امروز، شامگاه پنجشنبه، ساعت ۱۹، پسرکی به جمع خانواده ی ما اضافه شد؛ دقیقا در روز جهانی کودک. پدر و مادر این کودک او را در سکوت در جنوب فرانسه به دنیا آوردند تا نگاهش برای تماشای دنیا از دریچه ی دیگری باشد؛ گرچه گاهی دنیا با تمام وسعتش بر آدمی تنگ می شود. در هر حال، من یکی که دلم سخت برای گپ زدن با این متولد ماه مهر لحظه شماری می کند تا ولایت عهدی خاندان را دو دستی تحویل این نورسیده ی مبارک دهم.
هر کودکی که دیده باز می کند با خودش دنیایی از امید و شادی می آورد. نوستالژی کودکی یکی از آن چیزهایی است که دل ما همیشه تنگش است. همگی شاد و خوش غافل از اینکه پدر و مادر چه ها کشیده اند برای این خوشی. تحمل درد گاهی تلخ است و گاهی شیرین. زادن یک انسان از آن دسته دردهای شیرین است که حاضری گاهی به قیمت جانت بخری تا طعمش را بچشی.
این چند خط را به نیابت از طرفش می نویسم تا یواش یواش خودش هم دیده ها و دل تنگی هاش را از تماشای دنیا براتان بنویسد؛ باشد تا روزی که ما نیستیم به یادمان باشد:
سلام دنیا
چطوری؟ انگاری یه ذره بزرگی ها ... چشمامو که باز کردم یکی شتلقی زد پشتم تا هر چی از اون دنیا داشتم بریزه بیرون... نامرد چند باری ca va گفت و دست زد به یه جایی و ما رو چپکی داد دست مامان مون. مامان هم که انقدر آخش آخش گفت که نفهمیدم چی شد. دیدم یه آقاهه هم هی داره دست و پا میزنه و میگه احوال آقازاده ی ما ... چطوری شازده ی چی چی طلا ( هنوز اسم اونجا رو خوب بلد نیستم! از عموم یواشکی می پرسم بهتون می گم)
هر کی می رسه یه نگاهی تو چشام می کنه و میگه:Bonjour Bébé! Ca va? T'es content
یه چند باری خواستم انگشتمو بکنم تو چشم یکی شون اما زورم نرسید. به موقش یه حالی بهشون می دم ( اینو عموم گفته) فعلا فقط گریه می کنم تا بدونن دنیا دست کیه...
الآنم خستم و خیس. ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا چرا اینجوری نیگا می کنین؟ برید شیرتون رو بخورید دیگه ... فعلا بونژوق همه تون.
پنجشنبه ۱۶ مهر ۱۳۸۸ ـ ۸ اکتبر ۲۰۰۹ ـ ۱۹ شوال ۱۴۳۰
این روزها شدیدا به این حرف می اندیشم: استر ذهبک و ذهابک و مذهبک. چرا در بین این همه عمل با استناد به بسیاری از حرف ها٬ ملت سرک می کشند به درونت و به هر بهانه ای می خواهند مقر بیارندت... چرا یاد نمی گیریم این سه چیز را رعایت کنیم در حق دیگران...
پ.ن: نقلی است از امام علی که سه چیز را پنهان نگه دار: رفت و آمدت را٬ درآمدت را و مذهبت. میزان اصالت نقل را نمی دانم ولی همان چیزی است که از قدیم گفته اند سرپوشی و یا به قولی راز دل با هر که جان دارد نیابد گفت.
