تبليغاتX
تماشا | یادداشت ها

 

برای عزیزی «کز غمش عجب دیدم حال پیر کنعانی»

 

کمی دیر شده که اینها را بنویسم. باید نوشت محض خاطر یک بار خوانده شدن. این روزها کم ارزشترین چیزها نوشتن است که نه تنها بهایی ندارد بلکه بهانه ای هم برایش نیست. می دانی که بهشت را به بهانه می دهند و نه بها؛ اما باور خلافش سخت است. ماندن میان مرز باور و تردید سخت تر! تردد میان این مرز آن قدر دلهره آور و لذت بخش است که گاهی مسحور می شوی...

 وقتی روزهای سپری شده را مرور می کنم، هنر گام زمان را بهتر درک می کنم. از چند سال پیش تا همین چند روز قبل که پای پلکان هواپیما همه چیز را پذیرفتم؛ به همین سادگی. با تمام وجود،خوشحال شدم از روزگار نو. هیچ گاه از عاشقی پشیمان نیستم؛ هرچند ایمان آوردم به اینکه گاهی نمی شود با مقدرات گلاویز شد و برای زنده ماندن آدمی نیاز دارد به حال خودش رها شود. از محاسن تنهایی یکی هم این است که آدمی کاشف مقدراتش می شود. برای آزاد ماندن باید بهایی داد، گاهی به وسعتِ جغرافیای ِ مکانی ِ بودنِ آدم ها. نعمتی است تنهایی که در هر حال باید حرمتش را نگاه داشت حتی زمانی که همراهی داری...

 نمی خواهم ادای آدمهایی را دربیاورم که از دور شیفته ی آوازی شده اند. تجربه ی اینجایی نشانم داده که به سختی می توان خود بود و باید به رسوم هرچند غلط نیز تن داد. زندگی بدون رنج معنایی ندارد. چه اینجا و چه آنجا. درد بی دردی علاجش آتش است. همه جا حکایت همان آسمان و یک رنگی است اما تفاوت آدمیانی که زیر یک سقفند از کجاست تا به کجا! یادم مانده، زمانی که از همه مایوس بود، هر صبح برای رهایی از وضعی که دچارش کرده بودند، آرام می رفت گوشه ای و دعا می خواند؛ «انی نذرت للرحمن صوماً...»؛بی هیچ سروصدایی که مبادا صدایش را بشنوند و راه گشایش هم از بین برود. نامه می نوشت و به رخ کشیدن شوخ شیخ را انصاف نمی دانست. نمی دانم چه شد که آزار و نامهربانی های همین به اصطلاح هموطنان راهی باز کرد که همان گشودن در دیگری بود. حالا این جوان به فرنگ رفته و ... دوستی که او هم رفتن را بر ماندن ترجیح داد، همیشه برایم تعریف می کرد که در خواب می دیده که اجنبی جماعت زیر پر و بالش را بگیرد و اجازه دهد نفسی بکشد؛ کاری که آشناترین ِ آشنایان هم برایش نمی کرد.

دلتنگی های آدمی را پایانی نیست، پس دل قوی دار و تا دلی و دردی داری، تنهایی ات را باورنکن ...

+  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386      | 

 

   چندان‌ طولي‌ نمي‌كشد كه‌ تفاوت‌ ظريف‌ بين‌ گرفتن‌ يك‌ دست‌ و به‌زنجيركشيدن‌ يك‌ روح‌ را درك‌ مي‌كنيد و ياد مي‌گيريد كه‌ عشق‌ ورزيدن‌ به‌معني‌ لم‌ دادن‌ روی‌ ديگري‌ و همراهي‌كردن‌، به‌ معني‌ طلب‌ امنیّت‌خاطر نيست‌.

   چندان‌ طولي‌ نمي‌كشد كه‌ ياد مي‌گيريد نوازش‌ها به‌ معني‌ قراردادها و هدايا به‌ معني‌ قول‌ و قرارها نيستند.

   و مي‌پذيريد كه‌ با سربلندي‌، چشم هاي‌ باز و شكوه‌ و جلال‌ يك‌ آدم‌ بزرگ‌ و نه‌ اندوه‌ يك‌ كودك‌، شكست‌هاي‌ خود را بپذيريد.

   و ياد مي‌گيريد كه‌ جاده‌هاي‌ خود را روي‌ زمين‌ امروز بسازيد؛ زيرا زمين‌ فردا براي‌ نقشه‌ كشيدن‌، نامطمئن‌تر از آن‌ است‌ كه‌ بشود برايش‌حسابي‌ باز كرد.

   چندان‌ طولي‌ نمي‌كشد كه‌ يادمي‌گيريد حتي‌ اگر به‌ خورشيد هم‌ بيش‌از حد نزديك‌ شويد، شما را مي‌سوزاند.

   بنابراين‌ باغ‌ خود را بكاريد و روح‌ خود را آذين‌ ببنديد و منتظر نمانيد كه‌ كسي‌ برايتان‌ گل‌ بياورد.

    چندان‌ طولي‌ نمي‌كشد كه‌ ياد مي‌گيريد تحمّل‌ كنيد؛

    و متوجّه‌ مي‌شويد كه‌ چه قدر قوي‌ هستيد؛

     و ارزش‌ داريد!

 

+  سه شنبه هفتم اسفند 1386      |