تبليغاتX
تماشا | یادداشت های احمد شاکری

 

  بد زمانه ایست رفیق. خیلی بدتر از آنچه که بخواهی برای توصیفش کلمه ای بیابی. می فهمم چه می کشی. می خواهی ار رفقایت بگویی و اینکه به خاطر کاسب بودنشان سوار هر چیزی می شوند تا پیش زن و فرزند خجل نشوند. من فکر نمی کنم زمانی که رفقایمان سوار بر اسب مرادشان می شدند حال امروز من و تو را داشتند. چه فایده ای دارد از پاره های آتشی بنویسیم که هر روز بر سرمان فرود می آیند. کافیست  آنها که ابزاری به نام قدرت در دست دارند نگاهی هم به پایین تر از خودشان بیندازند. اصلا بیخیال این. از بالا به خودشان و روزگارشان نظر کنند. یا طاقت دیدنش را ندارند و یا چشمهاشان را می بندند تا راحت باشند. دلم  می گیرد وقتی می بینم ارزش ما به صفرهای موجودی بانکی مان وابسته است، از اینکه به این راحتی همدیگر را می فروشیم به نام رفاقت. تطاولی که در این روزگار دوستان بر هم می کنند دشمنان خونی هم روا نمی دانند. بر سر پیمان ماندن هنر می خواهد. اینها که قسمت خوب ماجراست؛ ای کاش همیشه از این خرید و فروشها بود. احساست را هم می خرند، ناز و نیازت را هم... 

   این چند وقت که خوب به چهره ی مخاطبانم نگاه می کنم می بینم ما چقدر محتاج نگاهیم. چقدر محتاجیم که یک نگاه زمینی و آسمانی بر سرمان مستدام بماند. آدمهایی که با خون دل می نویسند به پای معامله که می رسد تسلیمند. حاضرند نوشته هاشان را که به قول خودشان در حکم فرزندانشان هستند به همین راحتی و از سرناچاری به ثمنی بفروشند تا هزینه ی درمانشان کنند. این نسبیت و عدم قطعیت در رفتارها آخرش کار دست آدمی می دهد. همین آدمی که همیشه به امید و دلخوشی هایش زنده است. اگر به دعا اعتقاد داری دعا کن خدا این دلخوشی ها را از هیچ کس نگیرد. این هم بسته به دنیای هر کسی متفاوت است: یکی در جستجوی خود گمشده اش، دیگری نیمه ی پنهانش، آن یکی دنیا را در همین احوالات زیر شکمی می بیند، بعدی به دنبال پول و همه ی ما به فکر بقای خویشتن. یافتن هم دردی مشترک در این جامعه با این بلاهایی که سرش آمده گاهی حیرت آور است. هنوز در این روزگار یافتن صدایی که دلت را بلرزاند غنیمت است. یافتن دستی که اعتمادش کنی کیمیاست. ناله نمی کنم به جان ِ هر چیزی و هر کسی که می پرستی. باید گفت ازچیزهایی که دیگران چرندش می خوانند. خدا این شانه ها را به ما داده که گاهی در برابر مخلوقات پر تکبرش بالا بیندازیم و به رسم جاهلیتشان با سلامی از کنارشان بگذریم. می بینی که اینها به غمزه و کرشمه ای دنیاشان به هم می خورد. چشم رضا و مرحمتشان به جای دیگری است. مهم این است که در این ناکجا آباد بی زمانی خودمان را نفروشیم. به باور و تردیدهامان احترام بگذاریم. اگر دیگران می گذارند ما نگذاریم از نعش رفیقانمان نردبان بسازند. من طعم گس این نردبان شدن را هنوز زیر زبانم دارم. هنوز هم که هنوز است نمی توانم جای پاهایشان را از روی شانه هایم پاک کنم. گاهی به خودم نهیب می زنم که احمق جان! سادگی هم حدی دارد، ابلهی هم نهایتی دارد! تو که در زندگی شخصی ات هم تجربه کرده ای که یک عمر سواری دادن به این و آن نتیجه اش همین است که می بینی. کجایند آن همه مدعی! بس است. رها کن. چقدر ساده ای که هنوز به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ای. مهم نیست که ما چه القاب و چه مدارجی را به یدک می کشیم، برخلاف خیلی ها که زنده اند به این مزخرفات...

   می دانی ما به اصولی که سالها برایش جان گذاشته ایم یکشبه چشم نمی بندیم و فدایش نمی کنیم. حالا هرقدر هم که کف دستمان و در حسابمان باشد فدای تمام همین چند دقیقه هم صحبتی. نهایتش این است که آخر ِ بازی اگر ما را هم از هوا به زمین فرستادند کسی هست که یادی از ما بکند، سر قبرمان بیاید و اگر خواست در دل فحشی بدهد و زیر لب برایمان فاتحه ای بخواند تا تنمان در گور نلرزد. بچه تر که بودم همیشه برایم می خواندند یاد مرگ دل آدمی را لطیف می کند. اما این روزها راستی ِ حی بودنِ تمام ِ مردگان را می فهمم!

 

یوسف به این رها شدن از چاه دل نبند

این بار می برند که زندانیت کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

گاهی بهانه ایست که قربانی ات کنند!

 

+  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386      |