
امروز صبح که از خانه بیرون زدم، اولین چیزی که توجهم را جلب کرد همین نصویری است که با گوشی موبایل انداخته امش. چند دقیقه ای ایستادم و خواندمش تا ببینم شوخی است یا جدی! تا به حال چنین متنی را با این همه احساس ناب و کلمات ناشیانه ندیده بودم. چینش کلمات را مرور کنید: مرغ مینا، کودک، متواری، تالمات شدید روحی، مژدگانی نفیس، تلفن تماس. هر چه کردم نتوانستم خودم را قانع کنم که زنگی بزنم و دلیل این اتفاق را بپرسم. یاد مطلبی افتادم که این جمله اش را نقل می کنم:« اگر نگهداري حيوانات را به كودكان بسپاريد، از همان سنين كودكي ياد ميگيرند كه چطور بايد مواظب ديگران - مخصوصا كساني كه به آنها وابستهاند- باشند و حس مسئوليتپذيري آنها تقويت مي شود.»
خوب که نگاه می کنی، می بینی هر کدام از ما مرغ هایی داریم که به گونه ای به آنها دل بسته ایم و چه کودک، چه بزرگ، وقتی از دست شان می دهیم دنبال نشانی می گردیم. معمولا عیار افراد هم در همین گرفتن ها و دادن ها عیان می شود. راستش گم کرده های آدمی بیش از اینهایی است که دلش را به آن خوش کرده؛ آدمی هم به همین دلخوشی ها زنده است. خدا این دلخوشی ها را از کسانی که دل بسته اند به چیزی و یا کسی، نگیرد و اگر گرفت گشایشی در احوال بدهد...
![]()
در زمان های قدیم، خرها حیواناتی کاملاً وحشی بودند؛ یعتی مثل حالا اهلی نبودند. وقتی گرسنه می شدند غذا می خوردند و وقتی تشنه می شدند آب می خوردند. هر وقت هم که دوست داشتند برای خودشان در دشت و چمنزار می دویدند و بازی می کردند.
گاهی وقت ها یک شیر از راه می رسید و یکی از خرها را می خورد. آن وقت بقیه خرها، در حالی که نعره می کشیدند و عرعر می کردند، پا به فرار می گذاشتند. اما فردای آن روز، همه چیز را فراموش می کردند و دوباره شروع می کردند به عرعر کردن، خوردن، خوابیدن، دویدن و بازی کردن. روی هم رفته، به جز روزهایی که شیر می آمد، همه چیز به خوبی و خوشی می گذشت.
روزی از روزها، آدم ها یا به اصطلاح " اشرف مخلوقات" ( می دانید، این اسمی است که آدم ها روی خودشان گذاشته اند!) به سرزمین خرها رسیدند. خرها که با موجودات تازه ای روبروشده بودند، خوشحال و خندان برای دیدن آدم ها به طرفشان دویدند. آنها چهار نعل می دویدند و می گفتند:« وای، چه حیوانات رنگ پریده مسخره ای! روی دو پا راه می روند. گوش هایشان چقدر کوچک است؟ اصلا ً قشنگ نیستند . با این حال باید از آنها استقبال کنیم. این کمترین کاری است که می توانیم انجام دهیم. »
خرها شیرین کاری می کردند، روی علف ها معلق می زدند و پاهایشان را تکان می دادند. آوازهای خرکی می خواندند و برای خنده و تفریح آدم ها را هل می دادند و به زمین می انداختند.
اما آدم ها خیلی از شوخی خوششان نمی آید، به خصوص وقتی کسی با آنها شوخی کند؛ نه اینکه خودشان با کسی شوخی کنند. هنوز پنج دقیقه از ورود آدم ها به سرزمین خرها نگذشته بود که همه خرهای بیچاره مثل سوسیس و کالباس بسته بندی شدند. آدم ها همه خرها را، به غیر از جوانترین آنها که به نظر می رسید گوشت خوشمزه ای دارد، کشتند! بله، آنها در حالی که یک چاقو در دست داشتند، آن خر بیاره را به سیخ کشیدند و کباب کردند و وقتی که خوب پخت، شروع کردند به خوردنش؛ اما ناگهان قیافه شان در هم رفت و چاقو را انداختند. یکی از آنها زیر لب گفت: « هیچ گوشتی به خوشمزگی گوشت گاو نیست.»
دیگری گفت:« اینکه اصلا ً خوشمزه نیست. من گوشت گوسفند را بیشتر دوست دارم!»
یکی دیگر گفت:« اه! این چه قدر بدمزه است!»
و بعد همگی زدند زیر گریه. خرهای بیچاره که بسته بندی شده بودند، وقتی دیدند که آدم ها گریه می کنند، فکر کردند که حتما ً از کشتن آن خر بیچاره پشیمان شده اند. بنابراین، تصور کردند که دیگر رهایشان می کنند.
اما آدم ها بلند شدند و در حالی که دستشان را تکان می دادند، گفتند:« این حیوانات اصلا ً به درد خوردن نمی خورند. فریادشان خیلی گوش خراش است. گوش های دراز و مسخره ای هم دارند. نه آواز خواندن بلدند و نه شمردن. پس اسمشان را خر می گذاریم. از این به بعد، باید هرکاری را که ما می خواهیم، انجان دهند. آنها باید بسته بندی و جعبه های ما را حمل کنند. ما فرمانروای مطلق دنیا هستیم. به پیش!»
