تبليغاتX
تماشا | یادداشت های احمد شاکری

     برایٍ خاطر ٍمحدثه

 

نمی دانم چند سال است ندیده امت. از آخرین باری که همدیگر را دیدیم شاید سه سالی می گذرد. من هنوز شاهد همان بغضهای همیشگی این دو نفر هستم. چند ماه قبل که از تبریز برگشتم و حیران بودم فهمیدم این مرد چقدر دوست داشتنی است و زنش چقدر ماه. ما همگی به ظاهر بزرگ شده ایم اما همان جمع پراکنده ایم. می خواهند پایبندم کنند، به هر وسیلۀ ممکن تا این جمع بماند. می دانی میان باور و تردید مانده ام، میان سنت و مدرنیته، میان خیلی چیزها که در وجودم رسوب کرده اند و نمی خواهمشان. بچه تر که بودیم موسم عید که می آمد همیشه شادی برق می زد. می گفتیم دَمِ عید فصل دعاهای تازه است. دور باطلِ نشستن هر ساله بر سر سفره ای و دعاها تا پایان سال ادامه دارد. به آخر سال که می رسیم همۀ دعاها بر عکس می شود. امسال من که اینطور رقم خورد. زندگی همین است. چشم که بر هم می گذاری می گذرد. خوشحالم که راحتی. هر چه سعی می کنم مگوها را بنویسم نمی شود. نمی شود به هر کسی اعتماد کرد. با تو حرفهایی از جنس نگفتن دارم...

راستش این روزها آرامم. ساکت و بی سر و صدا. نه نوشتن را جدی می گیرم و نه ترجمه را. خودم را به نفهمی می زنم تا راحت باشم. سکوتم را گم کرده ام. شده ام ما شینی تمام عیار که گاهی ادای فکر کردن را در می آورد. حال و هوای دیگری در سر دارم. بعضی واژه ها برایم کم حرمت تر شده اند. نقاب برخی دوستان هم کنار رفت. یاران موافق همه از دست شدند. چیزی را طلب می کنم که نزد هر کسی نیست. توقعم زیادی است شاید. شاید هم از تنهایی خاطر است. دیگر نهیب نمی زنم. کاری هم به کار کسی ندارم. فقط تماشا می کنم. قرار است بروم چهار گوشه ای را ببینم که هر سال مردمان زیادی دورش می گردند. با زندگی واقعی تر بیامیزم. چند کلمه ای هم تو بگو. از روزهایی که با کلاه موهای تراشیده ات را پنهان می کردی و با عینک ته استکانی چشمهایت را. هیچکدام از نذر و نیاز ها هم جوابی نگرفت. تو اسمش را بگذار تقدیر. تقدیر است که شانه هامان را سبک تر می کند. هر جا کم می آوریم می گذاریم به حسابش. از گربه ای تعریف کن که غذایت را در دهانش گذاشتی و با چشمهای تیله ای مجبورت کرد تا مابقی را خودت بخوری. این گربه به اندازۀ رُزی هم معرفت نداشت تا وقتی با اُردنگی از خانه بیرونش می کنند دوباره پشت همان پنجره بیاید و چنگالهایش را به شیشه بکشد. راستی از جایت بگو. طبقۀ چندمی؟ راحتی؟ هنوز صدایی دلت را می برد یا نه؟ من که هر از گاهی مست صدای متولی می شوم. شحات که می خواند تعطیلم. « ألا ان الله هو الغفور الرحیم ». این صداها گوشه ای از بهشت اینجایی من را می سازند. هر آنچه از دین آموخته ام همه زیبایی است. متنفر شده ام از مؤمنانی که فقط لایۀ بیرونی ماجرا را می بینند. اما بهِ شان احترام می گذارم. آدمها به دلخوشی هاشان زنده اند. حق انتخاب هر کسی در حد درکش است. حالم از عناوینی که اول و آخر آدمها اضافه می کنند بهم می خورد. در مملکتی که هر کس و ناکسی مهندس و دکتر است وقتی با عنوان صدایت می کنند انگار  فرقی با شتر نداری. می بینی عرضه و قابلیت هر کاری را ندارم. هر روز که از ولیعصر رد می شوم تصاویر چندش آوری از زندگی می بینم. صفهای طولانی عروسکهایی که منتظرند تا وارد مغازۀ لباس زیر شوند... آنچنان آویزان مردهاشان هستند یا بالعکس که یاد یارگیری هامان در فوتبال می افتم. در مترو آدمهایی را می بینم که سر جانشان معامله می کنند. جوانانی که برای لقمه ای به راحتی از کنار عقایدشان رد می شوند. نگاههایی که التماست می کنند و هزار ندیده دیگر. ای کاش می شد درون آدمی هم مثل گیسو و صورتش تغییر رنگ دهد مثلاً بشود بلوند. انتظار مددی از کَرَم اینان نیست. عشق ها هم انگاری اسیری به غنیمت گرفتن شده است. می سنجند و بالا پایینت می کنند تا بگویند بهایش چقدر است. روزگار غریبی است نازنین. هوس سفر دارم با دست و پای بسته. همه آرزویم...

