تبليغاتX
تماشا | یادداشت ها

 

  شعر بخشی فراموش نشدنی ذهن آدمی است. من هم مثل همه هر از گاهی که شعری جدید می یابم آنهم از شاعری جوان - البته نه شاعرکانی که غم می خورند مثل آب و نان اما جز غم ِخوردن نمی خورند- به وجد می آیم. از این به بعد پنچشنبه ها شعری در این صفحه قرار می گیرد.

 

ناگهان

 

توان گفتن آن راز جاودانی نیست

تصوری هم از آن باغ ارغوانی نیست

پر از هراس و امیدم که هیچ حادثه ای

شبیه آمدن عشق ناگهانی نیست

ز دست عشق به جز خیر بر نمی آید

و گر نه پاسخ دشنام مهربانی نیست

درخت ها به من آموختند فاصله ای

میان عشق زمینی و آسمانی نیست

به روی آینۀ پر غبار من بنویس

بدون عشق جهان جای زندگانی نیست.

 

حیرت

 

از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم

خاطرات ات را بیاور تا بگویم کیستم

سیلی هم صحبتی از موج خوردن سخت نیست

صخره ام، هر  قدر بی مهری کنی می ایستم

تا نگویی  اشک های شمع از کم طاقتی است

در خودم آتش به پا کردم ولی نگریستم

چون شکست آیینه، حیرت صد برابر می شود

بی سبب خود را شکستم تا ببینم کیستم

زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست

کاش قدری پیش از این یا بعد از این می زیستم.

  

فاضل نظری

+  پنجشنبه سی ام فروردین 1386     

گی دو موپاسان

گي دوموپاسان از آن دسته نويسنده هايي است كه بيشتر به واسطه ي داستان كوتاه شناخته مي شود . اما رماني دارد به نام بل امی كه در آن به تشريح فضاي حاكم بر روزنامه هاي فرانسه مي پردازد . رمان شخصيتي دارد به نام " ژورژ دوروا " كه جواني است جوياي نام و مي كوشد با شناختن راههاي نفوذ در مطبوعات ، نامي براي خود دست و پا كند . اما در اين ميان به خاطر زيبا رو بودن هميشه مورد توجه زنان است و بدين واسطه با قرباني كردن آنان به جايگاه دلخواهش مي رسد . مطلبي كه در ادامه مي آيد نگاهي است به زندگي موپاسان برگرفته از فرهنگ واژگان داستان نويسي به قلم جمال مير صادقي و مقاله اي فرانسه به قلم نگارنده كه در ادامه مي خوانيد :

پ.ن: گلایه همیشگی!  نمی دانم چرا وقتی می خواهی مطلبی به زبان بیگانه را به این صفحه منتقل کنی تمام نظم اولیه اش به هم می ریزد! این را هم باز به حساب بی صبری و کم وقتی من بگذارید. چاره ی دیگری هست؟


ادامه مطلب
+  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386      | 

به فکر ماندن نباش. می روی و می رویم. بندِ دنیا با همۀ خوب و بدش زیباست اما زندگی بهانه است. بازی است. شاید راهی برای رسیدن به خیلی نخواسته ها و نداشته هامان. این زندانِ ابدی ارزش شکستن دل کسی را ندارد. می پسندی یا می خواهی قضا را تغییر دهی؟ با لشگری از آرزو می آیی و همیشه در حسرتی. دل نبند به بهشتِ آرزوها. دنیا برایِ پرنده ها حصاری بیش نیست. می دانی ماندن آدمی را حرام می کند، به لجن می کشد. سر بی سودا داشتن راحت است ولی هوا گرفتۀ سکوت و صبر از پی خیلی چیزها نمی رود. بگذر مثل گذر زمان از دالان دنیا و غبار زندگی ...

این روزها عجیب حال و هوای آواز غم دارم. آدمی وقتی کم می آورد مجبور است در هر چاهی سر فرو کند و فریاد بکشد. راستش مدتها دنبال ادامۀ این شعر بودم. چیزی حدود دو سال بر دیوار اتاقم در تبریز این دستخط سایه آویزان بود و هر صبح مرورش می کردم. حالا که یافتمش مستم. قسمتش می کنم با کسانی که هنوز زنده اند به کلمات:

 

 

در من کسی پیوسته می گرید

این من که از گهواره با من بود

این من که با من

تا گور همراه است.

 

دردی ست چون خنجر

یا خنجری چون درد

همزادِ خون در دل.آواز غم

 

ابری است بارانی

ابری که گویی گریه های قرن ها را در گلو دارد

ابری که در من

یکریز می بارد.

 

.....

