تبليغاتX
تماشا | یادداشت های احمد شاکری

 کرانی ندارد بیابان ما                                           قراری ندارد دل و جان ما

جهان در جهان نقش و صورت گرفت                        کدام است از این نقش ها آن ما ؟

+  دوشنبه سی ام دی 1387     

 آخرین باری که دیدمش نمی خندید٬ خیلی جدی با حسن خمینی در حال صحبت بود . رفت بیرون مجلس تا نماز بخواند. برگشتنی با صدای بلند گفت: عام علیکم ... 

عکس را که دیدم یاد همان روز افتادم. عام علیکم سیدخندان! راستش خیلی ها که از نظر جغرافیا دور مانده اند٬ چشم ها بسته اند به این ماجرا. وقتی حرف از قدرت است٬ دور و بر آدمی هم مفت خور زیاد پیدا می شود. یکی به نعل می زنند٬ یکی به میخ. برایت سینه هم می زنند تا به جایی گیر کنند. از قدیم گفته اند: در نظام‌های استبدادی، آدم‌ها دو دسته‌اند: یا «ابزار» یا «دشمن». آن‌گاه که ابزار سوخته شدی، تبدیل به دشمن‌ات می‌کنند.

  • یوسف به این رها شدن از چاه دل نبند
  • این بار می برند که زندانیت کنند
  • آب طلب نکرده همیشه مراد نیست     
  •  گاهی بهانه ایست که قربانی ات کنند  

لینک های مرتبط: کلمه ٬ حاجی واشنگتن ٬ سید مرتضی ابطحی ٬ تغییر ٬ پارسینه

+  جمعه بیست و هفتم دی 1387      | 

یکی از دل مشغولی هایم٬ عکس انداختن از شهرهایی است که گذارم به آنها افتاده. عکس های زیر از مجموعه ی تهران است که هفت تا از آن را می بینید. مابقی شهرها را هم به تدریج براتان می گذارم. مجموعه ای از عکس های تهران٬ قم٬ تبریز٬ پاریس٬ لیموژ٬ تولوز و ... که امکانش بوده و هست. بدون شک٬ عمر عکس ها بیشتر از عمر آدمی است و فکر می کنم به آن جمله ی « تنها صداست که می ماند»٬ تصویر و عکس را هم اضافه باید کرد.

میدان ولیعصر

درکه

ایستگاه متروی میرداماد

خیابان قبا

تقاطع سهروردی و تخت طاووس

ایستگاه متروی میرداماد

+  شنبه بیست و یکم دی 1387      | 

دیروز کنار در کلاس دیدم پسر جوانی آمد و به رسم همیشگی سلامی دادیم و من هم سمت همکلاسی ام رفتم. چند دقیقه ی بعد استاد درس تحلیل متون که بخشی از سمیولوژی یا همان نشانه شناسی است، وارد شد و لبخندی زد و دستگاهش را گذاشت روی میز و قبلش شروع کرد به خوش و بش کردن با بچه ها. همان پسر جوان حالا استاد بود. برای ما دو نفر ادبیاتی کلاس مجبور شد نیم ساعتی تعریف های اولیه را با پوزش از بچه های کلاس که همگی دانشجوهای همان رشته بودند، بگوید. با کلاس صبح کلی فرق داشت. تا سرت را به علامت تایید تکان نمی دادی، رد نمی شد.

یکی از متون انتخابی اش از انجیل بود. به پنج قسمتش کرد و کلی نشانه ی نادیده گذاشت کف دست ما. قبلش گفت که با احترام به لائیسیته و بدون هیچ غرضی این کار را می کند و چند تا شوخی که اگر پاپ و امثال شان می فهمیدند چه ها می شد. مدام فکر می کردم که اگر کسی بخواهد در گفتار روزمره هم از این کارها بکند و هی در ذهنش به این و آن ارجاع دهد، چه بر سر آدمی می آید. آن هم آدمی که دایم در حال تغییر است و نسبی؛ شاید هم اعتباری به امروز و فردایش نباشد. خیلی خوب شیر فهم مان کرد ولی می ترسم آخر دوره، دهن ما را خودش شخصا مورد عنایت قرار دهد!

