|
ما تماشاکنان بستانیم ...
|
می بویم گیسوانت را
تا فرشته ها حسودی کنند به عطر تو.
شانه می زنم موهایت را
تا حوری ها سرک بکشند از بهشت برای تماشا.
شعر می گویم برای تو
تا کلمات کیف کنند
مست شوند
بمیرند.
پل ریکور جملهای دارد با این مضمون:« نزدیکترین راه پیمودن خویشتن خویش، دیگری است.» می خواهم به کمکش روایتی دم دستی از جامعهی خودمان ارائه کنم.
خوشبختانه یکی از شانسهای یکی دو سال اخیر زندگیام، معاشرت با آدمهایی از جنسهای متفاوت و نوعی به تماشا نشستن روایتهایی بوده که هر کدامش را میشود سرنوشت نامید. یک جور بازی میان آدمها وجود دارد که اگر قواعدش را ندانی در مرحله کشف مجبوری تاوان بدهی. این کشف شامل هر چیزی میشود: از خود گرفته تا دیگری. این وسط ها ممکن است چیزهای دیگری هم کشف کنی که جنبهی موقتی دارد ولی پایان همان هم یا منتهی به خودت میشود یا دیگری. میگفتم که حاصل این تماشا، گر چه گاهی به ملال شخصی دچارم کرده ولی دیدن جدل درونی افراد و اینکه آدمها چطور تلاش میکنند راه تحمل بیابند یا به خودشان بقبولانند که چارهای جز این نیست، دارد مجابم میکند که نباید زیاد جدی گرفت هر چیزی یا هر کسی را؛ ته این حرف به هیچ عنوان تحقیر نیست که نوعی تلاش برای رسیدن به مروت با دوستان و مدارا با دشمنان است.
از محاسن شناختن خویشتن یکی هم این است که آدمی به احترام خودش هر غلطی نمیکند. با نگاه ابزاری و با متر امروز سنجیدن حوادث، به نظرم، عاقبت خوشی ندارد. آویزان هر کسی میشوی تا برای خودت اعتبار جمع کنی. مثال کوچکش این میشود که از هول خیلی چیزها، با هر عنوانی، دیگری را همراهت میکنی و بعد به فکر میروی که ای بابا! این نبود چیزی که من از زندگی میخواستم. متأسفم که هر روز انبوهی از این غلط کردمها را میبینم و میشنوم. اینکه اعتبار حرفها در طرﻓﺔ العینی از بین میرود. همین نپیمودنها و نشناختن خود است که مجال دیگری نمیدهد. حاصلش میشود ازدحام دلبرکان غمگین سودازده برای یافتن عشقهای کوتاه و تحملهای طولانی...
پ.ن: این روایت ناتمام است. وبلاگ، به زعم من، گرچه جایی برای نمایش وسعت خود است ولی همه چیز را به خوشی نمیشود گذراند. همیشه به حال طنازان غبطه خوردهام که چطور فریاد "بخند به روی دنیا، دنیا به روت بخنده" شان به هواست!
قبل از هر چيز برايت آرزو ميكنم كه عاشق شوي،
و اگر هستي ، كسي هم به تو عشق بورزد
و اگر اينگونه نيست، تنهاييت كوتاه باشد،
و پس از تنهاييت، نفرت از كسي نيابي .
آرزومندم كه اينگونه پيش نيايد.
اما اگر پيش آمد، بداني چگونه به دور از نااميدي زندگي كني.
برايت همچنان آرزو دارم دوستاني داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپايدار...
برخي نادوست و برخي دوستدار...
كه دست كم يكي در ميانشان بي ترديد مورد اعتمادت باشد.
و چون زندگي بدين گونه است،
برايت آرزومندم كه دشمن نيز داشته باشي...
نه كم و نه زياد . درست به اندازه ،
تا گاهي باورهايت را مورد پرسش قراردهند،
كه دست كم يكي از آنها اعتراضش به حق باشد...
كه زياده به خود غره نشوي.
و نيز آرزومندم مفيد فايده باشي، نه خيلي غير ضروري.
تا در لحظات سخت،
وقتي ديگر چيزي باقي نمانده است،
همين مفيد بودن كافي باشد تا تو را سرپا نگاه دارد .
