تبليغاتX
تماشا | یادداشت های احمد شاکری

پسری روبروی اتاق پر شور و شر دوره ی دانشجویی مان بود که هر از گاهی می زد زیر آواز و به اتفاق هم اتاقی ها می نشستیم به شنیدن آوازش. هیچ وقت صاحب آن صدا را نشناختم. روزی داشت اشعاری می خواند که زود کاغذ و قلمی یافتم و نوشتم. بعد تمام شدن، با همان فریادهای متداول خوابگاهی پرسیدم:« دمت گرم... به به ... حالا این مال کی بود که خوندی برادر؟» گفت: «عماد خراسانی» ...  این نام ماند تا روزی سهیل محمودی شعری از او خواند که از بد روزگار در دفتری نوشتم که رفت جزو چمدان خاطرات و همین ها یادم می آید که براتان می نویسم. اگر دوستی کاملش را می داند، لطف بزرگی است که اینجا برایم به یادگار بگذارد؛ خاصه یاران خراسانی او را بهتر می شناسند:

اشک ها می بارد همچون سیل بر رخسار زردم

آرزو دارم روم جایی که دیگر برنگردم

روز و شب ها ره سپر گشتند و افزودند

روزها دردی به دردم، شام ها داغی به داغم

گوهری یکتا به دست خود به کوران می فروشم

............................................ ( یادم نیست!)

 عماد در غزل هم ردیف شهریار و سایه و گاهی چند قدمی پیش تر و پس تر حرکت کرده. دیوان زیبایی دارد. موسیقی و آواز هم بخشی از زندگی اش بوده. می توانیددر اینجا بخشی از غزلش را با آواز خودش در برنامه ی گلها بشنوید.

امروز سالگرد درگذشتش است. مردی حاصل یک عمر عاشقی... 

پ.ن: اگر علاقه مندید اشعار بیشتری از او بخوانید و درباره اش بیشتر بدانید٬ سری به این لینک ها بزنید: مشاهیر ٬ دیرینه رند ٬ شبکه ایران صدا و بی بی سی فارسی .

+  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387      | 

این روزها شدیدا به این حرف می اندیشم: استر ذهبک و ذهابک و مذهبک. چرا در بین این همه عمل با استناد به بسیاری از حرف ها٬ ملت سرک می کشند به درونت و به هر بهانه ای می خواهند مقر بیارندت... چرا یاد نمی گیریم این سه چیز را رعایت کنیم در حق دیگران...

پ.ن:  نقلی است از امام علی که سه چیز را پنهان نگه دار: رفت و آمدت را٬ درآمدت را و مذهبت. میزان اصالت نقل را نمی دانم ولی همان چیزی است که از قدیم گفته اند سرپوشی و یا به قولی راز دل با هر که جان دارد نیابد گفت.

+  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387      | 

 آخرین کتابی که از احترامی چاپ کردیم اسمش گردن کلفتی بود. آن موقع نه من می دانستم شاعر این شعرها منوچهر احترامی هست و نه او به روی خودش آورد تا همین اواخر فهمیدم کار، کار خودش است. اکثر بچه های دهه ی شصت به ضرب و زور بابا و مامان یا از روی ذوق این شعر را صد بار خوانده اند و دست زده اند و به قسمت واه واه واه که رسیده اند کلی ادا و اصول درآورده اند.... 

 شعر حسنی را تا به حال طبق شنیده ها٬ ۲۸۰ ناشر بدون اجازه اش چاپ کرده اند و حالش را برده اند.

توی ده شلمرود
حسنی تک و تنها بود

 حسنی نگو بلا بگو
تنبل تنبلا بگو
موی بلند روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه
نه فلفلی نه قلقلی
نه  مرغ زرد کاکلی
هیچکس باهاش رفیق نبود
تنها روی سه پایه نشسته بود تو سایه
باباش میگفت: حسنی میای بریم حموم؟
نه نمیام نه نمیام
سرتو می خوای اصلاح کنی؟
نه نمی خوام نه نمی خوام ...

لینک خبر : منوچهر احترامی درگذشت


ادامه مطلب
+  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387      | 

 وقتی هر چه می نویسی٬ دوست داری پنجره ات را گل بگیری و بروی پی کارت تا حرف نشنوی...  یک جای کار می لنگد ... شاید یکی از همین روزها ... 
+  جمعه یازدهم بهمن 1387