 

--- کی مهربانی باز خواهد گشت؟

--- نه ، مهربانی

آغاز خواهد گشت.

 

از عهد آدم

تا من که هر دم

غم بر سر غم می گذارم

آن غمگسار غمگساران را به جان خواندیم

و ز راه و بی راه

عاشق وش از قرنی به قرن سوی او راندیم

و ان آرزو انگیز عیار

هر روز صبری بیش می خواهد ز عاشق

دیدار را جان پیش می خواهد ز عاشق.

 

و انگه که رویی می نماید

یا چشم و ابرویی پری وار

بازش نمی دانند

نقشش نمی خوانند

دل می گریزانند ازو چون وحشتی افتاده در آیینه تار!

 

هرگز نیامد بر زبانم حرف نا دلخواه

اما چه گفتم ؟ هر چه گفتم ، آه

پای سخن لنگ است و دست واژه کوتاه است

از من به من فرسنگ ها راه است.

 

خاموشم اما

دارم به آواز غم خود می دهم گوش

وقتی کسی آواز می خواند

خاموش باید بود

غم داستانی تازه سر کرده ست

اینجا سرا پا گوش باید بود:

 

--- درد از نهاد آدمیزادیست!

آن پیر شیرین کار درد اندیش

حق گفت، آری آدمی در علم خاکی نمی آید به دست، اما

این بندیِ آز و نیاز خویش

هرگز تواند ساخت آیا عالمی دیگر ؟

یا آدمی دیگر ؟...

 

--- ای غم! رها کن قصۀ خون بار!

چون دشنه در دل می نشیند این سخن اما

من دیده ام بسیار مردانی که خود میزان شأنِ آدمی بودند

وز کبریای روح بر میزانِ شأنِ آدمی بسیار افزودند.

 

......

 

--- ای غم ! نمی دانم

روزِ رسیدن روزیِ گام که خواهد بود

اما درین کابوسِ خون آلود

در پیچ و تابِ این شب ِ بن بست

بنگر چه جان های گرامی رفته اند از دست!

 

دردی ست چون خنجر

یا خنجری چون درد

این من که در من

پیوسته می گرید.

 

در من کسی آهسته می گرید.

 

+  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386      | 

BOZORG ALAVI  ET  SES YEUX

 

Revue de Téhéran – Premier mensuel iranien en langue française

N 9 Mordad 1385 – Août 2006

 

Dans la littérature romanesque d’Iran après la Révolution constitutionnelle (Mashrouteh), que certains désignent comme la période de la prise de connaissance des Iraniens des techniques de la narration de l’histoire ou la période du roman     moderne d’Iran, il y a des avant gardes  Ils avaient une vision nouvelle de la littérature. Les écrivains comme Mohammad Ali Jamâl-zâdeh avec « Il était une fois » et Sadegh Hedayat avec « La Chouette Aveugle » et Bozorg Alavi avec « Ses Yeux » ont essayé de tracer un nouveau chemin pour les  générations suivantes. Mais sauf Sadegh Hedayat, ils ne pouvaient pas acquérir une réputation universelle. En  effet, longtemps après la publication de « La Chouette Aveugle », c’est seulement l’oeuvre de Sadegh Hedayat que sa valeur artistique s’accroît de jour en jour. Et parmi ces écrivains, Bozorg Alavi est un écrivain qui  voulait être un écrivain

 

پ.ن:  هنوز علت این بی نظمی نوشتاری بعد از انتقال مطالب به زبان بیگانه در بلاگفا برایم مجهول است! غرض نوشتن بود که شد؛ مابقی قضایا را بی خیال. یا کم سوادی از من است ، یا شاید بلاگفا  می خواهد فارسی را پاس بدارد ...


ادامه مطلب
+  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386      | 

 