همچنين برايت آرزومندم صبور باشي ،
نه با كساني كه اشتباهات كوچك مي كنند چون اين كار ساده اي است،
بلكه با كساني كه اشتباهات بزرگ و جبران ناپذير مي كنند
و با كاربرد درست صبوريت براي ديگران نمونه شوي.
و اميدوارم اگر جوان هستي،
خيلي به تعجيل، رسيده نشوي.
و اگر رسيده اي ، به جوان نمائي اصرار نورزي ،
و اگر پيري ،تسليم نا اميدي نشوي.
چرا كه هر سني خوشي و ناخوشي خودش را دارد و لازم است
بگذاريم در ما جريان يابد.
اميدوارم سگي را نوازش كني، به پرنده اي دانه بدهي
و به آواز يك سهره گوش كني، وقتي كه آواي سحرگاهيش را سر ميدهد..
چراكه به اين طريق، احساس زيبايي خواهي يافت.
به رايگان.
اميدوارم كه دانه اي هم بر خاك بفشاني..
هر چند خرد بوده باشد.
و با روييدنش همراه شوي ،
تا دريابي چقدر زندگي در يك درخت وجود دارد.
به علاوه اميدوارم پول داشته باشي ، زيرا در عمل به آن نيازمندي.
و سالي يكبار پولت را جلو رويت بگذاري و بگويي:
اين مال من است ،
فقط براي اينكه روشن كني كدامتان ارباب ديگري است!
و در پايان،
اگر مرد باشي، آرزومندم زن خوبي داشته باشي
و اگر زني، شوهر خوبي داشته باشي،
كه اگر فردا خسته باشيد، يا پس فردا شادمان،
باز هم از عشق حرف برانيد تا از نو بيآغازيد ...
اگر همه اينها كه گفتم برايت فراهم شد،
ديگر چيزي ندارم برایت آرزو کنم
...
ترانه ی « سفر به خاطر وطن »
ترانه و طرح آهنگ : نادر ابراهیمی
تنظیم كننده برای اركستر : فریدون شهبازیان
خواننده : محمد نوری
ما برای پرسیدن نام گلی ناشناس چه سفرها كرده ایم، چه سفرها كرده ایم
ما برای بوسیدن خاك سر قله ها چه خطرها كرده ایم، چه خطرها كرده ایم
ما برای آنكه ایران گوهری تابان شود خون دلها خورده ایم
خون دلها خورده ایم
ما برای آنكه ایران خانه خوبان شود رنج دوران برده ایم
رنج دوران برده ایم
ما برای بوئیدن بوی گل نسترن چه سفرها كرده ایم، چه سفرها كرده ایم
ما برای نوشیدن شورابه های كویر چه خطرها كرده ایم، چه خطرها كرده ایم
تکان ها که شدیدتر شد، چهره زن کناری ام برافروخته شد و انگار که نفسش بند آمده باشد شروع کرد به سرفه. ترس از تمام شدن، او را به روزی انداخت که نگاه همه به سمت او متوجه شد. با هر تکان خفقانش بیشتر می شد و من هم دست پاچه برای فرار از احساس ایجاد شده دست بردم به کیفم تا چیزی برای آرامش بیابم. گوشی ها را که در گوش گذاشتم، اولین صدایی که بلند شد از آن ِ ماجده الرومی بود. او را با « ست الدنیا، یا بیروت» می شناسم. چند وقت پیش هم که به نشر چشمه رفته بودم و میان کتاب ها می گشتم، ازطبقه بالا صدای او بود که بی خیالم کرد از گشت و گذار. رفتم و تازه ترین کارش را گیرآوردم تا نفسی تازه کنم. اتفاقا آخرین قطعه این کار هم برای لبنان است. موسیقی عرب یکی از آن دلمشغولی هایی است که هر از گاهی به آن پناه می برم. از میان آنها همین ماجده الرومی و دیگری کاظم الساهر است که بیش از همه مرا یاد دو سال پیش می اندازد. روزی که کاظم الساهر را کشف کردم با شوق تمام «انا و لیلی» را برای دیگری بازگو می کردم: امشی و اضحک مکابره... الناس تعرف و لا سبیل لدیه... سرفه های زن کلافه ام کرده بود و تکان های ناشی از حفره های هوایی نفسش را به شماره می انداخت. همین که چرخ ها بازشد و اطمینانی پیدا شد، آهنگ هم به پایان رسید : من لـی بحـذف اسمـك الشفـاف من لغتی... إذاً ســتــمــســی بـــلا لیلى حــكـــایــاتـــی ... سرفه های زن تمام شد و آمبولانس هم پای پله منتظر بیمار بود، غافل ازاینکه زن از پله های پشتی پا به فرار گذاشته بود و با گلی جلوی در فرودگاه منتظر دیگری بود.