+  جمعه بیستم دی 1387      | 

اتفاقی مقتل خوانی آقای حکیم را در اینترنت دیدم. بچه تر که بودم، هر از گاهی آقاجان دستمان را در محرم می گرفت و به بعضی مجالس می رفتیم. چندتاییش هنوز یادم هست: مشخصا منزل حاج عباس آقای حائری که در اصل کربلایی بود، منزل همسایه هامان و منزل آقای ممقانی که سال پیش اعلامیه ی او را هم بر دیوار دیدم. مرحوم حکیم را چند باری همانجا دیدم، چون داماد آقای ممقانی بود. مابقی را نمی رفتم. آخرین باری هم که با پسرخاله حسینیه ای رفتیم، شب عاشورایی بود که جوان های محله ای در قم جمع شده بودند. آخرین تصویری که از عزاداری های این چنینی در ذهنم تکمیل شد، تصویر مردی بود که پشت ستون ایستاده و عزادارهایی را که دور ستون می می چرخیدند و به سر و سینه می زدند، یواشکی هل می داد تا با سر به ستون بخورند و شور مجلس با از حال رفتن یک نفر چند برابر شود. حالا تصور کنید فضا را که چه حالتی به آدم دست می دهد؛ نمی دانستم بخندم یا باور کنم! یک بار دیگرش هم با همکلاسی ها، منزل دوستی رفتیم. خدا این پیرمردهای مجلس را خیر بدهد؛ چند تایی چرت می زدند و یکی هم بلا نسبت همه، یک جایی از شلوارش پاره بود که مستقیم وسط مجلس روبروی ما نشسته بود. یکی مرثیه می خواند و ما با دیدن عضو شریف، جمیعا در حال خنده...

چند سالی هست که این ماجرا را با خودم به خلوت برده ام. دیگر نمی روم. تماشا می کنم. به دلایل متفاوتی که گفتنش و شنیدنش حوصله می خواهد. ظاهرش این است : در قم که اوضاع معلوم بود، در تهران آن چنان طبل می زدند که دیوارهای خانه می لرزید و در تبریز هم رسما بعضی ها حس شان گل می کرد و یاد دختربازی هاشان می افتادند. بگذریم که خشک و تر با هم می سوزند. بوی یک رنگی از این نقش نمی بینم...

امروز نشستم و حسابی ورق زدم صفحه های ذهنم را. کلی یادش به خیر گفتم. از جنس همان نوستالژی بازی هایی که ممکن است به هر کدام مان دست بدهد. از آقای کوثری گرفته که در خانه ی قدیمی مان می آمد روضه می خواند و الان فقط تصویرش مانده از مراسم های جماران تا آقای جوانمرد، خورشیدی و خوش فهم و چند تای دیگر که بخشی از این فضای ذهنی هستند. این اواخر اکثر این بندگان خدا از غم نان گرفتار بودند.  یک سری هم هستند که از این راه ارتزاق می کنند و سقف معیشت شان را بر ستون شریعت استوار کرده اند. از این دید نگاه می کنم که شاید براشان چاره ای نیست و کار از جای دیگری می لنگد. یکی از دلایلش همین مراجع شیعه هستند که بیشتر از خودشان، اطرافیان شان مقصرند. آنهایی که دنبال سنت مریدپروری رفته اند، دارند بدجوری ماجرا را به لجن می کشند.

می گفتم این چند سال و تلاش برای بازسازی مفاهیمی از این دست، لطف های خودش را دارد. هنوز هم که هنوز است، روز های عاشورا، آقاجان بچه ها را جمع می کند و براشان می خواند:«روز عاشوراست امروز ...» ؛ گرچه برای من را چند سالی است  تلفنی می خواند.

+  چهارشنبه هجدهم دی 1387     

امروز -  روبرو و محوطه ی دانشکده ی ادبیات و علوم انسانی

+  سه شنبه هفدهم دی 1387     

  •  ...
  • بدت می اومد؟ اذیت می شدی؟
  • نه ! چرا دنبال نفرت و حسادت می گردی؟!... دنیا این جوریه ... آدما عاشق همدیگه می شن، بعد عشق شونو می کشن ، بچه شونو می کشن؛ چون می خوان تا ابد مالکش باشن، صاحبش باشن! ... دنیای ما آدما از دنیای حیوونا هم کثیف تره. خیلی ...
  •  تو چرا خودت رو گناه کار می دونی؟
  •  تا حالا کسی رو دوست داشتی؟
  •  درباره ی تو صحبت می کنم!
  • اذیتش نکن! تا می تونی خوب نیگاش کن ...
+  یکشنبه پانزدهم دی 1387      | 

