تبليغاتX
تماشا | یادداشت های احمد شاکری

یوسف گم گشته بازآید به کنعان غم مخور

کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن

وین سر شوریده بازآید به سامان غم مخور

گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن

چتر گل در سرکشی ای مرغ خوشخوان غم مخور

دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت

دائما یک سان نباشد حال دوران غم مخور

هان مشو نومید چون واقف نه ای از سر غیب

باشد اندر پرده بازی های پنهان غم مخور

ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی برکند                          چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور

در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم                              سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور

گر چه منزل بس خطرناک است ومقصد بس بعید            هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور

حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب                                      جمله می داند خدای حال گردان غم مخور

حافظا در کنج فقر و خلوت شب های تار

تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور

پ.ن: بهانه ی این یادداشت روز بزرگداشت حافظ است. هیچ چیزی برای گفتن ندارم جز همینی که می خوانید.

+  شنبه بیستم مهر 1387     

حال و هوای سفر داشتم که زنگ زدند بار و بندیلت را بریز بیرون که خبری نیست. سعی کردم کنار بیایم که نشد، تو تلاشت را کردی و از این حرف ها. مبادا دوباره هول برم دارد که ماندن در یک جا مصادف است با رکودی که به لجنت می کشد. کمی فاصله گرفتم تا هوا بخورد به این روزها. برای دوباره نگاه کردن، لازمست همیشه کمی فاصله گرفت...

تفاضل میان ماندن و رفتن چند دقیقه ای بیشتر نیست؛ گاهی یک تلفن ساده ممکن است به همین سادگی همه ی آنچه را که ساخته ای به هم بریزد. یکی از هنرهای آدمی هم خراب کردن است تا بسازد. خیلی ها آنچه دارند را  فدای رفتن می کنند تا درد روزمرگی را تحمل نکنند! شاید هم حقیقت است که عادتمان شده قدر داشته هامان را ندانیم...

 دیروز هشتادمین سال تولد سهراب بود. با همین حال و هوا سراغش رفتم تا نوشته های پراکنده اش را در سفر بخوانم. به اینجا که رسیدم :

« آیا جایی هست که مال من باشد؟ فکر نمی کنم. باید از این توقع بی پایه گذشت. در اتاق مسافرخانه هم باید شعر گفت. روی نیمکت پارک هم باید قصه نوشت. سختگیری را جای دیگر باید خرج کرد. آدم خیلی چیزها را می داند اما دانش خود را همیشه همراه ندارد. من سر جایم نیستم ولی کار می کنم و هر روز کار می کنم. در این سفر به خاک تازه ای پا گذاشته ام. اینجا اندازه ها فرق می کند. آدم میان ابعاد دیگری است. من این فرهنگ را نمی شناسم ولی هوایی به من خورده است. اینجا چیزی است که باید فهمید و از آن گذشت. باید جوید و سهم عمدۀ آن را تف کرد. به این فرهنگ لبخند نمی توان زد...»

تازه فهمیدم یک جای کار لنگ می زند. می شود گفت آدمی در همین ماندن و رفتن هاست که خودش را بهتر می شناسد؛ البته اگر اسبابش فراهم باشد!

+  چهارشنبه هفدهم مهر 1387      |