به نگاه و شکرخند
ببری، ببری دل ما را
ببرش سر و جان هم
به فدای تو یارا
تو کجا، تو کجایی
که نبینمت ای گل
به هوای تو گشتم
همه جا، همه جا را

امروز صبح که از خانه بیرون زدم، اولین چیزی که توجهم را جلب کرد همین نصویری است که با گوشی موبایل انداخته امش. چند دقیقه ای ایستادم و خواندمش تا ببینم شوخی است یا جدی! تا به حال چنین متنی را با این همه احساس ناب و کلمات ناشیانه ندیده بودم. چینش کلمات را مرور کنید: مرغ مینا، کودک، متواری، تالمات شدید روحی، مژدگانی نفیس، تلفن تماس. هر چه کردم نتوانستم خودم را قانع کنم که زنگی بزنم و دلیل این اتفاق را بپرسم. یاد مطلبی افتادم که این جمله اش را نقل می کنم:« اگر نگهداري حيوانات را به كودكان بسپاريد، از همان سنين كودكي ياد ميگيرند كه چطور بايد مواظب ديگران - مخصوصا كساني كه به آنها وابستهاند- باشند و حس مسئوليتپذيري آنها تقويت مي شود.»
خوب که نگاه می کنی، می بینی هر کدام از ما مرغ هایی داریم که به گونه ای به آنها دل بسته ایم و چه کودک، چه بزرگ، وقتی از دست شان می دهیم دنبال نشانی می گردیم. معمولا عیار افراد هم در همین گرفتن ها و دادن ها عیان می شود. راستش گم کرده های آدمی بیش از اینهایی است که دلش را به آن خوش کرده؛ آدمی هم به همین دلخوشی ها زنده است. خدا این دلخوشی ها را از کسانی که دل بسته اند به چیزی و یا کسی، نگیرد و اگر گرفت گشایشی در احوال بدهد...
![]()
در زمان های قدیم، خرها حیواناتی کاملاً وحشی بودند؛ یعتی مثل حالا اهلی نبودند. وقتی گرسنه می شدند غذا می خوردند و وقتی تشنه می شدند آب می خوردند. هر وقت هم که دوست داشتند برای خودشان در دشت و چمنزار می دویدند و بازی می کردند.
گاهی وقت ها یک شیر از راه می رسید و یکی از خرها را می خورد. آن وقت بقیه خرها، در حالی که نعره می کشیدند و عرعر می کردند، پا به فرار می گذاشتند. اما فردای آن روز، همه چیز را فراموش می کردند و دوباره شروع می کردند به عرعر کردن، خوردن، خوابیدن، دویدن و بازی کردن. روی هم رفته، به جز روزهایی که شیر می آمد، همه چیز به خوبی و خوشی می گذشت.
روزی از روزها، آدم ها یا به اصطلاح " اشرف مخلوقات" ( می دانید، این اسمی است که آدم ها روی خودشان گذاشته اند!) به سرزمین خرها رسیدند. خرها که با موجودات تازه ای روبروشده بودند، خوشحال و خندان برای دیدن آدم ها به طرفشان دویدند. آنها چهار نعل می دویدند و می گفتند:« وای، چه حیوانات رنگ پریده مسخره ای! روی دو پا راه می روند. گوش هایشان چقدر کوچک است؟ اصلا ً قشنگ نیستند . با این حال باید از آنها استقبال کنیم. این کمترین کاری است که می توانیم انجام دهیم. »
خرها شیرین کاری می کردند، روی علف ها معلق می زدند و پاهایشان را تکان می دادند. آوازهای خرکی می خواندند و برای خنده و تفریح آدم ها را هل می دادند و به زمین می انداختند.