از کودکی یادش داده اند بنویسد: آن مرد در باران آمد. حالا که این روزها مشقش را تکرار می کند آینۀ عذابم شده است. صبح ها که از خواب بلند می شود چیزی شبیه بغض خفه اش می کند. هر از گاهی توصیه می کنم برود مسافرت. چند روز پیش که از مسافرت برگشت حالش بارانی بود. آخر، بهار فصل روزهای بارانی است و از بد حادثه فصل عاشقی. از حال و روز این روزهایش بی خبرم. کاری به کارش ندارم تا مبادا فکر کند ترحمی در کار است. می گفت زیر باران شهر را دوباره گشته تا شاید فراموش کند که خیری از مردمان شهر ندیده. برایش می گویم " روزگار همیشه هم اینطوری نمی ماند. همین باران را ببین. سالهاست می بارد و هر بار مردمان شهر به فال نیکش می گیرند... برای اینکه در این دنیا راحت زندگی کنی مجبوری به یک سری چیزها ایمان بیاوری و مستش شوی. بی اعتقادی گوشه ای از زندگی ما آدمهاست؛ اما گوشه ای موقت. اصلاً می دانی بزرگترین مشکل تو این است که یک کافر خداپرستی. به باور دیگران ایمان نداری و دنبال راه تازه ای هستی چون دغدغه اش را داری. پس هزینه های رسیدن را باید بپردازی. به این کلمات ایمان داری؟ کلا اذا بلغت التراق و قيل مَن راق و ظن انّه الفراق و التفّت السّاقُ بالسّاق ... روزي طبيبان را از سر بالينت جواب خواهند کرد و در وجود تو به جستجوي آخرين کلام خواهند آمد ... در جستجوي کسی، در جستجوي دستهايی که تو و زندگی ات را نگه دارد. گاردت را باز کن. بگذار روزگار خودش حلّت کند. ناراحت نشو وقتی چیزی از دست می دهی؛ این چیزهایی هم که ظاهراً نصیبت می شوند موقتند، دلخوشی اند. با همین دید می بینی آدمهایی که بهٍ شان بر می خوری مثل حادثه می آیند و می روند. ساکت باش و نگاه کن تا روزی، روزگاری راوی معتبری باشی. صبر این سکوت به قیمت افشردن جانت است. سکوت بارزترين نشانه شکست يک فرياد است. سکوت، کامل ترين پاسخ خواهش های بي جواب است فراموش کن رسم زمانه را. درک کن که آدمی وقتی به ناچاری می رسد مجبور است یکی را فدا کند. گیرم که این وسط قرعه را به نام تو زدند. راست گفته اند شکم گرسنه دین و ایمان نمی شناسد چه برسد به عشق. هر چیزی اهلیّت می خواهد؛ پس برای هر نا اهلی خودت را روایت نکن. پنجره ات را هر از گاهی گٍل بگیر تا دنیایت آلوده نشود. خیلی زمان می برد تا جای پاهای همین ها را از روی شانه هایت پاک کنی. مگر نشنیده ای: عاشقانه های ناب را، برای کسی می سرایند، که شعله های امید، در چراغ انتظار، پت پت کند، و فانوس راه، خاموش و آویخته باشد، به دیوار ...".

 

بلند می شویم تا قدم بزنیم. از آدمهایی برایم تعریف می کند که تا چندی تشویقش می کردند خیلی کارها بکند و خودش را راحت کند از درد این تعهد پوشالی. از اینکه بگذارد و برود اما حالا خبری از هیچ کدامشان نیست. حالا می فهمد آن مرد چرا در باران آمد... ساکت می مانم. با ضرب بوسه های باران بر روی صورتمان می خواند:

 

برخیز تا یک سو نهیم این دلق ازرق فام را
بر باد قلاشی دهیم این شرک تقوا نام را

هر ساعت از نو قبلهای با بت پرستی میرود
توحید بر ما عرضه کن تا بشکنیم اصنام را

می با جوانان خوردنم باری تمنا میکند
تا کودکان در پی فتند این پیر درد آشام را.

 

+  یکشنبه دوازدهم فروردین 1386      | 

 

نه همیشه

گاهی اوقات همینطوری به سرم میزدتنهای تنها کاری از ایمان مالکی

که پی سایه ای موزون باشم

اما آن قدر نمی دانستم که راه نجات آفتاب

رفتن به سایه نیست.

دربعضی از فصول باید قیود بودن را به دریا داد

از مضامین مظنون گریخت از دیو گریخت

از بعضی واژگان فخیم از غیبت آب در ذهن کور کویر

باید بی گمان ساده و آسان از آسمان بعضی آدمیان گریخت

باید بعضی فصول حروف ربط بوسه و اشاره را

بر مقنعه ی ماه سنجاق زد

وخیره به رویایی از شش سوی خویش

خواب کودکی را دید

که از حروف الفبا به ترکیب واژگان قلیل تو میرسد

مثل مجموعه ی شعر باران و بایزید

مثل عاشق شدن در دی ماه و مردن به وقت شهریور

چه میدانم مثل بازی لام در لیالی من.

 

هی ری را ! دیر آمدی

دیر آمدی ری را

باد آمد و

همه ی رویاها را با خود برد.

