سفرنامه نویسی از قدیم ها برای خودش سنتی بوده که با مدرن شدن آدم ها و دنیاشان، دارد یواش یواش فراموش می شود. با همین مدرنیته ی گاه ساختگی که بنایش بر عریانی است، روزگار آدمیان گاه به هم نزدیک می شود و گاه دور. در فرهنگ ما که البته بیشتر بر مبنای فرهنگ شفاهی است، همین عریانی داده ها به کمک ابزاری به نام اینترنت و مشخصا رسانه های دیداری شنیداری، همه و همه دست به دست هم داده تا فاصله ها به اندازه ی یک کلیک باشد. من و شما عجالتا در دو دنیای متفاوت نفس می کشیم اما حکایت مان همان حکایت آسمان و یک رنگی است. در چنین فضایی دیگر کمتر کسی سراغ سفرنامه نویسی به شیوه ی سنتی آن می رود، مگر کسی مثل مظفرالدین شاه که البته خواندن او هم لذت خودش را دارد.
در سفرنامه ی دوم مظفرالدین شاه به فرنگ، چند صفحه ای به اقامتش در پاریس اختصاص دارد که یک روزش را با هم بخوانیم (متن طبق نسخه ی اصلی بازنویسی شده است):
(جمعه بيست و چهارم جماديالاولي)
صبح از خواب برخاستيم الحمدللّه احوالمان خيلي خوب است. امروز دو ساعت بعد از ظهر موسيو لوبه رئيسجمهوري فرانسه ميايد اينجا. صبح كاغذ زيادي از طهران آمده بود همه آنها را خوانديم و جواب نوشتيم بعد موسيو لوبه آمد چائي خورديم خيلي صحبت كرديم، بسيار آدم معقول درست مهرباني هستند. بعد از صحبت ايشان رفتند دكتر گالزوفسكي معروف آمد چشم ما را ديد الحمدللّه هيچ عيبي ندارد قرار شد عينكي براي چشم ما بدهد و رفت. بعد قدري اسباب فنگراف آورده بودند خريديم. موسيو لپاژ آمد تفنگهاي مكه خريده بوديم آورده بودند بعضي دستورالعملها باو داديم. يك ارگ و يك پيانو آورده بودند ارگ را ده هزار فرانك ميگفت پيانو را هم ده هزار فرانك، نخريديم. سفيركبير ايطاليا مقيم پاريس هم كه باو نشان مرحمت فرموده بوديم براي تشكر بحضور آمد. امروز ديگر سوار نشديم در منزل مانديم در جلو بالكن تماشا ميكرديم فخرالملك پياده آمد گذشت سرش پائين بود هر قدر اشاره كرديم نديد تا آمد بالا فرموديم چرا بالا را نگاه نكردي عرض كرد ملتفت نشدم كه قبله عالم بالا تشريف دارند. فرموديم كجا بودي عرض كرد به مغازه فنگراففروشي رفته بودم فنگرافي خريدم. خلاصه بعد از شام رفتيم به گراند اپرا بازي شيطان بود كه مردي را از راه در برد و عاشق زني شد بعد با شوهر آن زن هم دول كرد و او را كشت. حركات شيطان و از راه در بردن مردم را كه ميديديم حقيقتاً احوالمانرا منقلب كرد و از خدا مسئلت نموديم كه ما را از شرّ شيطان حفظ كند. بعد بقدر دويست نفر دختر آمدند و رقصيدند. خيلي تاتر [تئاتر] خوبي بود. بعد از اتمام آمديم بمنزل و خوابيديم.
این مقدمه، شروع سفرنامه نویسی هایی است که هر از گاهی خواهم نوشت. شروع اش هم از سفری هفت روزه به پاریس است که می خوانید و با عکس های دست پخت نگارنده می بینید؛ هر چند همیشه ناگفته هایی می ماند که باید از نزدیک دید و حس شان کرد، کلمه ای هم برای توصیفش نیست و یا دریغ از کلمه ... جذبه ی این رفتن ها و تماشای دنیای آدمیان و کنار این ها، دیدن فرهنگ های متفاوت و آموختن خوبی هاشان، دلیلی است برای نوشتن. شاید این آغاز، کمی هم تفننی، بابی شود برای مباحثی جدی در حوزه ی بکر نشانه شناسی شهری که در فضای وب بایستی جذبه های دیگر را هم به آن افزود.

کسانی که زبان فرانسه را در موسسه ای یا دانشگاهی خوانده اند، شاید یادشان بماند که یکی از اولین تصویرهایی که استادهامان نشان مان دادند همین عکس پیرامید موزه ی لوور هست که برای به شوق آوردن مان از زیبایی و خیلی چیزهای دیگر اش حرف ها شنیده ایم. 
یکشنبه یک نوامبر، لوور و دور و برش را یک دل سیر گشتم. یکشنبه های اول هر ماه هم لوور مجانی است و هم تا چشم کار می کند آدم ریخته از چهار گوشه ی دنیا. یک ساعت اول ممکن است کمی گیج بزنی و دور خودت بچرخی اما زود ماجرا حل می شود و می روی سراغ بخش های تصویر شده ی ذهنت. من اول ژوکوند و مونالیزا را دیدم و بعد سراغ بخش ایران رقتم. همین را بگویم که اگر به چشم های رهگذران این بخش نگاهی بیندازی برفی از حسرت و سوال می یابی. 
