تبليغاتX
تماشا | یادداشت ها

                                                                         ما همگی برای رفتن آمده ایم.

 

 

چندي قبل آخرين رمان طاهر بن جلون را يافتم." رفتن" رماني است در چهل فصل كه در سال 2006 توسط انتشارات گاليمار منتشر شده است. اميدوار بودم بشود ترجمه اش كرد. همه چيز مطابق ميل بود تا به فصل هايي رسيدم كه نااميد شدم. حذف بخشهايي از رمان به دليل اروتيك نويسي بيش از حد طاهربن جلون در اين گير بازار ارشاد منصرفم كرد. نثر رمان بسيار زيبا و شاعرانه است. نثري در چالش با مفاهيم مبتلاي جوامع مسلمان امروزي و البته از نوع عرب و مهاجر به اروپا. طاهر بن جلون متولد 1944 در مراكش و داراي درجۀ دكترا در روانشناسي است...

 

                                                        رفتن

 

ماليكا كوچولو ، كارگر كارخانه اي در بندر طنجه، از همسايه اش ازل كه بيكار است مي خواهد تا مدارك ديپلمش را به او نشان دهد.

- بعد ها مي خواي چيكار كني؟

- رفتن.

- رفتن ... اينكه شغل نيست.

-  اگه برم شغلي خواهم داشت.

- كجا مي خواي بري ؟

-  جاش مهم نیست، مثلاً اونجا.

- اسپانیا ؟

- آره، اسپانیا، فرانسه، قبلاً در خیالم اونجا زندگی کرده ام.

- و اونجا احساس راحتی می کنی؟

 - بستگی به شبها داره.


ادامه مطلب
+  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385      | 

برای دوست ِ مومن ٍ مسیحی ام که خاطرۀ کتاب مقدسش می ماند. ای کاش نیمی از درک دینی اش نزد مومنانِ هر جایی یافت شود. 

قصورِِ ِعقل کجا و قیاس ِ قامت ِ عشق       تو هر قبا که بدوزی به قدّ ادراک است.

چندي پيش كه فربه تر از ايدئولوژي سروش را مي خواندم به مقاله اي بر خوردم به نام ايمان و حيرت. شرح جدلهاي فكري اهل فلسفه و اهل عرفان. چند سالي است ذهنم درگير اين ماجراست و از همان روزهاي آغازين هم مي دانستم به مدد فلسفه شايد نتوان به هيچ توجيه عقلاني رسيد. بسياري از مفاهيم ايماني هم به شك منجر مي شود. هر چند ايمان پس از شك برايم ارزشي صد چندان دارد. به همان ايمان هم كه مي رسي پاي تقليدي و يا تحقيقي بودنش به ميان مي آيد و آنجاست كه محك اصلي طلب مي شود. در اين دفتر، سروش به بررسي انواع ايمان مي پردازد. تاكيد مي كند "درست است كه نبايد ايمان عوام را شوراند اما اين سخن تجويز نمي كند كه اولا عوام همواره مقلد بمانند و ثانيا خواص به دامن تقليد درغلتند." هراس از پرسيدن در امور غير تعبدي را درد رايجي مي داند و به دنبال تصحيح تصاوير مسخ شده اي است كه از خدا، انسان، جامعه، دين و … وجود دارد. او در ايمان و حيرتبه كمك مولانا تفاوت فلاسفه و عرفا را در درك مفاهيم ديني نشان مي دهد. شايد نوعي جدل ميان سنت و مدرنيته در درك مفاهيم مشترك ديني. براي من كه دلبسته هر دوي اين امور هستم اين نوع قرائت از متون، خواه ديني و يا غير آن، دلنشين است. مولوي خواني اين روزها دغدغۀ من است و وقتي به كمك اهل دلي پرده اي كنار زده مي شود دچار شعفي مي شوم كه مستم مي كند. حيفم آمد بخشهايي از آن را ننويسم.  اين مقاله در ارديبهشت 1371 به دومين سمپوزيوم ديالوگ اسلام و مسيحيت ارتودوكس عرضه شده است. سروش در سال 1382 نيز در دانشگاه امير كبير سخنرانيي در مورد حكمت يونانيان و حكمت ايمانيان داشت. آنجا بود كه ماجراي عقل و فلسفه را نزد عرفا و فلاسفه و حكما مفصل شرح داد. به نقل از مولانا مي گويد: "هركس دچار شك است، دچار ترديد است، دچار سؤال‌ است‌، دچار پيچش‌ روح‌ است‌، او يك‌ فيلسوف‌ نهان‌ است‌؛ حتي‌ اگر خود نداند مبتلا به‌ آفات‌ فلسفه‌ شده‌ است‌. مولوي مي گويد دو گونه‌ حكمت داريم‌: حكمت‌ دنيا و حكمت‌ دين‌. حكمت‌ دنيا، شأن‌ و هنرش‌ اين‌ است‌ كه‌ ما را شكاك كند. ما را پرسشگر كند، ما را به‌ وسوسه‌ و ترديد بيفكند. در حالي‌ كه‌ حكمت‌ ديگري‌ داريم‌ كه‌ در همان‌ ابتدا يقين‌ را، آرامش‌ را، وصال‌را، نورانيت واقع را در اختيار ما قرار مي دهد." در جايي ديگر با اشاره به سخن ارسطو اضافه مي كند: " هر كس‌ عادت‌ كند كه‌ حرفها را بي‌دليل‌ بپذيرد، از پوست‌ انسانيت‌ خارج‌ شده است. مَنْ تَعَوّد اَنْ يُصَدَّقَ بَغَيرِ دَليل‌ فَقَد اِنْسَلَخَ مِنْ فِطْرة انسانيه. َ" و اين دقيقا آفت مومنان ساده لوح و خوش باوري است كه با ديدن و شنيدن زهد فروشي و ريا كاري و خودپسندي تسليم مي شوند و كفر فقهي را با كفر واقعي اشتباه مي گيرند.

