تبليغاتX
تماشا | یادداشت های احمد شاکری

 

دلم براي خودم تنگ مي شود گاهي

دلي كه مثل خودم سنگ مي شود گاهي ...

 

+  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386      | 

 

     هر نمايش روزي تمام مي شود. همه ي كساني كه در آن نقش داشته اند، يكي بعد از ديگري مي روند. صحنه خالي مي شود. تماشاگران مي روند و در سالن كسي نمي ماند. نه بازيگري، نه تماشاگري و نه قصه اي. يك روز هم سالن نمايش را مي كوبند و از بين مي برند. از تمام نمايش ها و قصه ها، زمين بايري مي ماند كه حافظه اي ندارد. سرنوشت زمين باير؟ خدا مي داند. خاك بي حاصل خاطره اي ندارد. و بدون خاطره، جهان وجود نخواهد داشت.

 

نمايش امشب : داستان وقار السلطنه و پسرش يوسف.

    بازيگران : غايب.

    تماشاگران : غايب.

    صحنه : متروك.

 

   نوشته ی بالا و زیر ابتدا و پشت جلد کتابی است که در سفر هفته قبل خواندم. سفری برای فراموش کردن و به خود آمدن. خواندنش جای تامل دارد؛ همین حکایت دوست داشتن ها و نشدن ها و احیاناً نرسیدن ها؛ گاهی هم توفیق اجباری در وصل به شرطها و شروطها. دوستی از مشاهداتش در مورد زیستن هایی می گفت که حاصلش تکرار فصول است و اینکه آدمیانی هستند که از تکررشان به تنگ می آیند و عنان از دست می دهند. عشقهایی که زیر بار قبض و بسط زندگی می شکنند و راهی دیگر می یابند. هر چه به گِرد خویشتن می نگرم به این می رسم که دوستی ها چه دیر شکل می گیرند و چه زود می روند. زندگی را با دیده ی عبرت آموز نگریستن و با پستی ها و بلندی هایش کنار آمدن هم هنری است. زمانه است و چشمهای منتظر جماعتی بر گشایش ایام.

 

   این قصه ی مکرر عشق است. هر کس خورشیدش را پیدا می کند، بی اختیار چشم در چشم او می دوزد و برای ابد در ناامیدی غرق می شود... یوسف، خورشید رعنا بود. رعنا وقتی چشم در چشم او دوخت که هنوز از غروب چیزی نمی دانست...

   پسر وقار السلطنه را در حالی پیدا کردند که روی صندلیش مرده و دست هایش به صندلی بسته شده بود. چیزی دزدیده نشده بود. همه چیز سر جای خود بود؛ خصوصاً رازی که همه ی اهل خانواده می دانستند، اما حتا برای یکدیگر تعریف نمی کردند. چیز دیگری هم در اتاق پیدا شد: دو بسته پاکت قدیمی که از شدت کهنگی، زرد و پوسیده شده بود. یکی از بسته ها پاکت کارت های عروسی بود و بسته ی دیگر، نامه های یک دختر؛ عروسی ای که هرگز سر نگرفت و دختری که قرار بود با او ازدواج کند و نکرد. *

* فصل آخر، گیتا گرکانی، انتشارات کاروان

+  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386      | 

 

جمعه به بدرقه ی آشنایی رفتم که می خواست قلبش را عمل کند. بعد از مرگ مادرش روزگار هم سر ناسازگاری با او گذاشته. از زن و زندگی گرفته تا این اواخر که قلبش هم نامرادی می کند. چهره ی آدمهایی که به دیدنش آمده بودند جالب بود. آدمی مرگ را که می بیند مهربان می شود. چشمهاش منتظر زنی بود که چند ماه قبل به همین راحتی رهایش کرده بود. نمي دانم چرا این جمله كارل ماركس برایم تکرار می شد. جمله ای که گویا دارد رنگ و بوی واقعیت به خود می گیرد:

"هر آنچه سخت است و استوار، دود می شود و به هوا می رود؛ هر آنچه مقدس است، دنیوی می شود و دست آخر آدمیان ناچار می شوند با صبر و عقل با وضعیت واقعی زندگی و روابطشان با هم نوعان خویش روبه رو شوند."