اتفاقی مقتل خوانی آقای حکیم را در اینترنت دیدم. بچه تر که بودم، هر از گاهی آقاجان دستمان را در محرم می گرفت و به بعضی مجالس می رفتیم. چندتاییش هنوز یادم هست: مشخصا منزل حاج عباس آقای حائری که در اصل کربلایی بود، منزل همسایه هامان و منزل آقای ممقانی که سال پیش اعلامیه ی او را هم بر دیوار دیدم. مرحوم حکیم را چند باری همانجا دیدم، چون داماد آقای ممقانی بود. مابقی را نمی رفتم. آخرین باری هم که با پسرخاله حسینیه ای رفتیم، شب عاشورایی بود که جوان های محله ای در قم جمع شده بودند. آخرین تصویری که از عزاداری های این چنینی در ذهنم تکمیل شد، تصویر مردی بود که پشت ستون ایستاده و عزادارهایی را که دور ستون می می چرخیدند و به سر و سینه می زدند، یواشکی هل می داد تا با سر به ستون بخورند و شور مجلس با از حال رفتن یک نفر چند برابر شود. حالا تصور کنید فضا را که چه حالتی به آدم دست می دهد؛ نمی دانستم بخندم یا باور کنم! یک بار دیگرش هم با همکلاسی ها، منزل دوستی رفتیم. خدا این پیرمردهای مجلس را خیر بدهد؛ چند تایی چرت می زدند و یکی هم بلا نسبت همه، یک جایی از شلوارش پاره بود که مستقیم وسط مجلس روبروی ما نشسته بود. یکی مرثیه می خواند و ما با دیدن عضو شریف، جمیعا در حال خنده... 
چند سالی هست که این ماجرا را با خودم به خلوت برده ام. دیگر نمی روم. تماشا می کنم. به دلایل متفاوتی که گفتنش و شنیدنش حوصله می خواهد. ظاهرش این است : در قم که اوضاع معلوم بود، در تهران آن چنان طبل می زدند که دیوارهای خانه می لرزید و در تبریز هم رسما بعضی ها حس شان گل می کرد و یاد دختربازی هاشان می افتادند. بگذریم که خشک و تر با هم می سوزند. بوی یک رنگی از این نقش نمی بینم...
امروز نشستم و حسابی ورق زدم صفحه های ذهنم را. کلی یادش به خیر گفتم. از جنس همان نوستالژی بازی هایی که ممکن است به هر کدام مان دست بدهد. از آقای کوثری گرفته که در خانه ی قدیمی مان می آمد روضه می خواند و الان فقط تصویرش مانده از مراسم های جماران تا آقای جوانمرد، خورشیدی و خوش فهم و چند تای دیگر که بخشی از این فضای ذهنی هستند. این اواخر اکثر این بندگان خدا از غم نان گرفتار بودند. یک سری هم هستند که از این راه ارتزاق می کنند و سقف معیشت شان را بر ستون شریعت استوار کرده اند. از این دید نگاه می کنم که شاید براشان چاره ای نیست و کار از جای دیگری می لنگد. یکی از دلایلش همین مراجع شیعه هستند که بیشتر از خودشان، اطرافیان شان مقصرند. آنهایی که دنبال سنت مریدپروری رفته اند، دارند بدجوری ماجرا را به لجن می کشند.
می گفتم این چند سال و تلاش برای بازسازی مفاهیمی از این دست، لطف های خودش را دارد. هنوز هم که هنوز است، روز های عاشورا، آقاجان بچه ها را جمع می کند و براشان می خواند:«روز عاشوراست امروز ...» ؛ گرچه برای من را چند سالی است تلفنی می خواند.
این روزها فرصت بیشتری برای با خودم بودن پیدا کرده ام. شاید همین ۶۸ روزی که این نوشته ها به روز نمی شد دلیل موجهی است. مایل بودم تمام آنچه گذشته را جایی بنویسم تا دست کم برای خودم محفوظ بماند اما نشد و نخواستم. فکر می کنم وقتش رسیده که یاد بگیرم هر چیزی را هر جایی و به هر کسی نباید گفت؛ هر چند در زندگی مدرن بنا بر عریانی است و کسی چیزی برای پنهان کردن ندارد. آن وقت مجبور می شوی در مورد بعضی مفاهیم که سال ها به خورد آدمی داده اند، بنشینی و فکر کنی. این کمترینش است.