اما آدم ها خیلی از شوخی خوششان نمی آید، به خصوص وقتی کسی با آنها شوخی کند؛ نه اینکه خودشان با کسی شوخی کنند. هنوز پنج دقیقه از ورود آدم ها به سرزمین خرها نگذشته بود که همه خرهای بیچاره مثل سوسیس و کالباس بسته بندی شدند. آدم ها همه خرها را، به غیر از جوانترین آنها که به نظر می رسید گوشت خوشمزه ای دارد، کشتند! بله، آنها در حالی که یک چاقو در دست داشتند، آن خر بیاره را به سیخ کشیدند و کباب کردند و وقتی که خوب پخت، شروع کردند به خوردنش؛ اما ناگهان قیافه شان در هم رفت و چاقو را انداختند. یکی از آنها زیر لب گفت: « هیچ گوشتی به خوشمزگی گوشت گاو نیست.»
دیگری گفت:« اینکه اصلا ً خوشمزه نیست. من گوشت گوسفند را بیشتر دوست دارم!»
یکی دیگر گفت:« اه! این چه قدر بدمزه است!»
و بعد همگی زدند زیر گریه. خرهای بیچاره که بسته بندی شده بودند، وقتی دیدند که آدم ها گریه می کنند، فکر کردند که حتما ً از کشتن آن خر بیچاره پشیمان شده اند. بنابراین، تصور کردند که دیگر رهایشان می کنند.
اما آدم ها بلند شدند و در حالی که دستشان را تکان می دادند، گفتند:« این حیوانات اصلا ً به درد خوردن نمی خورند. فریادشان خیلی گوش خراش است. گوش های دراز و مسخره ای هم دارند. نه آواز خواندن بلدند و نه شمردن. پس اسمشان را خر می گذاریم. از این به بعد، باید هرکاری را که ما می خواهیم، انجان دهند. آنها باید بسته بندی و جعبه های ما را حمل کنند. ما فرمانروای مطلق دنیا هستیم. به پیش!»
و بعد همه خرها را با خود بردند.
برگرفته از قصه هایی برای بچه های بازیگوش اثر ژاک پرور

این روزها هر چند روز یکبار خبر مرگ می شنوم. همان شیوه ی همیشگی روزگار که یکی می آید و دیگری می رود. گویا با ملک الموت، حضرت اجل، قرارداد بسته ام که بیا کارتت را بزن تا مبادا رفاقتمان به هم بخورد! از بین این خبرها اکثر قریب به اتفاقشان دوستانی بوده اند که پدرشان را از دست داده اند. دلگیرترینش برای دوستی بود که هنوز مانده ام برای تسلی اش چه بگویم. روزهای بعد از عید بود که یک صبح پیامی آمد که : «دیشب پدرم توی دستام پر کشید...» زنگ زدم که ببینم شوخی است یا جدی که به محض برداشتن گوشی انگاری خفه ام کردند. سکوت محض...