 

+  دوشنبه هفتم خرداد 1386      | 

آذر ۸۵ - تبریز، قم

 

صندلي كنار و صندلي عقب. از جايم بلند مي شوم تا پسرك كنارم بنشيند. چند دقيقه بعد زني جوان با پسر تقريبا چهار ساله اش مي آيند و صندلي كناري مي نشينند. زن با شوهرش آمده. جايم را بخاطر كوله ي بزرگ پسرك عوض مي كنم و مي روم صندلي عقب. وجه مشترك همه ي ما مسافر بودنمان است. آقاي شوهر مي رود و زن با پسرش مي ماند. يك ساعتي طول مي كشد و میانشان حرف بدون دليل آغاز مي شود. شاید دليلش سردي ماشين و طلب گرماي بيشتر است. زن احساس شكست مي كند، فكر مي كند بيهوده زندگي كرده و حالا بچه اي بر روي دستش مانده. سر سخن را باز مي كند و از پسرك راهنمايي مي خواهد! ياد افلاطون و انقطاع اوليه مي افتم:

- " از ترجمه ي خوبت ممنونم. "،" اين ترجمه در حد انتشار نيست. لطف كن درستش كن." فهميدم خبري است.حالش خوب نبود. زنگ زدم و صحبت كرديم. " تحمل كلاس رو نداشتم. دادم تايپش كنن و برات می فرستم. "من و تو اگر همراز هم نباشيم به چه دردي مي خوريم. " بنام حق ." تو فكر مي كني پاي شخص ثالثي در ميونه ؟ " من خودم بهتر مي دونم چيكار كنم. اون نيتش خيره ..."، " چيزي ازش نمي گفتم تا شايد تصوير ذهنيت ازش به هم نخوره " ،" كاش فلاني هم مثل فلاني تاب تنهايي نداشت و سريع با يكي مي رفت."

هنوز مبهوتم. تصور مي كنم كه شايد جايم را عوض نمي كردم و و طرف سخن زن بودم. فرقي نمي كند، فقط كافيست گوش بدهي اما نمي توانم ژست آبدوغ خیاری بگيرم و راهنمايي هم بكنم. گيرم كه استاد طرف هم باشم. تجربه هر کس منحصر خودش است.

- " بازي ، بازي ، با دم شيرم بازي. " تمام جزييات را مي دانست. " يادت هست برات توضيح دادم. اسداللهي هم نفهميد. همه رو از روش خوندم و .. ."  هر دو مي خندند. به حماقت كسي كه ارزش ديدن هم ندارد. راستش من هم از نگاه اول و برخورد ها فهميدم اين ماجرا بو مي دهد. آدمي است. قرار نيست معيار هاش يكسان بماند." به هيچ كس نميشه اعتماد كرد."

 زن حريمش را باز كرده و پسرك اين را مي داند. تخت گاز مخ را توي فرغون ريخته و مي راند. آدم شكست خورده راحت تسلیم مي شود. كافيست به او بگويي :" من چون در شرايط تو قرار گرفتم مي تونم تا حدي درك كنم كه چي كشيدي ... " راحت جملات را رديف كني و دلش را بدست بياوري. همكار هم كه باشي چه بهتر. همكار بازاري كه مهندسش فرقي با جاهاي ديگر ندارد . اين خاصيت پول است . هر چه طعمش را بيشتر حس كني رهايش نمي كنی. علاقه را مي شود ارضا كرد اما هوس را نه. چیزهايي مثل دينداري در جامعه ی ما در حکم نقاب هستند. مومن واقعي به خودش جرات خيلي از كارها را نمي دهد. سالهاست بنام دین هر چه می خواهند می کنند و برایش توجیه می آورند. می گویند مومن واقعی یعنی انسانی با تحمل درد کشیدن و ندیدن زجر دیگران ...

زن بارها به صفحه ي موبايلش نگاه مي كند و آقاي شوهر را مي بيند. آقاي شوهر طلبه ي جواني است كه از رفتارش معلوم است زنش را دوست دارد. " جواب قضاوت با خداست. " مردي با اختلاف سني حدود 6 سال و زني كه به قول خودش در دوران نفهمي به عقدش در آمده :"راستش همه به من ميگن به تو نمي خوره زن شيخ باشي." و چند بار تكرار مي كند:" دوستش دارم. نمي تونم." اتوبوس براي شام مي ايستد و هر دو سر يك ميز مي روند. زن به بچه اش مي گويد كه پسرك را عمو صدا بزند. سوار مي شويم و تا خود صبح از صداي اين دو نفر غريبه ي تازه آشنا خوابم نمي برد. صحبت جنسي مي شود. هر از گاهي بچه مزاحم است و در خواب بي تابي مي كند. بغل دستي ام قاطي كرده و چند تا عكس از آنها مي اندازد. "من بايد به شوهر اين زن بگم. مگه نمي شنوي چي ميگن و چیکار مي كنن!" آرامش مي كنم:"رها کن اینا رو. هنوز بچه اند. اداي بزرگ بودن رو در ميارن. مي بيني زن چه قيافه معصومي داره و پسرك چطور شارلاتان بازي در مياره. اگر ما بوديم خاك بر سر مي شديم و مي گفتيم طرف تعهد داره. مي بيني چطور لاس مي زنند و به ريش آقاي شوهر مي خندند. اگر احمقي كاري كنه قرار نيست من و تو گندش رو جمع كنيم. بذار خوش باشن و فكر كنن باقي خرند. به فرض كه من و تو در ظاهر چيزي گفتيم. آخرش كه چي. موبايل كه هست، اين آدما راه خودشون رو راحت پيدا مي كنن. مي بيني پسره به اين مي نازه كه من مهندسم و از اين كوفتها. تازه يارو سر شام رفت نماز بخونه كه يعني اينجورياست. يكي نيست بگه اگه تو آدم هستي با كسي كه تعهد داره بناي ...  بعضی ها دنیاشون خیلی کوچیکه. بذار راحت باشن. خلايق هر چه لايق ". صبح جلوي حرم، هر دو تاكسي مي گيرند و با هم مي روند. اين آغازي است بر يك پايان؛ پاياني كه ظاهراً بنام ِ حرف ديگران نيست؛ اما هست .

