تبليغاتX
تماشا | یادداشت ها

   برای دوست خسته ام

گاهی همین طوری از خانه بزن بیرون
بی خیال هر چه که هست
وهم هوا از حیرت نمور علف لبریز است
خنکاست
خدایی کن
عشق همین است دیگر
تو باید از گردنه های باران گیر بسیاری بگذری
این را پایت نوشته اند
دست بردار دختر
گاهی باید تنها برای یکی پاره نور
شنیدن یک تکه یک ترانه حتی
همتای صبوح کشان سحری
از هزار و یک شب این آسمان خواب آلوده بگذری
خیال کردی تو
 
عشق فقط لا به لای کلمات ساده است ؟
هوو ... راه ها مانده تا خیلی از غروب           

سید علی صالحی 

+  جمعه بیست و نهم آذر 1387      | 

این چند وقت راحت نشستم و نبش قبر کردم گذشته را؛ البته به امید آینده. روابط انسانی که داشته ام و دارم و خیلی چیزها. اوایلش درگیر خودم بودم؛ نوشته های قبل را خواندم و به احوالات جاری رسیدم. در بین مطالب وبلاگ مرحوم قبلی٬ نوشته ی پایینی به چشمم خورد که دو سال پیش در همین روزها نوشتمش. تقریبا در سفری که بار و بندیلم را از تبریز جمع می کردم تا به قم بروم. همین روزها هم که دوباره هوای سفر کردم، ماجراهایی از این جنس داشت در اطرافم اتفاق می افتاد و من هم تماشاگر رندی هایی بودم که گاهی آدم ها برای بقایشان می کنند. راستش بعضی ها تعهد مکتوب هم داشته باشند، گاهی تن شان برای بعضی کارها می خوارد:  

 صندلی كنار و صندلی عقب.

از جايم بلند مي شوم تا پسری كنارم بنشيند. چند دقيقه بعد زنی جوان با پسرک تقريبا چهار ساله اش مي آيند و صندلی كناري می نشينند. زن با شوهرش آمده. جايم را به خاطر كوله ی بزرگ پسر عوض مي كنم و می روم صندلی عقب. وجه مشترك همه ی ما مسافر بودنمان است. آقای شوهر مي رود و زن با بچه می ماند. يك ساعتی طول مي كشد و حرف بدون دليل آغاز می شود. دليلش سردی ماشين و طلب گرمای بيشتر است. زن در بیست سالگی ازدواج کرده. حالا احساس شكست می كند، فكر می كند بيهوده زندگی كرده و حالا بچه ای روي دستش مانده. سر سخن را باز می كند و درد دل ها شروع می شود...

تصور می كنم كه شايد من جايم را عوض نمی كردم و و طرف سخن زن بودم. فرقی نمي كند، فقط كافيست گوش بدهي. باید ژست گرفت. آدم شكست خورده گاهی راحت تسلیم می شود. پسر اين را می داند. تخت گاز مخ را توی فرغون ريخته و می راند. زن بارها به صفحه ی موبايلش نگاه می كند و آقای شوهر را می بيند. آقای شوهر٬ طلبه ی جوانی است كه رفتارش نشان می داد ظاهرا زنش را دوست دارد. "جواب قضاوت با خداست." مردی با اختلاف سنی حدود ۶ سال و زنی كه به قول خودش در دوران نفهمی به عقدش در آمده: " راستش همه به من ميگن به تو نمی خوره زن شيخ باشی." و چند بار تكرار می كند:" دوستش دارم. نمی تونم! "

اتوبوس براي شام می ايستد و هر دو سر يك ميز می روند. زن به بچه اش می گويد كه پسر را عمو صدا بزند. سوار می شويم و تا خود صبح از صدای اين دو نفر غريبه ی تازه آشنا خوابم نمی برد. من تنبلی كه تا پام به اتوبوس باز می شد خوابم می گرفت! صحبت جنسی می شود. هر از گاهی بچه مزاحم است و در خواب بي تابي مي كند. بغل دستی ام قاطی كرده و عكس می اندازد." من بايد به شوهر اين زن بگم. آخه مگه نمی شنوی چی ميگن و چه می كنن! "