و بعد همه خرها را با خود بردند.
برگرفته از قصه هایی برای بچه های بازیگوش اثر ژاک پرور

این روزها هر چند روز یکبار خبر مرگ می شنوم. همان شیوه ی همیشگی روزگار که یکی می آید و دیگری می رود. گویا با ملک الموت، حضرت اجل، قرارداد بسته ام که بیا کارتت را بزن تا مبادا رفاقتمان به هم بخورد! از بین این خبرها اکثر قریب به اتفاقشان دوستانی بوده اند که پدرشان را از دست داده اند. دلگیرترینش برای دوستی بود که هنوز مانده ام برای تسلی اش چه بگویم. روزهای بعد از عید بود که یک صبح پیامی آمد که : «دیشب پدرم توی دستام پر کشید...» زنگ زدم که ببینم شوخی است یا جدی که به محض برداشتن گوشی انگاری خفه ام کردند. سکوت محض...
آخرین باری که خبر مرگی را به صورت غیر منتظره شنیدم، مربوط به شوهر عمه ام بود که اتفاقی برای دیدن پیرمرد رفته بودم و باز هم برحسب اتفاق دوربین فیلم برداری همراهم بود. فکر کنم سال ۸۰ بود که برای سروش در تبریز غرفه ای داشتیم. پیرمرد گفت و خندید و اطرافیان هم از ذوق دوربین و حال او همه جمع شده بودند و خوشحال که بیمار در حال احتضار دارد غذا می خورد و خاطرات ازدواجش با عمه ی ما را تعریف می کند. این دو نفر اختلاف سنی زیادی با هم داشتند ولی بسیار دوست داشتنی با هم زندگی می کردند. هر روز صبح با هم به باغ شان می رفتند و همین دلخوشی تا لحظه های آخر عمر مرد باقی بود. پیرمرد تا دم آخر حتی نگران الاغ و گوسفندانش هم بود. نیم ساعت بعد از اینکه از خانه خارج شدم و زمانی که در ماشین فیلم را مرور می کردم، زنگ زدند که پیرمرد رفت. آخرین تصویر فیلم دیده بوسی های پسر بزرگ محبوبش با پیرمرد و دست تکان دادن های او به سمت دوربین و خداحافظی اش با من بود. از آن به بعد، هر خبر مرگی که شنیدم، آمادگی ذهنی اش را داشتم؛ از خاله جان گرفته تا پدر اصغر. حتی مرگ قیصر هم این طور نفس گیر نبود. این آخری آن قدر بی خبر بود که ماتم کرد. تقریباً در اطرافیان هر کسی دچار این فقدان شد، تا سالها در غمش و به یادش ماند. فرزندان یا مجبورشدند قید درس را بزنند و کار کنند و یا بار خانواده را هم بر دوش بکشند، زنها در تحیر برای فرزندانشان پدری هم کردند. این وسط بیش از همه دخترها، بسته به نوع رابطه ی عاطفی شان، آسیب های ماندگاری دیدند. حکایت همان زخمهایی است که در زندگی مثل خوره وجود آدمی را می خورد.
به یقین می شود گفت که هر کس وقتی سایه ای را در زندگی اش از دست می دهد، تا مدتی در کماست. چند تا سیلی درست و حسابی که از روزگار می خورد، به خودش می آید و دوباره رسم زندگی کردن را ادامه می دهد که ناگزیر است. راه فراری هم نیست: ولا یمکن الفرار من حکومتک ... این اواخر تحصیل، پدرم با توجه به دیابتش، هفته ای یکبار در گوشم می خواند که پسر تا من هستم، درسَت را تمام کن، بعدش با خداست و از این حرفها. وقتی به اطرافم خوبتر نگاه می کنم، تا حد زیادی به این حرف ایمان می آورم؛ آن هم در این خراب آبادی که ایمان افراد را به ثمن بخس و به اندازه ی میزان کشش حروف در رکوع و سجودشان به مخلوقات، به راحتی به حراج می گذارند...
با این حال، ما آدمها، اگر آدمی یافت شود، در زندگی روزمره با اینکه خیلی از این حرفها شنیده ایم و نافمان را با روضه خوانی بریده اند، به راحتی بر سر جاه طلبی هامان هر از گاهی گلاویز هم می شویم تا ثابت کنیم مرام حیوانی مان هنوز پابرجاست یا اگر خدای نکرده مقام و منصبی نصیبمان شود، فراموش می کنیم که تا دیروز که بوده ایم و متوسل به سیاست های کودکانه ای چون فرافکنی یا توهم توطئه می شویم! راستش این روزها آن قدر دروغ شنیده ام که حتی وقتی خبر مرگ می شنوم، در اصالت ماجرا دچار تردید می شوم. بزرگترین تردیدم این است که «صفت راستگویی به طور مطلق خوب است یا در مقام فعل، گاهی راستگویی خوب است و گاهی بدگویی..»؛ همان نسبیت و مصلحت گرایی آدمی. آن وقت است که حق می دهم کسی برایم بخواند:
من دلم سخت گرفته ست از این
میهمان خانه ی مهمان کش روزش تاریک
که به جان هم انداخته است
چند تن ناهموار، چند تن ناهشیار، چند تن خواب آلود