آخرین دیدارم به بهانه ی دعوت قیصر امین پور به مجلسی مصادف شد با روزی که شاعران جوان در خانه ی هنرمندان غزل خوانی داشتند؛ درست یک هفته قبل از مرگش. غزل زیر را نیما فرقه قبل تر از شعر خوانی قیصر خواند و حسابی چسبید.
لبخندهای ساده ات هر بار می میرند
یک دسته قو در آسمان انگار می میرند
در من هزاران حرف ناگفته است دور از تو
اما به محض لحظه دیدار می میرند
مرگ اشتراک بین آدمهاست با یک فرق
افراد عاشق پیشه چندین بار می میرند
آنها که سقف آرزویی مرتفع دارند
پشت بلندی های آن دیوار می میرند
**
در مردم دنیای من هنجار یعنی عشق
نفرین به آنهایی که ناهنجار می میرند
فراوان دیده ام آدم هایی که رنج حاصل از تنهایی از پا در آورده شان و ترجیح داده اند فاصله ی دل تا زبان شان به اندازه ی دو دنیای متفاوت باشد. مصطفا مستور « من گنجشک نیستم» را با این جمله از قول دانیال نازی، یکی از شخصیت های داستان، آغاز می کند: « وقتی نمی توانی قواعد بازی را تغییر دهی، پس خفه شو و بازی کن.» همین است حکایت عشق و مرگ و دل دل های آدم ها در زندگی؛ جایی که پشت بلندی های دیوارش بایستی چندین بار مرد تا ناهنجار نمرد.
لینک های مرتبط: تا نگاه می کنی وقت رفتن است ، مصطفا مستور و تصویر دیگری از آسمان
امروز، شامگاه پنجشنبه، ساعت ۱۹، پسرکی به جمع خانواده ی ما اضافه شد؛ دقیقا در روز جهانی کودک. پدر و مادر این کودک او را در سکوت در جنوب فرانسه به دنیا آوردند تا نگاهش برای تماشای دنیا از دریچه ی دیگری باشد؛ گرچه گاهی دنیا با تمام وسعتش بر آدمی تنگ می شود. در هر حال، من یکی که دلم سخت برای گپ زدن با این متولد ماه مهر لحظه شماری می کند تا ولایت عهدی خاندان را دو دستی تحویل این نورسیده ی مبارک دهم.
هر کودکی که دیده باز می کند با خودش دنیایی از امید و شادی می آورد. نوستالژی کودکی یکی از آن چیزهایی است که دل ما همیشه تنگش است. همگی شاد و خوش غافل از اینکه پدر و مادر چه ها کشیده اند برای این خوشی. تحمل درد گاهی تلخ است و گاهی شیرین. زادن یک انسان از آن دسته دردهای شیرین است که حاضری گاهی به قیمت جانت بخری تا طعمش را بچشی.
این چند خط را به نیابت از طرفش می نویسم تا یواش یواش خودش هم دیده ها و دل تنگی هاش را از تماشای دنیا براتان بنویسد؛ باشد تا روزی که ما نیستیم به یادمان باشد:
سلام دنیا
چطوری؟ انگاری یه ذره بزرگی ها ... چشمامو که باز کردم یکی شتلقی زد پشتم تا هر چی از اون دنیا داشتم بریزه بیرون... نامرد چند باری ca va گفت و دست زد به یه جایی و ما رو چپکی داد دست مامان مون. مامان هم که انقدر آخش آخش گفت که نفهمیدم چی شد. دیدم یه آقاهه هم هی داره دست و پا میزنه و میگه احوال آقازاده ی ما ... چطوری شازده ی چی چی طلا ( هنوز اسم اونجا رو خوب بلد نیستم! از عموم یواشکی می پرسم بهتون می گم)
هر کی می رسه یه نگاهی تو چشام می کنه و میگه:Bonjour Bébé! Ca va? T'es content
یه چند باری خواستم انگشتمو بکنم تو چشم یکی شون اما زورم نرسید. به موقش یه حالی بهشون می دم ( اینو عموم گفته) فعلا فقط گریه می کنم تا بدونن دنیا دست کیه...