 آرامش می كنم كه " اينها هنوز بچه اند. ادای بزرگ بودن رو در ميارن. می بينی زن چه قيافه ی معصومی داره و پسر چطور شارلاتان بازی در مياره. اگر ما بوديم خاك بر سر می شديم و می گفتيم طرف تعهد داره. می بينی چطور لاس می زنند و به ريش آقای شوهر می خندند. اگر احمقی كاري كنه قرار نيست من و تو گندش رو جمع كنيم. بذار خوش باشن و فكر كنن باقی خرند. به فرض كه من و تو در ظاهر چيزي گفتيم. آخرش كه چی... اين آدما راه خودشون رو راحت پيدا مي كنن. می بينی پسره به اين می نازه كه من مهندسم و از اين كوفت ها. سر شام هم رفت نماز بخونه كه يعنی اينجورياست. يكی نيست بگه اگر تو آدم هستی با كسي كه تعهد داره بنای ... آدم حسابی! دست کم ما بعد چند سال فهمیدیم چيزهايی مثل دينداری نقابند. مومن واقعی به خودش جرات خيلی از كارها رو نمی ده."

صبح كه می شود، جلوی حرم، هر دو تاكسي می گيرند و می روند. و اين آغازی است بر يك پايان.

+  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387      | 

این روزها فرصت بیشتری برای با خودم بودن پیدا کرده ام. شاید همین ۶۸ روزی که این نوشته ها به روز نمی شد دلیل موجهی است. مایل بودم تمام آنچه گذشته را جایی بنویسم تا دست کم برای خودم محفوظ بماند اما نشد و نخواستم. فکر می کنم وقتش رسیده که یاد بگیرم هر چیزی را هر جایی و به هر کسی نباید گفت؛ هر چند در زندگی مدرن بنا بر عریانی است و کسی چیزی برای پنهان کردن ندارد. آن وقت مجبور می شوی در مورد بعضی مفاهیم که سال ها به خورد آدمی داده اند، بنشینی و فکر کنی. این کمترینش است.

همه چیز با دور تند پیش رفت؛ تا وقتی که هواپیما نشست و دیدم رجزخوان های دور و برم یواشکی دست زن هاشان را گرفتند و انگار نه انگار آدم هایی که در ۶ ساعت پرواز، پهلوانی ها و کمک هاشان به دانشجوها را به رخ می کشیدند، دیگر کسی را می شناسند. حق داشتند البته! قبل از آمدنٓ بارها به خودم گفته بودم که زیر بار منت کسی رفتن به تحمل های بعدش نمی ارزد. مستقیم دختری چینی یا ژاپنی یا نمی دانم کجایی آمد و تا ایستگاه بردم. از رفتار و برخی تیک های چهره اش معلوم بود انگاری از آنهایی است که به امید درس خواندن آمده و حالا در اینجا به هر طریقی ماندگار شده و یا روی برگشتن ندارد. یکی از خیلی هایی که به هر امیدی سفر می کنند. یک پیرمرد الجزایری هم آمد نشست کنارم و شروع کرد که از کجایی، پس مسلمانی و از این حرف ها ... خیر سرمان این برادر ما را گاو پیشانی سفید کرده و هر کس که چیزکی از دنیا می داند بی شک چیزکی هم از افتخارات ما شنیده!

خستگی های تهران و دو سال زندگی نمی دانم بگویم دوست داشتنی، سخت و بی سر و صدا در گوشه ای یا هر چیز دیگر؛ تاخیرها، دل دل ها و نگاه های پر از شک و تردید، هنوز در تنم هست. قدم برداشتن در هوایی دیگر و خیلی چیزها که آدم در انتظارش هست، شوق سفر را هنوز زنده نگه داشته است.

خیلی ها را که می خواستم ببینم نشد و خیلی ها را که نمی خواستم ببینم دیدم. برخی از دوستانی هم که اینجا بودند از قضا و یا به جبر روزگار برگشته اند. تجربه ی خوبی است به شرط ها و شروط ها... یکی از حسن هایش احتمالا جان گرفتن این نوشته هاست تا شاید بعد از این دوره ی نقاهت، تناوب نوشتاری اش کوتاه تر شود.

 

+  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387      |