آدمها همه چیز را همین جور حاضر و آماده از مغازه ها می خرند، اما چون مغازه ای نیست که دوست معامله کند، آدمها مانده اند بی دوست. تو اگر دوست می خواهی مرا اهلی کن.
پرسید: اهلی کردن یعنی چه ؟ پاسخ داد که اهلی کردن یعنی ایجاد علاقه کردن، و این چیزی است که این روزها پاک فراموش شده! پرسید: راهش چیست؟ گفت :باید صبورباشی،خیلی صبور...
شازده کوچولو

چند روزی است درگیر توفیق اجباری خواندن خاطرات دومین سفر مظفرالدین شاه به فرنگم. کتابی که به سال۱۳۲۰ه.ق توسط احمد صنیع السلطنه در ۱۰۰ نسخه چاپ گردید.
تصاویری که شاه ایران زمین از فرنگ به رخ می کشد آنقدر دم دستی، پیش پا افتاده و گاه خنده دار است که می مانی این فرد دچار توهم بوده یا فهم ملت لنگ می زده است و یا اصلاً قحط الرجال بوده که او را با ترس و لرز از بستر بیماری به پای تخت سلطنت آورده اند.
تقریباً پر است ازدیده ها و شنیده های عوامانه و گاه تصاویری که ذات همایونی از زنان فرنگ با وسواسی شاهانه نثار خواننده نموده است. بسیار فراوان زیاد خواندنی است ! گرچه ممکن است خاطر ملوکانه ی برخی مشوش شود و ملول گردند. گاهی هم موجب انبساط است...
الغرض با همین افکار پرتاب شدم به دنیای مجازی سیدابراهیم نبوی طناز و شعری که بر روی وب شخصی اش یافتم. روایت مردی که زنش را فتح کرد. ارتباط زیبایی میان این شعر و خاطرات است. واقعیتی که هنوز هم بیداد می کند در بسیاری از شهرهایی که به نوعی اسیر سنت های خود هستند و حالا چه درست، چه غلط؛ این امر بخشی از واقعیت جامعه ی ما را تشکیل داده. گرچه جنگ میان سنت و مدرنیته از زیر پوست شهرهای ما کاملاً به میانه ی میدان آمده و مومنان به هرکدام، مستمسک به هر وسیله ای برای توجیه خود هستند. خواندن شعر نبوی را برای یک بار هم که شده و با گوشه ی چشمی به طنز تلخش، پیشنهاد می کنم. حالا بیابید پرتقال فروش را تا پس از یک قرن بگوید ما چگونه ما شدیم!

فاتح شد
و مرا به ثبت رساند
مرا به نامی، در یک شناسنامه مزین کرد
و همه هستی ام در شناسنامه او نوشته شد
در شناسنامه مردی
به شماره 678، صادره از تهران، ساکن میدان توپخانه
حالا دیگر خیالم راحت است
مادر آغوش مهربانش را می گشاید
و پدر به من سلام می دهد
و برادرانم دیگر مرا زنی می دانند
که مردی نگهبان اوست
از امروز، مردی نگهبان من است
آه ! جه خوشبختی بزرگی
...............
از امروز
من هم در کنار مردی که
نیروگاه شلوارش قانونا غنی سازی شده است
و می خواهد دامن من را به عنوان حق مسلم خود تثبیت کند
به جهان نگاه خواهم کرد
از امروز دیگر لکه ای بر دامان من نیست
و دامن من می تواند لکه های شلوار مردی را بپوشاند که
شناسنامه دارد و شلوار
و شلوار دارد و جیب
و در جیبش پول دارد و قانون
به او اجازه می دهد که عدالت را اجرا کند
امروز روز اجرای عدالت و قانون است، فقط برای من
آه! من امروز خوشبختم...
آرامش با فرارکردن از زندگی پیدا نمی شود ...
بهار زردتر از برگ های پاییزم
ببین که در قدمت برگ برگ می ریزم
تو روح ناب غزل های شیخ شیرازی
و من هوایی پس کوچه های تبریزم...