همه چیز با دور تند پیش رفت؛ تا وقتی که هواپیما نشست و دیدم رجزخوان های دور و برم یواشکی دست زن هاشان را گرفتند و انگار نه انگار آدم هایی که در ۶ ساعت پرواز، پهلوانی ها و کمک هاشان به دانشجوها را به رخ می کشیدند، دیگر کسی را می شناسند. حق داشتند البته! قبل از آمدنٓ بارها به خودم گفته بودم که زیر بار منت کسی رفتن به تحمل های بعدش نمی ارزد. مستقیم دختری چینی یا ژاپنی یا نمی دانم کجایی آمد و تا ایستگاه بردم. از رفتار و برخی تیک های چهره اش معلوم بود انگاری از آنهایی است که به امید درس خواندن آمده و حالا در اینجا به هر طریقی ماندگار شده و یا روی برگشتن ندارد. یکی از خیلی هایی که به هر امیدی سفر می کنند. یک پیرمرد الجزایری هم آمد نشست کنارم و شروع کرد که از کجایی، پس مسلمانی و از این حرف ها ... خیر سرمان این برادر ما را گاو پیشانی سفید کرده و هر کس که چیزکی از دنیا می داند بی شک چیزکی هم از افتخارات ما شنیده!
خستگی های تهران و دو سال زندگی نمی دانم بگویم دوست داشتنی، سخت و بی سر و صدا در گوشه ای یا هر چیز دیگر؛ تاخیرها، دل دل ها و نگاه های پر از شک و تردید، هنوز در تنم هست. قدم برداشتن در هوایی دیگر و خیلی چیزها که آدم در انتظارش هست، شوق سفر را هنوز زنده نگه داشته است.
خیلی ها را که می خواستم ببینم نشد و خیلی ها را که نمی خواستم ببینم دیدم. برخی از دوستانی هم که اینجا بودند از قضا و یا به جبر روزگار برگشته اند. تجربه ی خوبی است به شرط ها و شروط ها... یکی از حسن هایش احتمالا جان گرفتن این نوشته هاست تا شاید بعد از این دوره ی نقاهت، تناوب نوشتاری اش کوتاه تر شود.
حال و هوای سفر داشتم که زنگ زدند بار و بندیلت را بریز بیرون که خبری نیست. سعی کردم کنار بیایم که نشد، تو تلاشت را کردی و از این حرف ها. مبادا دوباره هول برم دارد که ماندن در یک جا مصادف است با رکودی که به لجنت می کشد. کمی فاصله گرفتم تا هوا بخورد به این روزها. برای دوباره نگاه کردن، لازمست همیشه کمی فاصله گرفت...
تفاضل میان ماندن و رفتن چند دقیقه ای بیشتر نیست؛ گاهی یک تلفن ساده ممکن است به همین سادگی همه ی آنچه را که ساخته ای به هم بریزد. یکی از هنرهای آدمی هم خراب کردن است تا بسازد. خیلی ها آنچه دارند را فدای رفتن می کنند تا درد روزمرگی را تحمل نکنند! شاید هم حقیقت است که عادتمان شده قدر داشته هامان را ندانیم...
دیروز هشتادمین سال تولد سهراب بود. با همین حال و هوا سراغش رفتم تا نوشته های پراکنده اش را در سفر بخوانم. به اینجا که رسیدم :
« آیا جایی هست که مال من باشد؟ فکر نمی کنم. باید از این توقع بی پایه گذشت. در اتاق مسافرخانه هم باید شعر گفت. روی نیمکت پارک هم باید قصه نوشت. سختگیری را جای دیگر باید خرج کرد. آدم خیلی چیزها را می داند اما دانش خود را همیشه همراه ندارد. من سر جایم نیستم ولی کار می کنم و هر روز کار می کنم. در این سفر به خاک تازه ای پا گذاشته ام. اینجا اندازه ها فرق می کند. آدم میان ابعاد دیگری است. من این فرهنگ را نمی شناسم ولی هوایی به من خورده است. اینجا چیزی است که باید فهمید و از آن گذشت. باید جوید و سهم عمدۀ آن را تف کرد. به این فرهنگ لبخند نمی توان زد...»