 اینها را می نویسم تا بگویم درک آدمیان از خدایی که می پندارند در تعبدش کوشا هستند متفاوت است. این البته از بدیهیاتی است که به ناچار نوشتم. اما جوهرۀ ادیان در درک اصل یکی است. می شود این جمله را با هر ایسمی تعبیر کرد. کسانی که زندگی مومنانۀ مقلدانه را انتخاب می کنند به ناچار مجبورند زمانی خود را با اصولی تطبیق دهند. شاید به این هم می گویند اصل زمان و مکان. این احساس به بازنگری در آرا و عقاید زمانی ضرورت می یابد که خود را در اقلیت ببینی و تا الزامی نباشد خیلی ها به سراغش نمی روند؛ که اگر اینگونه می بود اوضاع نابسامان امروزی بوجود نمی آمد. نمی خواهم از یک مسالۀ کوچک نتیجه ای بزرگ بگیرم. قصدم قضاوت هم نیست که چندی است از اهل ارادت و قضاوت می گریزم. اما درک مومنانه از دین با این اوضاع فقیهانه و مقلدانه، میوه های نارسیده ای دارد و هر اهل تحقیقی را وادار می کند بنا به احتیاط عمل کند ...

 

                                            ايمان و حيرت

 

در مثنوي مولوي، مفاهيم ايمان، عشق، حيرت، عقل، جنون، تحقيق، تقليد، خيال، شهود، وحي، يقين و فلسفه، مفاهيمي در هم تنيده اند. شخص مؤمن، عاشق حيراني است كه از تقليد رهيده و به تحقيق رسيده، و عقل فلسفي را ( كه مرتبه اي از خيال است) به يقين جنون آميز عاشقانه، آسان فروخته است.

 در اين مقال، نسبت ايمان و حيرت را بيشتر مي كاويم چون ناسازگارتر از بقيه مي نمايند. آدمي از ايمان، انتظار وضوح و صلابت دارد و از حيرت، تيرگي و پريشاني را مي فهمد، و جمع آمدن آن دو را، تناقضي خرد ناپسند مي يابد و به همين سبب تبيين نسبت شان واجب تر مي نمايد ...