آخرین باری که خبر مرگی را به صورت غیر منتظره شنیدم، مربوط به شوهر عمه ام بود که اتفاقی برای دیدن پیرمرد رفته بودم و باز هم برحسب اتفاق دوربین فیلم برداری همراهم بود. فکر کنم سال ۸۰ بود که برای سروش در تبریز غرفه ای داشتیم. پیرمرد گفت و خندید و اطرافیان هم از ذوق دوربین و حال او همه جمع شده بودند و خوشحال که بیمار در حال احتضار دارد غذا می خورد و خاطرات ازدواجش با عمه ی ما را تعریف می کند. این دو نفر اختلاف سنی زیادی با هم داشتند ولی بسیار دوست داشتنی با هم زندگی می کردند. هر روز صبح با هم به باغ شان می رفتند و همین دلخوشی تا لحظه های آخر عمر مرد باقی بود. پیرمرد تا دم آخر حتی نگران الاغ و گوسفندانش هم بود. نیم ساعت بعد از اینکه از خانه خارج شدم و زمانی که در ماشین فیلم را مرور می کردم، زنگ زدند که پیرمرد رفت. آخرین تصویر فیلم دیده بوسی های پسر بزرگ محبوبش با پیرمرد و دست تکان دادن های او به سمت دوربین و خداحافظی اش با من بود. از آن به بعد، هر خبر مرگی که شنیدم، آمادگی ذهنی اش را داشتم؛ از خاله جان گرفته تا پدر اصغر. حتی مرگ قیصر هم این طور نفس گیر نبود. این آخری آن قدر بی خبر بود که ماتم کرد. تقریباً در اطرافیان هر کسی دچار این فقدان شد، تا سالها در غمش و به یادش ماند. فرزندان یا مجبورشدند قید درس را بزنند و کار کنند و یا بار خانواده را هم بر دوش بکشند، زنها در تحیر برای فرزندانشان پدری هم کردند. این وسط بیش از همه دخترها، بسته به نوع رابطه ی عاطفی شان، آسیب های ماندگاری دیدند. حکایت همان زخمهایی است که در زندگی مثل خوره وجود آدمی را می خورد.
به یقین می شود گفت که هر کس وقتی سایه ای را در زندگی اش از دست می دهد، تا مدتی در کماست. چند تا سیلی درست و حسابی که از روزگار می خورد، به خودش می آید و دوباره رسم زندگی کردن را ادامه می دهد که ناگزیر است. راه فراری هم نیست: ولا یمکن الفرار من حکومتک ... این اواخر تحصیل، پدرم با توجه به دیابتش، هفته ای یکبار در گوشم می خواند که پسر تا من هستم، درسَت را تمام کن، بعدش با خداست و از این حرفها. وقتی به اطرافم خوبتر نگاه می کنم، تا حد زیادی به این حرف ایمان می آورم؛ آن هم در این خراب آبادی که ایمان افراد را به ثمن بخس و به اندازه ی میزان کشش حروف در رکوع و سجودشان به مخلوقات، به راحتی به حراج می گذارند...
با این حال، ما آدمها، اگر آدمی یافت شود، در زندگی روزمره با اینکه خیلی از این حرفها شنیده ایم و نافمان را با روضه خوانی بریده اند، به راحتی بر سر جاه طلبی هامان هر از گاهی گلاویز هم می شویم تا ثابت کنیم مرام حیوانی مان هنوز پابرجاست یا اگر خدای نکرده مقام و منصبی نصیبمان شود، فراموش می کنیم که تا دیروز که بوده ایم و متوسل به سیاست های کودکانه ای چون فرافکنی یا توهم توطئه می شویم! راستش این روزها آن قدر دروغ شنیده ام که حتی وقتی خبر مرگ می شنوم، در اصالت ماجرا دچار تردید می شوم. بزرگترین تردیدم این است که «صفت راستگویی به طور مطلق خوب است یا در مقام فعل، گاهی راستگویی خوب است و گاهی بدگویی..»؛ همان نسبیت و مصلحت گرایی آدمی. آن وقت است که حق می دهم کسی برایم بخواند:
من دلم سخت گرفته ست از این
میهمان خانه ی مهمان کش روزش تاریک
که به جان هم انداخته است
چند تن ناهموار، چند تن ناهشیار، چند تن خواب آلود
آدمها همه چیز را همین جور حاضر و آماده از مغازه ها می خرند، اما چون مغازه ای نیست که دوست معامله کند، آدمها مانده اند بی دوست. تو اگر دوست می خواهی مرا اهلی کن.
پرسید: اهلی کردن یعنی چه ؟ پاسخ داد که اهلی کردن یعنی ایجاد علاقه کردن، و این چیزی است که این روزها پاک فراموش شده! پرسید: راهش چیست؟ گفت :باید صبورباشی،خیلی صبور...
شازده کوچولو

چند روزی است درگیر توفیق اجباری خواندن خاطرات دومین سفر مظفرالدین شاه به فرنگم. کتابی که به سال۱۳۲۰ه.ق توسط احمد صنیع السلطنه در ۱۰۰ نسخه چاپ گردید.