Impression de printemps
Il est des jours-avez-vous remarqué?-
Où l`on se sent plus léger qu'un oiseau,
Plus jeune qu'un enfant, et, vrai! Plus gai
Que la même gaieté d` un damoiseau.
L`on se souvient sans bien se rappeler…
Evidemment l`on rêve, et non, pourtant.
L`on semble nager et l` on croirait voler.
L`on aime ardemment sans amour cependant
La vie est bonne et l`on voudrait mourir,
Bien que n`ayant pas peur du lendemain,
Un désir indécis s`en vient fleurir,
Dirait-on, au cœur plus et moins qu'humain.
Hélas! Faut-il que meure ce bonheur?
Meurent plutôt la vie et son tourment!
Ô dieux cléments, gardez-moi du malheur
D` à jamais perdre un moment si charment.
Paul Verlaine – poèmes divers
قومی متفکرند اندر ره دین
قومی به گمان فتاده در راه یقین
می ترسم از آنکه بانگ آید روزی
کای بی خبران! راه نه آنست و نه این ...
... و چای دغدغهی عاشقانهی خوبیست
برای با تو نشستن بهانهی خوبیست
حیاط آب زده تخت چوبی و من و تو
چقدر بوسه، چه عصری، چه خانهی خوبیست
غروب اول آبان قشنگ خواهد بود
نسیم و نم نم باران نشانهی خوبیست
بیا به کوچه که «فردیس» شاعری بکند
که چشم تو غزل عامیانهی خوبیست
- کرج؟!
- سوار شو! آقا صدای ضبط اگر...
- نخیر! کم نکن آقا، ترانهی خوبیست
صدای شعلهور گلنراقی و باران
فضای ملتهب و شاعرانهی خوبیست
مطابق نظر ماست هر چه هست عزیز!
قبول کن که زمانه زمانهی خوبیست
■
به خانه باز رسیدیم و چای میخواهیم
برای بوسه گرفتن بهانهی خوبیست.
حسن صادقیپناه
به صفای دل ِ رندان ِ صبوحی زدگان
بس در بسته به مفتاح ِ دعا بگشایند
بهار که می آید، اغلب ما دچار احساساتی هستیم که نوستالژی یکی از آنهاست. برای شرح مطلب، باید کلی حقیقت را به هم ببافی تا ته ماجرا یک چیزی در بیاید. یکی از این دلتنگی ها، گذشته است. آنها که عزیزی را از دست داده اند، سال جدید را به یادش می گذرانند و خیلی از اتفاقات این چنینی. معمولاً سال که نو می شود، فراموشی گذشته ی سپری شده، آرزوی بعضی از آدمهاست؛ هر آنچه در گذشته بوده را یکسره همان جا می گذارند و به امید تصویری که در پیش رو دارند، رهسپار آینده می شوند. همین دلخوشی هاست که آدمی را زنده نگه می دارد. دست کم امید که بهایی ندارد...

کمک کنین هلش بدیم، چرخ ستاره پنچره
رو آسمون شهری که ستاره برق خنجره
گلدون سرد و خالی رو، بذار کنار پنجره
بلکه با دیدنش یه شب، وابشه چن تا حنجره
به ما که خسته ایم بگه، خونۀ باهار کدوم وره؟
تو شهرمون آخ بمیرم، چشم ستاره کور شده
برگ درخت باغمون، زبالۀ سپور شده
مسافر امیدمون، رفته از اینجا دور شده
کاش تو فضای چشممون، پیدا بشه یه شاپره
به ما که خسته ایم بگه، خونۀ باهار کدوم وره؟
کنار تنگ ماهیا، گربه رو نازش می کنن
سنگ سیاه حقه رو، مهر نمازش می کنن
آخر خط که می رسیم، خطو درازش می کنن
آهای فلک که گردنت، از همه مون بلند تره
به ما که خسته ایم بگو، خونۀ باهار کدوم وره؟
پ.ن: سال نو همه ی دوستان دیده و ندیده به مبارکی و میمنت. شاید از تنبلی است که تک تک تبریک ها را یکجا می نویسم. بگذارید به حسابم ... این شعر هم از عمران صلاحی مرحوم است. خدا همه ی ما را بیامرزد. باقی بقایتان ...