ادامه مطلب
+  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385     

 

اورلین۱رماني از لويي آراگون 2 نويسندۀ فرانسوي است كه در سال 1945 منتشر شده است اما نويسنده آنرا در سالهاي 44 – 1943 كه به طور مخفيانه زندگي مي كرد نوشته است. داستان در پاريس سالهاي 22-1921 مي گذرد. موضوع آن عشق ناگهاني مردي به نام اورلين لورتيوا 3 به خانم جوان شهرستاني به نام برنيس مورل 4 است كه براي گذران چند هفته اي نزد پسر عموي خود ادموند باربنتان 5 آمده است. اورلين مبارز قديمي است كه بيكار است و با حق اجاره زمينهايش زندگي مي كند و چندين معشوقه هم دارد. برنيس تصميم دارد چند هفته اي با شاعري جوان به نام پل دنيس 6 زندگي كند و نزد شوهرش بر گردد. بيكاري هاي اورلين هم با قبول شغلي در كارخانه تمام مي شود. ديدار اورلين و برنيس در ژوئن 1940 ميسر مي شود ... آراگون و السا

آراگون به كمك روايتي كلاسيك از عشقي نا فرجام در رمان اورلين، يكي از زيباترين رمانهاي عشقي زنانۀ ادبيات فرانسه را نوشته است. نا فرجامي دوست داشتن از ديدگاه زن .

مقالۀ زير ترجمه اي ازنقد پاتريس بولون در مجله ادبي است که در شمارۀ اخیر مجلۀ نافه منتشر شده است. گر چه متن چاپ شده با کمی تصحیح مصلحتی و متاسفانه غلطهای چاپی همراه بود.

 

انتقام برنيس بواري 7

 

 پاتریس بولون

ترجمۀ  احمد شاکری

 

 « عشق خوشبخت وجود ندارد ... » :  ابتداي سال 1943 و در زمان نگارش اين رمان و همزمان با روزگاري كه آراگون همراه با همسرش، السا 8، بحراني بزرگ را سپري مي كرد، اشعاري سرود كه بعدها توسط جرج براسن 9 به آهنگي تبديل شد. يك تلاقي اتفاقي نه چندان واقعي ...


ادامه مطلب
+  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385      | 

 

دوستِ من ديدن اش آسان نبود

پنجره اش رو به خيابان نبود

 

دوستِ من منظره ی بسته اش

طارَميِ پُر گلِ ايوان نبود

 

چهره گشايی که به چاهِ محاق

چهره گری هاش نمايان نبود

 

طرح زمینی بزنم دوست را

دوستِ من هيچ جز انسان نبود

 

با من و تو فرق زيادی نداشت

او فقط اينگونه هراسان نبود

 

دامنه ای داشت پر از آبشار

منتظر رحمت باران نبود

 

دوستِ من با دل طوفانی اش

جز پی آرامش طوفان نبود

 

دوستِ من نکته ی آغاز هاست

دوستِ من نقطه ی پايان نبود

 ...

با چه دريغی بسرايم از او

او که خود از خویش پشیمان نبود. 

                      

 محمدعلی بهمنی

+  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385      | 

                                                                                                                                

زين للناس حب الشهوات من النساء و البنين و القناطير المقنطرة من الذهب و الفضة.

براي آزاد و پاك دلي هايش

در را كه باز مي كني قطره هاي باران روي صورتت ضرب مي گيرند و با هر نوازش دلت را مي برند.  از كنارت رد مي شوند و بوي عطرشان با بوي باران درهم مي آميزند. باران با نوازشهايش خيالت را به ناكجا آباد مي برد. تاكسي مي ايستد. در عقب را باز مي كني و مي نشيني. زني جوان با پسرش حرف مي زند. از همان جنس حرفهاي هميشگي كه همه مي زنند. پياده مي شوي تا مسيرت را عوض كني. دوباره تاكسي. باز هم عقب. اين بار دختر و پسري در هم تنيده اند. پسرك كيفش را روي پايش گذاشته و دخترك تنش را كمي نا معمول تر نگه داشته. نگاهت به پنجره است كه مبادا غيرت پسرك به جوش بيايد و انگي بزند. دخترك نفس نفس مي زند و تمام وجودش با حركات ماشين در جنب و جوش است. راننده صداي ضبط را بلند مي كند. اينجا نه، بذار بريم سينما. پسرك از راننده مسير سينما را مي پرسد و چند قدم بالاتر پياده مي شوند. چشمهاي راننده در آينه با نگاهي  شيطنت آميز بدرقه شان مي كند. پياده مي شوي و هوس سينما به سرت مي زند. نه به قصد فيلم كه نگريستن تماشاچيان خودش عالمي دارد. وارد كه مي شوي همه جا تاريك و جماعت پفك به دست و تخمه بر دهان با چشمهايشان مي خواهند كه دورتر از آنها بنشيني. مي روي و پشت سر همه شان به پرده خيره مي شوي. هر از گاهي مردي با چراغ قوه مي آيد و نوري بر صورت تماشا گران مي اندازد و مي رود. يكي آنقدر پايين رفته كه انگاري دارد غرق مي شود. ديگري آن چنان صندلي را تنگ در آغوش گرفته كه كم مانده نقش آبميوه گيري را ايفا كند. دخترك لذت مي برد. گروهي مي آيند و دو به دو جدا مي شوند تا نفسي تازه كنند.  احساس مي كني اتفاقي افتاده و چشمها را مي بندي. خدايا اين جماعت چه مي خواهند؟ حكايت پسري به يادت مي آيد كه با معشوقه اش به اطراف كليسايي مي روند و كشيشي آنها را مشغول عشقبازي مي بيند. عتابي از او كه مگر پسر تو دين نداري، ناموس نداري، شرف نداري، آبرو نداري، خانواده نداري ... و پسر پاسخ مي دهد همه را دارد اما جا ندارد ...