تصاویری که شاه ایران زمین از فرنگ به رخ می کشد آنقدر دم دستی، پیش پا افتاده و گاه خنده دار است که می مانی این فرد دچار توهم بوده یا فهم ملت لنگ می زده است و یا اصلاً قحط الرجال بوده که او را با ترس و لرز از بستر بیماری به پای تخت سلطنت آورده اند.
تقریباً پر است ازدیده ها و شنیده های عوامانه و گاه تصاویری که ذات همایونی از زنان فرنگ با وسواسی شاهانه نثار خواننده نموده است. بسیار فراوان زیاد خواندنی است ! گرچه ممکن است خاطر ملوکانه ی برخی مشوش شود و ملول گردند. گاهی هم موجب انبساط است...
الغرض با همین افکار پرتاب شدم به دنیای مجازی سیدابراهیم نبوی طناز و شعری که بر روی وب شخصی اش یافتم. روایت مردی که زنش را فتح کرد. ارتباط زیبایی میان این شعر و خاطرات است. واقعیتی که هنوز هم بیداد می کند در بسیاری از شهرهایی که به نوعی اسیر سنت های خود هستند و حالا چه درست، چه غلط؛ این امر بخشی از واقعیت جامعه ی ما را تشکیل داده. گرچه جنگ میان سنت و مدرنیته از زیر پوست شهرهای ما کاملاً به میانه ی میدان آمده و مومنان به هرکدام، مستمسک به هر وسیله ای برای توجیه خود هستند. خواندن شعر نبوی را برای یک بار هم که شده و با گوشه ی چشمی به طنز تلخش، پیشنهاد می کنم. حالا بیابید پرتقال فروش را تا پس از یک قرن بگوید ما چگونه ما شدیم!

فاتح شد
و مرا به ثبت رساند
مرا به نامی، در یک شناسنامه مزین کرد
و همه هستی ام در شناسنامه او نوشته شد
در شناسنامه مردی
به شماره 678، صادره از تهران، ساکن میدان توپخانه
حالا دیگر خیالم راحت است
مادر آغوش مهربانش را می گشاید
و پدر به من سلام می دهد
و برادرانم دیگر مرا زنی می دانند
که مردی نگهبان اوست
از امروز، مردی نگهبان من است
آه ! جه خوشبختی بزرگی
...............
از امروز
من هم در کنار مردی که
نیروگاه شلوارش قانونا غنی سازی شده است
و می خواهد دامن من را به عنوان حق مسلم خود تثبیت کند
به جهان نگاه خواهم کرد
از امروز دیگر لکه ای بر دامان من نیست
و دامن من می تواند لکه های شلوار مردی را بپوشاند که
شناسنامه دارد و شلوار
و شلوار دارد و جیب
و در جیبش پول دارد و قانون
به او اجازه می دهد که عدالت را اجرا کند
امروز روز اجرای عدالت و قانون است، فقط برای من
آه! من امروز خوشبختم...
آرامش با فرارکردن از زندگی پیدا نمی شود ...
بهار زردتر از برگ های پاییزم
ببین که در قدمت برگ برگ می ریزم
تو روح ناب غزل های شیخ شیرازی
و من هوایی پس کوچه های تبریزم...

Impression de printemps
Il est des jours-avez-vous remarqué?-
Où l`on se sent plus léger qu'un oiseau,
Plus jeune qu'un enfant, et, vrai! Plus gai
Que la même gaieté d` un damoiseau.
L`on se souvient sans bien se rappeler…
Evidemment l`on rêve, et non, pourtant.
L`on semble nager et l` on croirait voler.
L`on aime ardemment sans amour cependant
La vie est bonne et l`on voudrait mourir,
Bien que n`ayant pas peur du lendemain,
Un désir indécis s`en vient fleurir,
Dirait-on, au cœur plus et moins qu'humain.
Hélas! Faut-il que meure ce bonheur?
Meurent plutôt la vie et son tourment!
Ô dieux cléments, gardez-moi du malheur
D` à jamais perdre un moment si charment.
Paul Verlaine – poèmes divers
قومی متفکرند اندر ره دین
قومی به گمان فتاده در راه یقین
می ترسم از آنکه بانگ آید روزی
کای بی خبران! راه نه آنست و نه این ...