این نوشته برای چند وقت قبل تر هست و متعلق به روزهایی که ماجرا این طورها نیود. چند باری خواستم منتشرش کنم ولی هر بار بلاگفا خطایی در ارسال مطلب داد و از خیرش گذشتم. این نوشته ی محمود فرجامی را خواندم و به صرافت انتشارش افتادم. ای کاش بیات نشده باشد...
پیش درآمد: زبان و دید هرمنوتیکی به آن گاهی منشا سو تفاهم و ایجاد فاصله ای میان گوینده و مخاطب است. با این پیش درآمد به سراغ اصل مطلب می روم به این امید که در مصداق ها نشانی از مناقشه ندارم و قصدم استفاده از مثل هایی است که گاهی خواننده با آن هم عقیده است و گاهی نه. این حق هر کسی است که بگوید ولی با کلمه به جان آدمی نیفتد. مختصر می نویسم : از صحن خانه تا به لب بام از آن ِ من / از بام خانه تا به ثریا از آن ِ تو...
این روزها سوال دوستان ام که من را به عنوان ایرانی می شناسد و از ابتدا هم با افتخار ایرانی بودنم را در برابر آنان فریاد زده ام٬ این است: چه خبر... چرا ... شما هم ؟ این روزها٬ ما همه شاهد اتفاقاتی نخواسته هستیم. اینکه جنگ بر سر قدرت به جای نفت، بر سر سفره های مردم آمده و برای ما که دوریم هر روز دست و دلمان می لرزد از دیدن و شنیدن خبری و تصویری. آنچه می رسد نشان می دهد دیگر بوی یکرنگی از این نقش نمی آید. داخل پرانتز بگویم که مدت هاست در کنار فقدان وجود افراد متخصص، نبود یک عده آدم نشانه شناس که یکی از وظایف شان تحلیل جامعه و حاکمان است از منظر نشانه ها و بیانش برای مردم ، بد جوری به چشم می خورد. افرادی که قدرت این کار را داشته باشند و البته اجازه ی بیان هر مگویی را. بضاعت علمی موجود، امکان چنین چیزی را تا به حال نداده که در کنار هر سیاستمدار یک نشانه شناس هم اجازه ی تحلیل عمومی داشته باشد؛ شاید هم این ایده نیاز به زمان دارد.
می گفتم که این روزها هم نشانه هایی آشکار از دور و نزدیک به چشم می خورد که ما مردم هر روز با آن نفس می کشیم. خیلی ها که همواره در سخن، خودشان را بیزار از سیاست نشان می دادند، خواسته و نخواسته در دامش افتاده اند. بخشی از حالتی که امروز دچارش شده ایم، حاصل نسنجیدگی کسانی است که خود را سیاستمدار می نامند و کسانی که سیاست را بخشی جدای از زندگی. سیاست بخشی از زندگی هر روزه ی آدم هاست. اما وقتی سیاست بویی از صداقت نمی برد و نقاب چهره ی فردی کنار می رود، به سختی می توانی چهره ی جدید را در ذهنت بازسازی و ترمیم کنی. این اتفاقات نشان می دهد که فرصت ترمیم این چهره دیگر نیست یا دست کم مردمی که دیده اند، قانع نمی شوند و نمی توانند فراموش کنند که چه بر سرشان آمده است.
یکی از اشتباه های همیشه ی آدمی این است که گاهی اوقات زورش را جایی خرج می کند که شاید کمترین بهره ی ممکن را از آن داشته باشد. یکی از این ای کاش ها، این هست که ای کاش این همه نیرو و شوری که برخی دوستان در فضاهای مجازی صرف می کردند و می کنند را به عرصه ی اجتماع ببرند و کمی حق بدهند که با وجود این فضای پلیسی، ضریب نفوذ این فضاها در داخل به شدت کاهش یافته؛ هر چند سالیان سال است که ما ایرانیان ثابت کرده ایم هر چه به رویمان بسته شود، راه دیگری، حتی سینه به سینه، هم هست... تلاش کنیم تصویری که از این روزها برای جهان ترسیم می کنیم٬ تصویری منصفانه و فارغ از هیاهویی باشد که به هویت ایران و ایرانی لطمه بزند. کمترین اش برای افراد دور از گود این است که از فضای ذهنی خود ساخته خارج شوند و با نوع گفتمان شان٬ تصویری مناسب برای سربلندی همه ارائه کنند.
ای کاش آنها که خودشان را سیاست مدار می نامند٬ برای بالا رفتن خودشان شانه های کسی را هدف نگیرند... کاش دین و اعتقاد کسی را به صورتش پرت نکنند... کاش آنها که به اصول اولیه ی آدم بودن اعتقاد دارند٬ حرمت کلمات را بدانند... کاش آدم ها قدر آدم بودن خودشان را بدانند... کاش لحن تحقیر از دایره ی واژه ها حذف شود و هزار آرزوی دیگر... کاش آن روزها را ببینیم... کاش...
دیگر جایی نمانده که حدیث یاس مان را آنجا ببریم : ای خدا، ای فلک، ای طبیعت ... شام تاریک ما را سحر کن ...