چهرۀ شهر باراني است و مردمان آن خوشحال. مي دانند شب كه به خانه مي رسند اتفاقي نيفتاده و همه چيز پا برجاست. آرامش و ثبات آدمي را به لجن مي كشند. همسايه هاي  طبقۀ بالا تا صبح بيدارند.  سمت دستشويي مي روي و چراغ را روشن مي كني تا كارت را بكني. صداي دوش را مي شنوي و ناله هاي آقا و تند تند تر هاي خانم را تا مبادا بچه بيدار شود. آفتابه را پر مي كني و همين كه مي ريزي صدا تمام مي شود. غنيمتي است  اين شبهايي كه معامله اش تا صبحدم ادامه دارد. ظهر آقا را مي بيني كه سلانه سلانه، ناني در دست، مردي مي كند و قوت پروانه اش را مي برد.

 

باران چند روز است يك ريز مي بارد و نشسته اي تا كسي سراغي بگيرد. چقدر لايق همند آدمهايي كه دردشان از يك جنس است. دردها بنا به شرايط فرق مي كنند. وسعت دنياي آدمها را دردهاشان مي سازد. گمان هر كسي اين است كه به دنبال صاحب نظري است تا گوهرش را عرضه كند. حكايت هجران آدمي و سالها تلاش براي يافتن فلسفه اي محكم ، از نيمۀ پنهان گرفته تا اتمام دو وجود همگي حرفند. دايره اي بسته را دور زدن وقتي زيباست كه حد وجودي خود را بشناسي. جهد كني تا آدم شوي. حرفي نزني كه بناي آن به بند تنباني وصل است. اينها همه وسايلند براي آدم شدن. براي وصل به  اصل. حالا يكي اصلش را در پستوهاي زن يا مردي مي يابد و ديگري در معارفي آن چنيني. يكي آدميان را همچون مركوبي مي پندارد كه رفتن انساني در حكم تعويض مركوب است. مهم اين است كه آدمي حق انتخاب دارد ميان دست و زبان خويش. آن زمان است كه فاصلۀ اين دو را مي توان فهميد. هر چه تلاش كني مي بيني اينهايي كه روايتشان مي كني از ظن خود اينگونه اند. غمشان همين است. به چنگ آوردن يكي و به نام عشق به اسارت در آوردن هم يكي از راههاي رسيدن است. خرده اي نبايد گرفت چون پرده اي بر سر صد عيب نهان مي پوشند. شجاعت و صراحت شان تا اينجا قد مي دهد. اما خوب كه نگاه مي كني صحنۀ زندگي را همچون تئاتري مي بيني كه بازيگرهايش هر كدام خرقه اي پوشيده اند و برخي هم غبار تنشان حجاب  چهرۀ جانشان است. اين سنت است. درنگ نكن. بگذار قطره هاي باران بر صورتت موسيقي تداوم زندگي را بنوازند و مستت كنند. بي خيال ساكنان شهر باران و خانه هاي روي آب ...

 

+  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385      | 

 

ای با نوا پنهان شده ، از دل سلامت می کنم

                                        تو كعبه اي هر جا روم ، قصد مقامت مي کنم ...

