تبليغاتX
تماشا | یادداشت های احمد شاکری

 

سه شنبه ؛

چرا تلخ و بی حوصله؟

سه شنبه؛

چرا این همه فاصله؟

سه شنبه ؛

چه سنگین ! چه سر سخت

فرسخ به فرسخ !

سه شنبه ؛

خدا کوه را آفرید!

 

بوی مرگ که می آید آدمها همه مهربان می شوند. فراموششان می شود که نزاع بر سر بودن و نبودن وسوسه ای بیش نیست. اما مرگ بعضی ها دل آدم را بدجوری می سوزاند. می خوابی و سه شنبه صبح که بیدار می شوی خبر مرگش را می دهند. آن وقت است که به زمین و زمان بد می گویی چون جای دیگری نداری بروی و شکایت ببری. مخصوصا این آدم کسی مثل قیصر باشد که با شعرش عاشقی کرده باشی. قیصر هم رفت. او را پنجشنبه هفته قبل در کنگره شاعران جوان دیدم. به اصرار دوستانم برای دعوتش به تبریز رفته بودم و مثل همیشه با همان لحن همیشگی اش نه گفت. ساعد باقری هم بود. با جوانها شعر می خواندند و دستی بر سر و رویشان می کشیدند. دخترکی از او راجع به شعرهایش پرسید و صریح گفت که شاعر نیاز به پاسخگویی در مورد شعرش ندارد. زمانی هم که قرار شد شعر بخواند دو طرح خواند و لنگ لنگان رفت. بدون ادا و اصولی که در این جماعت شاعر مسلک زیاد می بینی. در حیاط باز هم نزدیکش شدم و به رسم ادب خداحافظی کردم تا وعده دیداری داشته باشیم. کنار دخترش دست بر کمر ایستاده بود و گاهی هم با هم قدم می زدند. قرارمان شد دفتر شاعران جوان و ماند تا امروز که خبرش را شنیدم. انگاری حجم سنگینی رویم انداخته اند و نفس نفس می زنم...

خداحافظ اخوی! دیدارمان به جایی که تقدیرمان را نوشته اند ... این روزها که می گذرد شادم... به سلامت... حالا ما می مانیم و عاشقی هامان با شعر قیصر، یادش بخیر که سال قبل شعرش را زمزمه می کردم تا تسکین بیابم از بی مرامی آدمیان و بگذارم به حساب هزار راه نرفته. چقدر نشستم و به جورابهایم را اتو کردم خندیدم؛ تنها حدود هفت فرسخ در اتاقم راه رفتم. چقدر خواندم: این روزها گاهی خدا را هم یک جور دیگر می پرستم... 

 

 

قطار مي‌رود
تو مي‌روي
تمام ايستگاه مي‌رود
و من چقدر ساده‌ام
كه سال‌هاي سال
در انتظار تو
كنار اين قطار رفته ايستاده‌ام
و همچنان
به نرده‌هاي ايستگاه رفته
تكيه داده‌ام!

 

 

 

+  سه شنبه هشتم آبان 1386      |