برشی کوتاه از «یک عاشقانه ی آرام نادر ابراهیمی» را براتان می گذارم. به نظرم صادقانه ترین تعریفی است که از این ماجرا می توان داشت. گرچه گاهی تعریف ها برای خود آدمی هم برعکس می شود! آدم است دیگر. حرجی هم برش نیست؛ گاهی از سر خوشی حرف هایی می زند. بخوانیدش. تصدیق می کنید که ارزش خواندن دارد. گاهی اوقات برای نوشتن هر جمله مشابه اش باید کلی زور زد ای جماعت!

مدت ها، مدت ها در این باره اندیشیده ام، عسل، تا به اینجا رسیده ام كه نادلخواه ترین نقطه ممكن است:

 از شباهت بیزارم، عسل. شباهت میان این آواز و آن آواز. این كلام عاشقانه و آن كلام، این نگاه و آن نگاه، دیروز و امروز، از شباهت به تكرار می زسیم؛ از تكرار به عادت؛ از عادت به بیهودگی؛ از بیهودگی به خستگی و نفرت.

 چگونه پاسخی بیابم كه به دلت بنشیند، حال آنكه خود هنوز به چنین پاسخی نرسیده ام ؟ اما عیب شاید از من نباشد از مرغان مقلد باشد: طوطیان قند پارسی ندیده شكر شكن شده. وای بر آن روزی كه چیزی- حتی عشق- عادتمان شود . عادت همه چیز را  ویران می كند؛ از جمله عظمت دوست داشتن را، تفكر خلاق را ، عاطفه جوشان را .

 مشكل من این است - این شده است – كه مدت هاست می بینم كه : از عشق ، بسیار بیش از آن مقدار ناچیزی كه به راستی، در جهان مهر از یاد برده ما مانده است، سخن می گویند، و بیشتر آنها می گویند كه اصلا اهل ولایت  عشق نیستند.

 عاشق كم است، سخن عاشقانه فراوان. محبوبی در كار نیست اما مطربان ولگرد، به آسانی، از خوبترین محبوبان خویش و غیبت ایشان، فریاد كشان و مویه كنان سخن می گویند.

 عسل، بانوی من، روزگاریست - چه بد- كه دیگر كلام عاشقانه دلیل عشق نیست و آواز عاشقانه خواندن دلیل عاشق بودن.

خلوص، حالیا قصه ایست فرسوده ، وعشق را تنها، شاید، طبیبانی هرزه در دكان هایشان، به شنیع ترین شكل ممكن، تجربه كنند. 

من و تو، عسل، زمانی به كشف عشق رسیده ایم كه كودكان بی خیال بازیگوش هم، سرودهای عاشقانه را، یاد گرفته اند كه عاشقانه زمزمه كنند – با چشمانی مملو از صداقت صوری عشق. آنها حتی غم عشق را هم عینا تقلید می كنند. عزیز من غم عشق را. باور نمی كنی؟

 در روزگار ما كسانی را می بینی مغموم، پریشان، زلف آشفته ، خوی كرده، بیكاره ،سر در گریبان،با چشمان خمار، عین عین عاشقان قدیمی قصه ها- بی آنكه عطر عشق را ، یك بار، از دور هم استشمام كرده باشند.

  عسل! نامه های عاشقانه پر شور نوشتن، از متداول ترین بازیهای مبتذل عصر ما شده است؛ چرا كه عشق را محك نمی توان زد، و هیچ معیاری در كار نیست.

 عشق آنگاه كه به واژه تبدیل شد، و به نگاه ، و به آواز، و به نامه، ‌و به اشك ، و به شعر، و در بسته بندی های كاملا متشابه به مشتریان تشنه، عرضه شد، در هر بازار غیر مسقفی هم می توان آن را خرید و به معشوق، هدیه كرد، و همین عشق را تحقیر كرده است.