زندگی ماراتن وار همه جا ی شهر جاری است. از این بابت همه ی دنیا یکی است و شانس شهری مثل پاریس، دادن اطمینان خاطر به شهروندانش است. اطمینانی که گاه ناشی از تلقین های فرد به خودش است؛ در حالی که زیر پوست شهر فضای امنیتی غیر محسوسی برای اهلش جاری است و البته که طبیعی است گاهی. جایی که در خیابان هاش قدم به قدم به گوش ات آهنگ یک زبان می خورد، ناهمگونی اتفاق غریبی نیست؛ بگذریم که حاکمیت انسان محوری آن چنان بالاست که آدمی به اقتضای طبیعتش هر کاری نمی کند و اگر هم بخواهد نمی تواند. 
و اما خیابان های شهر. اگر در خیابان دیدید دو نفر محبت شان گل کرده و دارند استفاده ی بهینه از زمان می کنند و اطراف شان هم همه بی خیال و انگار نه انگار چیزی در جهان جابجا می شود و کار هم به جاهای باریک کشیده و خلاف شان بالا گرفته و حالا حالا حالا ... جدای از مزاح این یک مورد ربطی به پاریس و یا جای دیگر ندارد. شاید هم زندگی یافتن همین لحظه هاست، البته همه ی این ها با رعایت اخلاقی که تعریف اش برای هر دو نفری متفاوت است. به قولی : آخرین مرتبه ی مست شدن اخلاق است ... 
از خیابان گفتم و زیبایی هاش. این جماعت هر چه می کنند تا فرهنگ شان بهتر دیده شود؛ شاید درست بر خلاف ما. از رقص هیپ هوپ های شانزلیزه برای جمع کردن چند یورو تا شادی چهره هایی که اگر لبخند تحویل شان ندهی انگاری یک چیزی کم است. خیابان شده محلی برای عرضه ی داشته های آدم ها. از مترو گرفته تا خیابان حضور رنگ، موسیقی و فرهنگ موج می زند. ایفل را هم فراموش نکنید و بازدید از اطرافش. پاریس جاذبه های فراوانی برای گردشگری دارد که کافی است با یک بلیط سفری و اتوبوس های دو طبقه اش در شهر خوب نفس بکشید.
اینجا بهترین شهر برای حس نوشتن است. اگر اهلش باشی با هر نگاه غریبه ای هم می شود از چیزی نوشت. اینکه قدرت داری خودت را جای دیگری بگذاری و با کفش هاش در شهر راه بروی، موهبت کمی نیست برای نوشتن و خلق سوژه. اگر ذهنت درگیر حاشیه های ساختگی و یا واقعیت زندگی نباشد، پاریس خوراک زندگی ادبی و هنری است. اینکه بروی و همان شیوه ی مباحثه سنتی را با فضایی مدرن در کافه ها تجربه کنی. بگذریم که معنی ها به تعداد افراد متفاوت است از هر چیزی از جمله ادبیات و هنر که اگر این طور نبود هرمنوتیک معنی نداشت. در این بین، با درجه ای پایین تر، ترجمه است که برخورد با فرهنگ های متفاوت و درک فضایی دیگر، این امکان را می دهد تا بتوانی ترجمه ای بهتر ارائه کنی. بخشی از آن هم کاملا اکتسابی و تجربی است. راستش کسی که دو خط نوشتن زبان مبدا اش لنگ می زند، بهتر است دنبال مدرک برود تا روزی روزگاری همان چهار تا غلطی که اساتید به خوردمان داده اند را با ترجمه های به مدد ویرایش به دانشجو تحویل بدهد. 
پرلاشز را فراموش نکنید و دخترک مهربانی که دم در این باغ مجلل با نقشه ای دو یورویی هم صحبت تان می شود. تا زبان ات را بگویی نام خفتگان گور آنجا در گورستان را برایت تکرار می کند. علاوه بر هدایت و ساعدی از قاسملو نام برد که من نمی شناختم اش. اتفاقی هم در مراسمی شرکت کردم که همه دوستی را بدرقه می کردند.
پاریس هزار خوب و بد دارد؛ مثل زندگی. عروسی است با ظاهری آراسته و یا دامادی خوش پوش و آب و شانه زده تا با هر کرشمه ای و به رسم اش، تو را از آن خود کند. راست گفته اند پاریس شهر عشق است. شهر منهای وقتی که عشق به زندگی را در چهره ی مردمش نبینی تنگ و دلگیر می شود. در وصفش هزاران بار نوشته اند، خوانده اند و ...
این هم روایتی دیگر... روایتی که درد دیدن چیزهایی درش نیست؛ از اشک های آکاردئون نواز خارجی گرفته که با احساس اش می خواهد خیال مسافری را چند لحظه هم که شده دور از هیاهوی همیشه نگه دارد ولی وفتی کلاهش را برای چند سانتیم مقابل تان می گیرد، ماموران مترو از در می رسند و ... تا تهی دستان مسلمان همیشه در سجده ی شانزه لیزه و ...
پی نوشت ۱ : سال ها قبل توصیه ی دوستانه ای شنیدم که هنوز در ذهنم مرورش می کنم : هیچ چیز ، هیچ کس و هیچ جا را با هم مقایسه نکن. هیچ جا وطن آدم نمی شود. مهم زنده نگه داشتن اسم وطن است در هر جایی و جایگاهی...
پی نوشت ۲ : مراقب عبور ناگهانی نگاهی موازی از جانب آشنایی باشید و به کرام الکاتبین حواله کنید ماجرا را ...
پی نوشت ۳ : این نوشته طعم تجرد دارد و بخشی از جملات را باید آهسته خواند تا مبادا زانوی آهویی بی جفت بلرزد و این دل ناماندگار بی درمان...
نوامبر ۲۰۰۹ مصادف با آبان ۸۸