الآنم خستم و خیس. ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا چرا اینجوری نیگا می کنین؟ برید شیرتون رو بخورید دیگه ... فعلا بونژوق همه تون.
پنجشنبه ۱۶ مهر ۱۳۸۸ ـ ۸ اکتبر ۲۰۰۹ ـ ۱۹ شوال ۱۴۳۰
یکی از حاشیه های هر بررسی تحقیقی گاهی مطالعه ی مکاتبات میان نویسندگان است. همین توفیق اجباری باعث شده که هر از گاهی سرکی بکشم به نوشته هایی که ممکن است در تحقیق ام کمکی هر چند کم هم بکند. بخشی از این تحقیق تطبیقی به نویسندگان ایرانی اختصاص دارد که در این میان بیشترین مکاتبات از آن سیمین دانشور و جلال آل احمد است و خوشبختانه منتشر هم شده. به نظرم، خواندنش برای درک حال و هوای ذهنی نویسندگانش و حتی ترسیم فضای زمانه ی خودشان لازم است؛ هر چند دیگر نمی شود با عینک کسی به جامعه نگاه کرد. جدای از ظرایفی که شاید هر کسی نتواند متوجه اش بشود، چیزهایی در این نوشته ها هست که ممکن است زمینه ی یافته هایی هم بشود. یافته هایی که اگر بخواهیم از رفتار شخصی افراد به رفتار اجتماعی شان و یا برعکس تعمیم اش بدهیم، همان چیزهایی است که آدم ها در پاورقی نوشته هاشان می آورند و به راحتی چشم ها را در مقابلش می بندند.
برای من، خواندن این نامه ها بیشتر شبیه تفریحی است در فضایی که می دانی و نمی دانی آخرش چه می شود. امیدوارم ته ماجرا آدم زیر بار اگرها و مگرها فرسوده نشود.
می دانی سیمین، یک آدم ملغمه تضادها است. نمی خواهم ادا در بیاوری و از خواندن این کاغذ خودت را ناراحت شده بدانی و بعد جوابش را بدهی که همچه شدی و همچه. می خواهم اینها را بخوانی و بدانی که این مرد چه جوری دارد خودش را برای خودش وصف می کند. من گاهی فکر می کنم که یک عمر واخورده ام. سرخورده و وازده شده ام. گیر کرده ام میان ادب و سیاست و از هر دو مانده ام. گیر کرده ام میان مدرنیسم و عهد بوقی بودن و باز وازده شده ام. گیر کرده ام میان قناعت انزوا و جبروت قدرت و باز سر خورده ام. نه این را دارم و نه آن را. گیر کرده ام میان عشق و عقل. *
* کتاب سوم نامه های سیمین دانشور و جلال آل احمد در سفرهای کوتاه
ظاهرا اینجا هم دارد رنگ تازه ای به خودش می گیرد. روزگار نو هم عالمی دارد. آدمی که روزگارش عوض نشود، باید کمی در آدمیت اش شک کرد. الغرض: می خواهم به یادداشت های پراکنده ام سر و سامانی بدهم در قالب نوشته هایی که خواهید خواند.
این یادداشت ها، غالبا، حاشیه نگاری هایی خواهد بود که در خلال یک کار تحقیقی و در قالب تزی برای ادبیات تطبیقی نگاشته می شود. شامل همه چیز و شاید هم هیچ چیز است. موضوع اصلی را می خواهم در گذر زمان مطرح کنم؛ هر چند از قبل معلوم است. شما که غریبه نیستید، همه چیز را هم نمی شود روی وب گذاشت... بن مایه های این تز، بر اساس جامعه شناسی ادبیات و ادبیات اجتماعی است.
امیدوارم این پنجره راهی باشد برای گفتگو و دیدار با همه ی مهمان ها، از هر مرام و هر جایگاهی، تا شاید به مدد ادبیات هم بشود به چند صدایی امیدی داشت.