 عزیز من تولید انبوه مدت هاست كه راه را بر نا مكرر بودن عشق بسته است. خوفناك است عسل، اما حتی به قلب هم آموخته اند كه به تپیدن های عاشقانه تظاهر كند. خوفناك است عسل. همه چیز، بدل: نگاه... نگاه ... من خجلم كه به چشمانت كه عاشق در مانده آنها هستم، عاشقانه نگاه كنم؛ چرا كه چندی پیش، در كوه، پسر بچه ای را دیدم كه نگاهی بسیار عاشقانه تر از نگاه من داشت، و به دختری با همان نگاه می نگریست و از عشق بی پایان خویش به او، زیبا و به زمزمه سخن می گفت، چندان كه دخترك، سرانجام، ‌دل سوخته گفت: علیرغم جمیع دشواری ها، من، زیستن با تو و تمامی مشقاتش را می پذیرم. پس چرا به جای عاشقانه و پنهان كارانه نگاه كردن، زندگی مشترك عاشقانه ای را آغاز نكنیم؟ و پسرك ، چنان گریخت كه گویی از جهنم مسلم می گریزد.

 باز می گویم عسل: دیگر سخن گفتن عاشقانه، دلیل عشق نیست، و آ واز عاشقانه خواندن، دلیل عاشق بودن. در روزگاری كه خوب ترین و لطیف ترین آهنگهای عاشقانه را، كسانی، كاملاحرفه ای و عاشقانه می نوازند و به تكرار هم می نوازند، اما قلب هایشان، تهی از هر شكلی از عشق است، من وامانده ام كه زنبور هایت را چگونه خبر كنم.....

 راست بگویم عسل، گاهی چنین می انگارم كه در قلمرو عشق دیگر، قلم نخواهد رفت، و در خطه‌عاشقان، دیگر خطی به یادگار نوشته نخواهد شد؛ چرا كه به همت سازندگان سكه های قلب ، جایی برای سلطه  راستین قلب، باقی نمانده است...

+  شنبه هفتم دی 1387     

من نمی‌دانم کدام یک سخت‌تر است؛ بخشودن ظلمی بزرگ یا سرکردن عمری با کینه و نفرتی که آرام آرام در درونت رسوب می‌کند، روحت را می‌سوزاند و پیش می‌رود؟ کدام یک تلخ‌تر است؛ گذشتن از عزیزی که دوستش می‌داری به خاطر آرامش او یا گذشتن از آرامش خودت به خاطر کسی که دوستت می‌دارد؟ کدام یک فرساینده‌تر است؛ برهوتی را تنها طی کردن یا همراهی برگزیدن و بار او را نیز بر دوش کشیدن؟ و کدام یک فاجعه‌بارتر است؛ جا ماندن از آخرین هواپیمایی که می‌تواند تو را به سرزمین آرزوهایت برساند یا پرواز مرگ درست بر فراز آسمان شهری که دوستش می‌داری؟

 کسی که نمی‌شناسمش گفته است که «انسان‌ها را خصوصیات‌شان نمی‌سازد، بلکه این انتخاب‌های ما در موقعیت‌های مختلف است که به شخصیت‌مان شکل می‌دهد.» زندگی ما، هرچند ساده، بی‌هیجان و تابع قوانین از پیش تعیین شده، پیوسته ما را در موضع انتخاب‌های کوچک و بزرگی قرار می‌دهد که مسیر آینده را مشخص می‌کنند، اما چه کسی می‌تواند، واقعاً چه کسی می‌تواند به ما بگوید که آن سوی راه‌های نرفته چه چیز انتظارمان را می‌کشیده است؟ چه کسی می‌داند که ما با انتخاب‌هایی که در طول زندگی‌مان انجام داده‌ایم تا به حال چند فرصت طلایی را بی‌آن که بدانیم سوزانده‌ایم یا چند بار از فاجعه‌ای که در دو قدمی‌مان بوده نجات یافته‌ایم؟

 زندگی فرایندی ساده و پیچیده است و مرگ کابوسی آرامش‌بخش. و ما در بندیم؛ در بند انتخاب‌های جبران‌ناپذیر گذشته!

پ.ن : این را در بایگانی نوشته ها یافتم. نمی دانم نویسنده اش کیست! اگر شما می دانید بگویید و خانواده ای را از نگرانی برهانید!

+  دوشنبه دوم دی 1387      |