تازه فهمیدم یک جای کار لنگ می زند. می شود گفت آدمی در همین ماندن و رفتن هاست که خودش را بهتر می شناسد؛ البته اگر اسبابش فراهم باشد!
تکان ها که شدیدتر شد، چهره زن کناری ام برافروخته شد و انگار که نفسش بند آمده باشد شروع کرد به سرفه. ترس از تمام شدن، او را به روزی انداخت که نگاه همه به سمت او متوجه شد. با هر تکان خفقانش بیشتر می شد و من هم دست پاچه برای فرار از احساس ایجاد شده دست بردم به کیفم تا چیزی برای آرامش بیابم. گوشی ها را که در گوش گذاشتم، اولین صدایی که بلند شد از آن ِ ماجده الرومی بود. او را با « ست الدنیا، یا بیروت» می شناسم. چند وقت پیش هم که به نشر چشمه رفته بودم و میان کتاب ها می گشتم، ازطبقه بالا صدای او بود که بی خیالم کرد از گشت و گذار. رفتم و تازه ترین کارش را گیرآوردم تا نفسی تازه کنم. اتفاقا آخرین قطعه این کار هم برای لبنان است. موسیقی عرب یکی از آن دلمشغولی هایی است که هر از گاهی به آن پناه می برم. از میان آنها همین ماجده الرومی و دیگری کاظم الساهر است که بیش از همه مرا یاد دو سال پیش می اندازد. روزی که کاظم الساهر را کشف کردم با شوق تمام «انا و لیلی» را برای دیگری بازگو می کردم: امشی و اضحک مکابره... الناس تعرف و لا سبیل لدیه... سرفه های زن کلافه ام کرده بود و تکان های ناشی از حفره های هوایی نفسش را به شماره می انداخت. همین که چرخ ها بازشد و اطمینانی پیدا شد، آهنگ هم به پایان رسید : من لـی بحـذف اسمـك الشفـاف من لغتی... إذاً ســتــمــســی بـــلا لیلى حــكـــایــاتـــی ... سرفه های زن تمام شد و آمبولانس هم پای پله منتظر بیمار بود، غافل ازاینکه زن از پله های پشتی پا به فرار گذاشته بود و با گلی جلوی در فرودگاه منتظر دیگری بود.

امروز صبح که از خانه بیرون زدم، اولین چیزی که توجهم را جلب کرد همین نصویری است که با گوشی موبایل انداخته امش. چند دقیقه ای ایستادم و خواندمش تا ببینم شوخی است یا جدی! تا به حال چنین متنی را با این همه احساس ناب و کلمات ناشیانه ندیده بودم. چینش کلمات را مرور کنید: مرغ مینا، کودک، متواری، تالمات شدید روحی، مژدگانی نفیس، تلفن تماس. هر چه کردم نتوانستم خودم را قانع کنم که زنگی بزنم و دلیل این اتفاق را بپرسم. یاد مطلبی افتادم که این جمله اش را نقل می کنم:« اگر نگهداري حيوانات را به كودكان بسپاريد، از همان سنين كودكي ياد ميگيرند كه چطور بايد مواظب ديگران - مخصوصا كساني كه به آنها وابستهاند- باشند و حس مسئوليتپذيري آنها تقويت مي شود.»
خوب که نگاه می کنی، می بینی هر کدام از ما مرغ هایی داریم که به گونه ای به آنها دل بسته ایم و چه کودک، چه بزرگ، وقتی از دست شان می دهیم دنبال نشانی می گردیم. معمولا عیار افراد هم در همین گرفتن ها و دادن ها عیان می شود. راستش گم کرده های آدمی بیش از اینهایی است که دلش را به آن خوش کرده؛ آدمی هم به همین دلخوشی ها زنده است. خدا این دلخوشی ها را از کسانی که دل بسته اند به چیزی و یا کسی، نگیرد و اگر گرفت گشایشی در احوال بدهد...

