم. خواسته یا ناخواسته کارهایی می‌کنیم که فکر می‌کنیم به معاش چند روزه‌مان کمک می‌کند. به دنبال لقب‌هایی مثل دکتر، مهندس، فعال، حجت الاسلام و آیت الله بعد از این و قس علی هذا، حاضریم در ظاهر موجه و با نسبت های توهین آمیز، حذف کنیم تا بگوییم « ...، پس هستم». راستش دغدغه‌ی سال‌های اخیرم به طرز عجیبی خلافش را می گوید. نشانم داده که راست می‌گویند دنیا کوچک است. که آدم به آدم می‌رسد. این هم از برکات اتفاقات رخ داده‌ی سالیان اخیر جامعه‌ی ماست. جامعه‌ی کرکری خوانی‌های توهین آمیز که شهروندانش برای هم گردن کشی می‌کنند. تبلیغ منفی می‌کنند تا عکس العمل ها را ببینند. خط و نشان می‌کشند. اوضاع هم می‌شود همینی که در هر روز جامعه‌ی ایرانی می‌بینیم. مرگ عاطفی میان آدم‌ها که به بهانه‌ی مدرنیته‌ی نافهمیده رخ داده و در ناخوداگاه شهروندانی حک شده که لذت می‌برند از این نشدن‌ها. از زمین خوردن‌ها. از زرنگ بازی به زعم خودشان. جامعه‌ای که هنوز در گذار به مدرنیته و ادعای پسامدرنی زندگی روزانه‌ی شهروندانش با بی نجابتی و به هم پریدن‌ها پیش می‌رود، عاقبتش آشفتگی است. حتا به فرض مقطعی بودن،ثمره‌های مبارک و نامبارکی دارد. شکاف میان اعضای خانواده که مثل زنجیر عملکرد تک تکشان به هم مرتبط است، یکی از نتایج نافهمی و سوء برداشت از زندگی مدرن به سبک ایرانی با الگوی غربی است.  بپذیریم یا نپذیریم، ما هرگز آدم‌هایی نبوده ایم که ادعا می‌کنیم و تفاوت در اینجاست. تجربه هم همین را می‌گوید که این فاصله‌ی میان نفهمیدن‌های مصلحتی، درون یک رابطه، خانواده، و یا یک جامعه تشویش و ترس تزریق می‌کند. از این شاخه به آن شاخه پریدن سست می‌کند ادعا را. چرخش نظر و ناهمخوانی‌اش با عمل، گارد گرفتن و نگاه دوختن به دهان دیگران، و استدلال زور، درستی یک رفتار و فاعلانش را به حالت کما می‌برد. گاهی هم نسخه پیچیدن و اظهار فضل‌های عالم مآبانه و صرف حرف زدن نه تنها دردی را درمان نمی‌کند که رنج بر رنج می‌افزاید.

 پنج. نمی‌شود/ نباید از کسی خرده گرفت که چرا نمی‌خواهد از زندگی لذت ببرد. لذت داریم تا لذت. برای هر کس هم تعریفی دارد. برخی با ماجراجویی لذت می‌برند. بعضی با مظلوم نمایی. برخی با لذت لعاب داده شده و هر کسی به شیوه‌ی خودش. کسانی هم با رنج روحشان را جلا می‌دهند و خوش دارند خیال کنند حق دارند و می‌توانند دردی که دچارش هستند را، تا جایی که قدرت رسانه‌ای و نفوذ در آدم‌ها برای کسب همدلی اجازه می‌دهد، منتشر کنند. پیچیدگی گاهی بد نیست. متفاوت بودن و خلاف مسیر زیستن هم. اما بد نیست حواس مان گاهی برود آنجایی که وقتی داریم حرفی را به مخاطبمان می بندیم ببینیم خودمان مصداق عینی حرف مان نباشیم یک دفعه. نکند اینهایی که می گوییم برازنده ی خودمان است و برای رسیدن به هدف پس این وسیله، حاضریم خدا و خرما را با هم شاهد بگیریم.

به شخصه آدم‌های ساده را دوست دارم. آدم‌هایی که رو بازی می‌کنند. چند رو ندارند. گرگ نیستند. لبه‌ی تیز کلمات را فرو نمی‌کنند در دل آدم‌ها. با آشیانه کردن در کنایه‌ها و استعاره‌ها، پوزخند نمی‌زنند به داشته‌ها و نداشته های دیگران. در دل کلمات وارونه جا خوش نمی‌کنند. ساده بودن آدم را به حساب حماقتش نمی گذارند. دیگران را به چشم یک فرصت نمی‌بینند. سقف انتظارشان به اندازه‌ی عمل است و نه حرف. شاید هم حرفشان دوشادوش عملشان راه می‌رود. انرژی و توانشان را خرج جاهایی و کسانی می‌کنند که باید. با سیاسی بازی و ظاهر دروغین ساختن به دنبال بازار گرمی و تیکه پرانی برای بدست آوردن مقامی در حال و آینده نیستند. گرمی و رونق بازارشان از عملشان است. نه آدم‌های محترمی که هنوز چند گوشه از دنیا را نزیسته به راحتی اظهار نظرهای جهانی می‌کنند؛ در حالی که قادر نیستند یک خانواده را جمع کنند، دنیا را به نقد می‌کشند و دیگران را برده‌ی افکار مالیخولیایی خود می‌دانند.

