« عشق را از عَشَقه گرفته اند و آن گیاهی است که در باغ پدید آید در بُن درخت... و این که عشق هیچ آفریده را نبود! »
غر می زنند این و آن
این و آن ِ همان و همین
که حرام اگر بفهمند عشق یعنی چه ؟
من از این طرف می روم
یک تار گیسویش ...
بر پیشانی تماشا که این منم دشت ِ حلال تو!
به باد برو
تو اهل اخلاق آینه ای عزیزم!
خدا هم خشنود است
گور پدر این آدمیان عجیب نزدیک به پرت و پلا!
پاییز خوش است که می رویم.
اما دختر
سیب را چیده اند رندان رهگذر
نگفتی تو چه می کنی؟!
برو خودت را زندگی کن
خواهی خندید،
شادمان خواهی شد!
سید علی صالحی
تهران - درکه - ۲ آذر ۱۳۸۶

