اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است
دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است
اکسیر من نه آنکه مرا حرف تازه نیست
من از تو می نویسم و این کیمیا کم است ...


روزهایی هست که به ظاهر عشقی داری و حال و هوایش را نداری. روزهای دیگری هم هست که انگاری حال و هوای عاشقی داری ولی عشقی نداری. تعبیرش برای هر کسی متفاوت است. بسته به حال و روزش دارد. از عشق نوشتن کمی جرات می خواهد. اینکه بخواهی تمامی واژه ها را بگردی و مناسب ترینش را بیابی. گرچه عشق به آدمی جرات خیلی کارها می دهد؛ با این واژه خیلی کارها می توانی بکنی، خیلی غلط ها هم می توانی بکنی ... غرض عشق نامه شرح حالی است که ممکن است بر سر هر کدام از ما بیاید. خوشبختانه کمتر جنبۀ شخصی دارد و جای شکرش باقی است که به آه و ناله نخواهد کشید. شاید هم روزگاری روایتی معتبر شود ...
سالها پیش سعید حنایی از مثلثی نوشته بود که ما جماعت مشرقی ِ مشخصاً ایرانی در زندگیمان مدام درگیرش هستیم. اضلاع این مثلث را سکس، عشق و ازدواج تشکیل می دهند. آنچه روزی او روایت می کرد گرچه آن زمان به ظن خود بود اما همواره واقعیتی انکار ناپذیر است. خوانش مطلب برای یک بار هم که شده ارزش دارد. وی به کمک روایتی شخصی پنجره ای را روبروی خواننده گشوده که اعتبار منظره ی در پیش رو بسیار بالاست. خواندنش تلخ است و نثری دارد توام با احساس ظریف او که البته هنوز هم در تیزبینی های نوشته های روزانه اش جاریست.
در زمانه ای که زبان ابزار ارتباط و تفاهم است غالباً باعث سوء تفاهم می شود و این آغازی است بر بالا رفتن دیوار بی اعتمادی میان آدمیان. برایتان بعدها مفصل خواهم گفت که چهره ی عشاق در ادبیات مشرق زمین و مشخصاً ایران، غالباً با اندوه و رنج ترسیم شده است، عاشق و معشوق آنچنان شور دارند که شعور را فراموش کرده اند. گویا در تملک همند و مادامی که با یکدیگرند ظاهراً دنیا به کام است اما امان از اینکه پایانی باشد! برای فراموشی زمین و زمان را زیر سوال می برند... زشت ترین چهره ای که از دوری یک زوج می توان نشان داد کینه ای است که بعد از آن به رخ یار سابق و حریف امروزی کشیده می شود. اینکه چرا دو فرد به آخر یک خط می رسند و موازیان به ناچاری می شوند امریست شخصی مادامی که این قضایا جنبه ی اخلاقی و اجتماعی به خود نگرفته است. به فرض اینکه جدایی هم اتفاق افتاد چرا باید به جان يكديگر افتاد! نگاه کنید به دم دسترس ترین وسیله ی ممکن که همین وبلاگهاست؛ روزی روزگاری بسیاری از همین عشاق آنقدر کلمات را خرج هم می کردند که آدمی می ماند مگر قحطی جاست که به مجاز پناه آورده ایم!
بسیاری از ما با واژه ها مشکل داریم. حرمت شان در ذهن مان از بین رفته و چه بسا سابقه ی ذهنی و تجربه ی ناخوشایندی از آن داریم. یکی از این واژه ها عشق است. حرمت عاشقی را سالیان سال است که در ذهن ها یا خراب کرده اند یا خراب کرده ایم. نمی خواهم قضاوتی کرده باشم یا حکمی صادر کنم که بیزارم از این جماعت. تنها تماشای خود را روایت می کنم. می گویند عشق به آدمی توان می دهد تا سه مرحله را بگذراند: خامی، پختگی و سوختن. حقیقت ماجرا این است که ما ابتدا می سوزیم و نهایت به خامی می رسیم. خیلی ها که عشق را با پوزخند بدرقه می کنند دچار همین اتفاقند. عشق به جای تعالی، صاحبانش را دو دستی از اوج آسمان فرضی به زمین می کشد و ایده آل ها را به تعبیری واقعیت می کند. بسیاری از ما که تجربه ی عاشقی، آنهم از نوع زمینی اش، داشته ایم - اگر پایانی ناخوشایند و یکطرفه نداشته باشد- از روزهای سپری شده به عنوان خاطرات مان یاد می کنیم. نه تنها دنبال مقصر ماجرا نیستیم بلکه با توجیهی همچون عشق ماجرا را در ذهن مان جمع و جور می کنیم و از بیان ماجرا هراس نداریم. این همان نفس عاشقی است که آدمی گذشته را بیهوده نمی داند و در جستجوی زمان از دست رفته نیست چون در عشق چیزی نداری که از دست دهی (این را به خاطر محاسبه گر بودن ذهن گفتم!). عشق بخشی از مقدراتی است که آدمی در تنهایی کاشفش می شود. گرچه مرگ اشتراک میان آدمهاست اما آنهایی که در این وادی سقف آرزویی مرتفع دارند، در پشت دیوار عشق چندین بار می میرند.
معرفت شناسی عشق از دیدگاه جغرافیایی اش موکول می شود به مجالی دیگر. با بررسی و مقایسه ی فرجام عشاق در ادبیات کلاسیک و مدرن مشرق و مغرب زمین به کمک بازخوانی چند اثر، فضایی از تفکر حاکم بر آنچه از افلاطون تا به امروز، عشق نامیده می شود، در چندبخش، نقل خواهد شد.