سرت را درد آوردم. برویم سر اصل مطلب. این سنگ سالهاست کهنه شده، گوشه هایش ترک برداشته و قدمها آزارش داده اند. امسال هم نشد که به دیدنت بیایم. قصد کرده بودم با اولین حقوقم برایت سنگی نو بیاورم. تجدید فراش کنم برایت. بی سر و صدا سفارشش را داده ام. سپرده ام که گوشۀ دنجی دارد. نرم و آهسته بسازند مبادا که تَرَک بردارد. تنهایی دوست خوبی است. باید دچارش بود. گر چه قیاس تجربۀ چند سال با سی سال تنهایی تو خامی است. می گویند از محاسن تنهایی یکی هم این است که آدمی کاشف مقدراتش می شود. تقدیر همۀ ما همین سنگ شکسته ای است که حائل من و توست. سلام مرا به نیمۀ پیدایت برسان. برایم بخواه تا از این مَن ِ مانده در برهوت جدا شوم. سال نو مبارکت.

 

تو عمر خواه و صبوری که زیر چرخ کبود                     هزار بازی از این طرفه تر برانگیزد.

 

+  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385     

هزار سال درین آرزو توانم بود
 تو هر چه دیر بیایی هنوز باشد زود
 تو سخت ساخته می آیی و نمی دانم
 که روز آمدنت روزی که خواهد بود
 زهی امید شکیب آفرین که در غم تو
 ز عمر خسته ی من هر چه کاست عشق افزود
بدان دو دیده که برخیز و دست خون بگشای
 کزین بد آمده راه برون شدی نگشود
 برون کشیدم از آن ورطه رخت و سود نداشت
 که بر کرانه ی طوفان نمی توان آسود
دلی به دست تو دادیم و این ندانستیم
 که دشنه هاست در آن آستین خون آلود
 چه نقش می زند این پیر پرنیان اندیش
 که بس گره ز دل و جان سایه بست و گشود.

سایه

+  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385      | 

مارکز

متن زیر منتسب به گابریل گارسیا مارکز است. متنی که می گویند روزگاری نوشته است اما خودش تکذیب می کند. نمونه ای روشن از لحظۀ آخر نفس کشیدن. آدمی مرگ را که می بیند مهربان می شود. نقابش کنار می رود و خودش است...

"اگر خداوند برای لحظه ای فراموش می كرد كه من عروسكی پوسیده‌ام و قطعه كوچكی زندگی به من ارزانی می‌داشت، شاید همه آنچه را كه به ذهنم می رسيد را بیان نمی‌‌داشتم، بلكه به همه چيزهائی كه بیان می‌کردم فكر می كردم. اعتبار همه چيز در نظر من، نه در ارزش آنها كه در معنای نهفته آنهاست. كمتر می‌خوابيدم و دیوانه‌وار رويا می ديدم، چرا که می‌دانستم هر دقيقه‌ای كه چشمهايمان را برهم می‌گذاريم ٬ شصت ثانيه نور را از کف می‌دهيم.


ادامه مطلب
+  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385     

نقاشی از ایمان مالکی

مواظب خودم هستم. چشم .
فکر و خيال هم زياد نمي کنم. چشم .
اما دلتنگي را نمي شود کاريش کرد.
دلي که تنگ نشود که دل نيست.

------------------------------------------

با توام!
چتر دلت را ببند.
بگذار باران ببارد. خيس تر از اين كه نمي شوي.
تو را آب برده است.

-----------------------------------------

خوب بود این مردم، دانه های دلشان پیدا بود.

+  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385      | 

 

نخواستم که نشانم دهی هوا خوب است

ببند پنجره ها را همین فضا خوب است

به خواهرم که سر از خاک بر نمی دارد

بگو چگونه تو فهمیده ای خدا خوب است

تو کوه را بکن و فکر ماندگاری باش

چه غم که پاسخ شیرین بد است یا خوب است

بزن به کوه که در ذهن مردم این شهر

شکستن پر و بال پرنده ها خوب است

بزن به شاهرگم تیغی و خلاصم کن

برای چلچله ها مرگ بی صدا خوب است.

 

************************************

 

مجال گریه کم و حجم درد بسیار است

توقع تو از این روح سرد بسیار است

به خاطر تو گلی سرخ از کجا بخرم

زمانه ای است که گل های زرد بسیار است

حرامی آمد و دار و ندارمان را برد

در این قبیله که می گفت مرد بسیار است؟

یکی از این همه دیوانه عاشق لیلی است

وگر نه وحشی صحرانورد بسیار است

بگو به کفتر خوش باوری که در راه است

میان کوچه ی ما هرزه گرد بسیار است

مرا به حال خود ای ابر مهربان بگذار

مجال گریه کم و حجم درد بسیار است.

 

 سید ابوالفضل صمدی

+  چهارشنبه نهم اسفند 1385      |