                                                                                                                                                      سید علی صالحی

+  پنجشنبه نهم فروردین 1386      | 

یک روز بیدار می شویم ( توی یک گفتگوی خیلی عادی، یا توی رخت خواب با کیفٍ نشئه گیٍ یک خواب عمیق شبانه، یا روی صندلی با فکری سرگردان در هزار جا، یا پشت فرمان ماشین توی یک راه بندان) و می بینیم که نمی خواهیم فکرمان هیچ جا برود، نمی خواهیم فکر کنیم به چیزهای نیامده و آمده و کارهای نکرده و کرده و هر آن چه که پیش یا بعد از این ممکن است اتفاق بیافتد. و اصلاً نمی خواهیم فکری و جود داشته باشد تا یادمان بیاید که هنوز هستیم و هنوز خیلی کارها می شود کرد. می فهمیم دیگر پایین تر از این، تحمل ناپذیرتر از این، ممکن نیست. نقاب

بعضی مان یک مرتبه بیدار می شویم، بعضی آهسته، و بعضی هیچ وقت. اما اگر بیدار شویم، دیگر فکر و نظر دیگران هیچ تأثیری در حال مان ندارد. این که وقتی ما را می بینند چشمان شان برق بزند، یا برعکس، پره های دماغ شان با نفرت باز و بسته شود، هیچ اهمیتی ندارد. مهم فقط این است که خودمان جلو آینه که می ایستیم چه ببینیم. اگر نتوانیم جلو آینه بایستیم و به خودمان نگاه کنیم، یا اگر نتوانیم با خیال هامان بازی کنیم، نتوانیم و نخواهیم که به هیچ چیز و هیچ کس فکر کنیم، چه کار می کنیم ؟...

وقتی می شود خیلی آسان و ساده دروغی گفت که باعث می شود کسی نگاه دوباره یی به خودش بیاندازد و بتواند خودش را با آن صورت همیشگی دوست داشته باشد،یا لااقل تحمل کند،دروغ گفتن چه عیبی دارد؟...

پ.ن : برگرفته از داستان بگذار همین طوری ادامه پیدا کند از کتاب سمتٍ تاریکٍ کلمات نوشتۀ حسین سناپور

+  یکشنبه پنجم فروردین 1386      | 

هزار سال گذشت از حکایت مجنون                هنوز مردم صحرا نشین سیه پوشند

نزار قبانی را شاعر عشق نامیده اند. فکر نمی کنم هیچ ترجمه ای بتواند زیبایی زبان مبدأ را به درستی منتقل کند. این امر در مورد شعر قبانی هم صادق است. توصیف زیبایی اشعار عربی او سخت است. بی شک رمانتیسم شعر قبانی اوج غنای ادبیات معاصر عرب است. کشف زن و تن بخشی مهم از شعر اوست. جایی که هنوز حقوق ابتدایی زنان مورد مناقشه است سرودن از آزادی و رقص احساسات با زبان شعر کمی دشوار است. همتی می خواهد تا ناسازگاران با این زبان را رام کنی یا بجنگی با سنتهای رایجشان و ترسی از تکفیر نداشته باشی. ضمن اینکه نزار قبانی بیشتر اشعارش را در قالب عاشقانه هایی سروده که از دید بسیاری ورود به منطقۀ ممنوعه تلقی می شود. این روزها هر از گاهی گریزی به اشعار او می زنم ...

به سکوتم ...

به قوی ترین سلاحم احترام بگذار!

طنینش را می شنوی؟

وقتی حرف نمی زنم،

از زیبایی آنچه می گویم لذت می بری؟


ادامه مطلب
+  جمعه سوم فروردین 1386      | 

کمک کنین هلش بدیم، چرخ ستاره پنچره

رو آسمون شهری که ستاره برق خنجره

گلدون سرد و خالی رو، بذار کنار پنجره

بلکه با دیدنش یه شب، وابشه چن تا حنجره

               به ما که خسته ایم بگه، خونۀ باهار کدوم وره؟

تو شهرمون آخ بمیرم، چشم ستاره کور شده

برگ درخت باغمون، زبالۀ سپور شده

مسافر امیدمون، رفته از اینجا دور شده

کاش تو فضای چشممون، پیدا بشه یه شاپره

              به ما که خسته ایم بگه، خونۀ باهار کدوم وره؟

کنار تنگ ماهیا، گربه رو نازش می کنن

سنگ سیاه حقه رو، مهر نمازش می کنن

آخر خط که می رسیم، خطو درازش می کنن

آهای فلک که گردنت، از همه مون بلند تره

              به ما که خسته ایم بگو، خونۀ باهار کدوم وره؟

 

پ.ن: سال نو تمام دوستان دیده و ندیده مبارک. اگر مجال تبریک تک به تک ندارم به حساب تنبلی بهاری بگذارید و عذر را بپذیرید.

 

+  چهارشنبه یکم فروردین 1386      |