درون ما آدم‌ها مجمع فضائل و خوبی نیست. ممکن است حرفی بزنیم و گاهی کله شقی کنیم. گاهی خوب بنویسیم و گاهی بد. دیگرانی هم هستند که کارشان بزرگ نمایی است. بهره می‌برند تا کسی را با برچسب‌هایی نظیر پیشرو فلان ایسم ایرانی بالا ببرند. کسی بدش می‌آید از شهرت و خوانده شدن؟ اما گاهی تواضع بد چیزی نیست. انصاف بد چیزی نیست. آن‌ها که شاخ می‌شوند به اندازه‌ی لیاقتشان بزرگ می‌شوند و نه زد و بندها و عنوان تراشی. هر چه دارند و هر چه هستند، یادشان نمی‌رود ناپایداری بودن‌ها را. همین چند صباح بودنشان به جا می‌آورند حق مطلب را. آدم‌هایی که تلقینشان را همین دنیا می‌خوانند. «اسمعی یا فلانی» و یا هر وردی در هر دین و آئینی که هست را خودشان می‌خوانند و نمی‌گذارند یکی بیاید دراز به دراز بخواباند و هی تکان بدهد که «فهمیدی... ها فهمیدی یا حالیت کنم که دیگه نیستی»...

 

مطالب مرتبط:

ـ در جست‌وجوی زمان از دست ‌رفته / در سایه‌ی دوشیزگان شکوفا / مارسل پروست / ص. ٢۳۶
ـ هنر همیشه بر حق بودن / آرتور شوپنهاور / عرفان ثابتی
ـ چرا انسان‌ها بی رحم هستند؟ / ناصر فکوهی / http://www.anthropology.ir/node/10097 


یادداشت های احمد شاکری
منوی اصلی
موضوعات مطالب
آخرین مطالب ارسالی
آرشیو مطالب
وبلاگستان
حلقه ملکوت
شهر کتاب
انسان شناسی و فرهنگ
مهرنامه
سيد محمد خاتمی
عبدالكريم سروش
یادداشت های ناتمام مهشا
داریوش محمدپور
رضا بهشتی معز
سیدعطاالله مهاجرانی
سعید حنایی کاشانی
مصطفی مستور
امیر عباس ریاضی
داریوش آشوری
کورش علیانی
احمد هاشمی
بهمن نامورمطلق
محمدرضا ترکی
اصغر نوری
سعید پیوندی
مهدی جامی
مصطفا خلجی
مهدی خلجی
عبدالجبار کاکایی
حسین نوروزی
رسول عطایی
امیر ریاضی
احمد پورصدری
سمیه توحیدلو
بهاره آروین
رضا شکراللهی
حامد قدوسی
لیلا صادقی
محمدحسین نعیمی
فرید مدرسی
محمود فرجامی
محبوبه موسوی
بهرام جلالی پور
بهمن دارالشفاهی
مرتضا کربلائیلو
محمد رضا روحاني
مریم اقدمی
حسين زائری
محمد طاهريان
ابراهیم نبوی
همایون شجریان
سید محمدعلی ابطحی
سیدمرتضی ابطحی
شادی ضابط
محمدرضا زائری
محمدباقر قالیباف
سیدرضا شکراللهی
مریم آموسا
نیوشا دبیری مهر
مریم مهتدی
حدیث لزر غلامی
عباس تربن
مهدی محمدیان
عرفان نظرآهاری
میرزا پیکوفسکی
نازلی حقانی پرست
ناصر فیض
سارا محمدی اردهالی
سید علی صالحی
شهروز نباتی
محمود دولت آبادی
رویا بیژنی
مُحسنِ آزرم
سعید کمالی دهقان
ایمایان

خواندنی ها
نسخه‌ی کامل کتاب نظم نوین روحانیت در ایران
دوستي در گفت و گو سخن مي گويد
داریوش شایگان در تلویزیون فرانسه
چیزی برای دونستن نیست
هنر ترجمه نکردن
سر اومد زمستون؟ بگو کجایی...
آقای فو
سالنامه روزنامه شرق
گذر از دختر به دخترانه
تهران؛ دوستت دارم
تصنیف نعره شوق
خشونت و زندگی روزمره
سخنرانی منتشر نشده سیمین دانشور
نشانه‌شناسیِ لباس
تبعیض مرد؛ دربارۀ اثرات منفی فمینیسم
انتظار فلسفه
سیمین دانشور به روایت عکس
سنگی بر گوری
سقف آزادی
مادام ادواردا
تیله‌باز را دست‌کم نگیر
از نگاه یاران به یاران ندا می رسد
داستان کلان در آثار ابراهیم گلستان و ریشه‌های آن در ادبیات ایران
از گفتمان خودزنی فریب خوردیم
تقلیل‌گرایی ممنوع
عينکي که جامعه‌شناختي نيست
پشت به اتوپیای ایرانی
روشنفكران بازيگر
فمينيسم «تفاوت» و «شناسايي»
ساکنین محترم کوچه ی باریکِ ادبیات
کنسرتی که اجرا نشد
سلام به مردم خوب سرزمینم
اقتصاد ایران دیگر ظرفیت شوک ندارد
فوران کلمات را مهار کنید
زیست انسانی در دنیای بحرانی
No
مسيح
خداحافظ مادموازل
ستارگان جهان از «جدایی...» می‌گویند
ننه علی مُرد
زبان فارسی
ما نویسنده هستیم؟
مثل دراز کشیدن وسط گندمزار
نشر ناکجا
در ستایش امید
دانلود تمام آهنگ های یک ترانه سرا
زنان ایرانی بعد از انقلاب اسلامی
ما ، بزرگان ، محمد حسن شهسواری و هنری ورشکسته
لختی
چیزهایی هست که نمی‌دانی