تبليغاتX
تماشا | یادداشت های احمد شاکری

 

دو راهب‌ در راه‌رفتن‌ به‌ معبد خود،‌ به‌كنار رودخانه‌ ای رسيدند و دختر بسيار زيبايي‌ را ديدندكه‌ لباس‌ قشنگي‌ به‌ تن‌ داشت‌ وجرأت‌ نمي‌كرد از رودخانه‌ عبور كند.

   يكي‌ از راهب‌ها، بي آنكه‌ معطل‌ شود، دخترك‌ را روي‌ پشتش‌ گذاشت‌ و از رودخانه‌ عبور داد و برگشت‌ و همراه‌ دوستش‌ به‌ راه‌ افتاد.

   كمي كه‌ راه‌ رفتند، راهب‌ ديگر شروع‌ به‌ انتقاد كرد وگفت‌:

- مگر نشنيده‌اي‌ كه‌ ما حق‌ نداريم‌ به‌ زني‌ دست‌ بزنيم‌. اين‌ كار تو خلاف‌ مقرراتي‌ بود كه‌ براي‌ ما تعيين‌ كرده‌اند. چطور جرأت‌ كردي‌ اين‌ كار را بكني‌؟

   راهب‌ دوّم‌ نگاهي‌ به‌ او انداخت‌ و گفت‌:

- من‌ خلاف‌ مقررات‌ رفتار كرده‌ام‌ كه‌ او را همان‌ جا، كنار رودخانه‌ گذاشتم‌ وآمدم‌، يا تو كه‌ قرار است‌ خیال او را تا آخر عمر‌،‌ همراه خودت‌ ببري‌؟

ايرم‌گارد اشلوئگل‌

+  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386      | 

قانون عشق سوختن است و به قدر درد
محبوب آستانه ی محبوب می شوی

مانند آفتاب دلم سخت روشن است
من خواب دیده ام... به خدا خوب می شوی !

+  دوشنبه یکم بهمن 1386      |