وسوسۀ نوشتن رهایم نمی کند. سالهاست می نویسم تا مفری بیابم. وقتی آغازش می کنی به این امید که پایانش آرامش می یابی ادامه می دهی. می نویسی، خط می زنی، پاک می کنی، می گریی، می خندی و هزار راه دیگر تا با نوشته هایت ثابت کنی هنوز زنده ای. دور بَرَت می دارد که اینها در حکم فرزندانم هستند؛ پاره هایی از فکرم. اما با گذر زمان به اين احساس مي رسي كه بايد سوزاند. فراموشش كرد. گذشته را مي سوزاني تا به فرداها برسي. باز هم مي نويسي تا گذشته را فراموش كني. نوشتن براي فراموشي. همين دور باطل مدام تكرار مي شود تا روزگاري كه مي بيني چه كاشته اي و چه درو كرده اي. بگذريم ...

این سومین وبلاگی است که می نویسم. دو وبلاگ قبلی در شرایطی از میان رفتند که نوعی جبر هم در حذفشان دخیل بود. نوشتن در آن دوره های زمانی بسیار آزارم داد. برای سطر به سطرش هزینه های روحی سنگینی پرداختم و آخر کار هیچ. اصولا نفس نوشتن اینگونه است. آدمی وقتی می نویسد هدفی را دنبال می کند. یکی برای خودش، دیگری برای دیگری و بسیاری چیزهای دیگر. نویسنده سعی می کند انسان صادقی باشد و به قول براهنی : " اگر صادق باشیم با زخم می میریم. " اگر نگاهی به صفحات وب بیندازید به نوعی عدم سلامت و صداقت پی می برید. نقاب را می بینید یا تصنعی بودن آن را. چاره ای هم نیست چون اقتضای شرایط این گونه پیش آورده است.  بگذریم از اینکه قشرهای مختلف جامعه هر کدام به نوعی دچار آنند اما این ماجرا در محافل علمی ما هم رخنه کرده است. سالیان سال است اغلب اساتید ما شاگردانی تربیت می کنند که قصدشان تکرار آرای گذشتگان است تا مبادا عیوب و کاستی ها را ببینند و به فکر اصلاح هم بیفتند. اما در عرصه مجازی نوشتن یا تفریحی است و یا راهی برای ابراز وجود نویسنده اش. نوشته های به دردنخور و یا سرکاری فراوانند و معمولا هم از سر آگاهی نوشته می شوند. ضمن اینکه پدیده ای به نام وبلاگ نویسی غیر از این دو حالت، به همت عده ای، می خواهد جنبه علمی به خود بگیرد تا تلاش ها روزی ثمر دهد. هر چه هست پیداست که جذبه آن روزگاریست اهل خرد را هم به عکس العمل واداشته تا از قافله عمر عقب نمانند.

می گفتم که نوشتن کار راحتی نیست. عرق ریزان روح آدمی است. حدیث نفس را نمی گویم که این هم در جای خود کم کم به نوعی ادبی تبدیل شده است بلکه از دردها نوشتن سخت است. می شود تا زنده است نوشت ولی فرقش با کسی که تا می نویسد زنده است، از زمین تا آسمان است. حکایت عرق ریزان روح آدمی، دیرسالیست نقلی استمراری گشته و بسیاری هم به زور خودشان را وارد ماجرا می کنند. غافل از اینکه هر کسی یار ظن خود است.

کمی هم شخصی تر بنویسم. دوستانی که سابقه خوانش مطالب قبلی را دارند شاید در اینجا نوشته هایی ببینند که به مذاقشان خوش نیاید. منظورم دغدغه هاست. قرار است اینجا مکانی برای ترجمه ای، حسب حالی و شعری و اگر سوادمان قد داد نقدی باشد. هر از گاهی هم درد دلی که آدمی وقتی کم می آورد مجبور است در هر چاهی سر فرو کند و فریاد بکشد. شاید هم نوشتن داستانی. بیش از این انتظاری نیست. همه می دانند که در شرایط فعلی روزگار ما و با ابن همه دلمشغولی، وقت گذاشتن بر صفحه وب عقب ماندن از خود آدمی است. آب در هاون کوبیدن است. مگر اینکه قصد کنی هر از گاهی چند خطی بنویسی و شعری و لحظه ها را با دیگران تقسیم کنی. اگر ننویسی هیچ اتفاقی نخواهد افتاد. عده ای از دست و زبان و اندیشه ات در امان خواهند ماند. اندکند افرادی که بگویند حیف است، بنویس. برای پر کردن فاصله ای دلتنگی هم شاید بتوان راهی یافت. اما نوشتن، در نظر من، راهی برای زنده ماندن درک آدمی است: فاخلع نعلیک ...

+  سه شنبه دهم بهمن 1385      |