 

سالهاست مردمان ما انسانهاي دو رويي شده اند. چاره ای ندارند چون جامعه اين اجبار را بوجود آورده. اين شرايط در روابط هم ديده مي شود. ازدواج را به ديده ي معامله نگريستن دارد رسم مي شود. اين مثلث شوم گاهی براي افراد تكرار مي شود : " عشق ، سكس و ازدواج ". زيادند افرادي كه زندگي را اينگونه تجربه مي كنند. عشق را با يكي و سكس را با ديگري و ازدواج را با شخص ثالث. در حالي كه به تو تعهد دارند با همكار و تحت هر عنواني بناي رابطه اي را مي ريزند و كارشان را مي كنند. با اين استدلال كه قرار نيست معيارهای آدمی يكسان بماند. در اين ميان افرادي هم هستند كه مي دانند چه مي كنند و مرد اين مواقعند. با قيافه اي حق به جانب وارد بازی مي شوند و هر آنچه را كه طرف به ظاهر مغبون نداشته نثارش مي كنند. از عاشقانه هايي مثل " تو پرنده قشنگي هستي كه در زمين گير كرده اي و پر پروازت را گرفته اند... " تا  "دريغ نكردن از هر كمكي" و البته گاهي ابتدا را با عنوان خواهري و برادري آغاز مي كنند. غافل از اينكه اگر حقي ادا مي شد كار به اينجا نمي كشيد. در اين ميان اگر بر روي رابطه ات سرمايه اي بگذاري و حسابي جداگانه باز كني ماهها طول مي كشد تا تاوان پس دهي. چون طرف دیگر هر سه را دارد و تو هيچ. يعني جايگزينش را هم راحت مي يابد و تو كه معتقد به اصولي هستي مي ماني نظاره گر. باور نمي كني. گيج مي زني و او كارش را مي كند. هماني كه تا ديروز با دستت آرام مي گرفت دست ديگري مي يابد و به او پناه مي برد. تو را هم به بي اعتقادي محكوم مي كند و تاكيد دارد كه هيچ كس نبايد دليل جدايي را بفهمد. اسمش را مي گذارد " عدم تفاهم "؛ غافل از اينكه ماهها بناي ديگري مي ساخته و به دنبال اسبابي براي اثبات گفته ی دلش به ديگري مي گشته. نتيجه اش اين مي شود كه زنها حالشان از هر چه مرد هست به هم مي خورد و برعكس.

 روزگار غريبي است. كاش دلبستگي نبود كه پايانش را نامي باشد. بهانه هاي آدمي هم  رنگي از عقلانيت ندارند. كاري هم نمي توان كرد چون تا نخواهي با خودت مشكلي را حل كني، پاك كردن صورت مساله فريبي بيش نيست. آرامش ظاهري داري و تلاطم دروني. ديگران پشيزي برايت نمي ارزند و كار خودت را مي كني و فكر مي كني "من" یعنی دايره هستي كه اگر بود بعد از اين همه ادعا بزرگان طريقت غلط كردمش را نمي گفتند. آدمي وقتي حصاري مي شكند فكر مي كند هنري كرده اما با گذر زمان به حماقتهايش پي مي برد. زمان هميشه هم درمانگر خوبي نيست. اين سطور همه براي اين بود كه بنويسم : " راه درك آدمي طولاني است و با منيت ها به جايي نمي رسد. وقتي وارد آتشي مي شوي، اگر ابتدايش آرامشي باشد انتهايش سوختن و ساختن است: و ان ادخلتني النار اعلمت اهلها اني احبک ...".

 

+  پنجشنبه سوم خرداد 1386