این روزها هر چند روز یکبار خبر مرگ می شنوم. همان شیوه ی همیشگی روزگار که یکی می آید و دیگری می رود. گویا با ملک الموت، حضرت اجل، قرارداد بسته ام که بیا کارتت را بزن تا مبادا رفاقتمان به هم بخورد! از بین این خبرها اکثر قریب به اتفاقشان دوستانی بوده اند که پدرشان را از دست داده اند. دلگیرترینش برای دوستی بود که هنوز مانده ام برای تسلی اش چه بگویم. روزهای بعد از عید بود که یک صبح پیامی آمد که : «دیشب پدرم توی دستام پر کشید...» زنگ زدم که ببینم شوخی است یا جدی که به محض برداشتن گوشی انگاری خفه ام کردند. سکوت محض...
آخرین باری که خبر مرگی را به صورت غیر منتظره شنیدم، مربوط به شوهر عمه ام بود که اتفاقی برای دیدن پیرمرد رفته بودم و باز هم برحسب اتفاق دوربین فیلم برداری همراهم بود. فکر کنم سال ۸۰ بود که برای سروش در تبریز غرفه ای داشتیم. پیرمرد گفت و خندید و اطرافیان هم از ذوق دوربین و حال او همه جمع شده بودند و خوشحال که بیمار در حال احتضار دارد غذا می خورد و خاطرات ازدواجش با عمه ی ما را تعریف می کند. این دو نفر اختلاف سنی زیادی با هم داشتند ولی بسیار دوست داشتنی با هم زندگی می کردند. هر روز صبح با هم به باغ شان می رفتند و همین دلخوشی تا لحظه های آخر عمر مرد باقی بود. پیرمرد تا دم آخر حتی نگران الاغ و گوسفندانش هم بود. نیم ساعت بعد از اینکه از خانه خارج شدم و زمانی که در ماشین فیلم را مرور می کردم، زنگ زدند که پیرمرد رفت. آخرین تصویر فیلم دیده بوسی های پسر بزرگ محبوبش با پیرمرد و دست تکان دادن های او به سمت دوربین و خداحافظی اش با من بود. از آن به بعد، هر خبر مرگی که شنیدم، آمادگی ذهنی اش را داشتم؛ از خاله جان گرفته تا پدر اصغر. حتی مرگ قیصر هم این طور نفس گیر نبود. این آخری آن قدر بی خبر بود که ماتم کرد. تقریباً در اطرافیان هر کسی دچار این فقدان شد، تا سالها در غمش و به یادش ماند. فرزندان یا مجبورشدند قید درس را بزنند و کار کنند و یا بار خانواده را هم بر دوش بکشند، زنها در تحیر برای فرزندانشان پدری هم کردند. این وسط بیش از همه دخترها، بسته به نوع رابطه ی عاطفی شان، آسیب های ماندگاری دیدند. حکایت همان زخمهایی است که در زندگی مثل خوره وجود آدمی را می خورد.
به یقین می شود گفت که هر کس وقتی سایه ای را در زندگی اش از دست می دهد، تا مدتی در کماست. چند تا سیلی درست و حسابی که از روزگار می خورد، به خودش می آید و دوباره رسم زندگی کردن را ادامه می دهد که ناگزیر است. راه فراری هم نیست: ولا یمکن الفرار من حکومتک ... این اواخر تحصیل، پدرم با توجه به دیابتش، هفته ای یکبار در گوشم می خواند که پسر تا من هستم، درسَت را تمام کن، بعدش با خداست و از این حرفها. وقتی به اطرافم خوبتر نگاه می کنم، تا حد زیادی به این حرف ایمان می آورم؛ آن هم در این خراب آبادی که ایمان افراد را به ثمن بخس و به اندازه ی میزان کشش حروف در رکوع و سجودشان به مخلوقات، به راحتی به حراج می گذارند...
با این حال، ما آدمها، اگر آدمی یافت شود، در زندگی روزمره با اینکه خیلی از این حرفها شنیده ایم و نافمان را با روضه خوانی بریده اند، به راحتی بر سر جاه طلبی هامان هر از گاهی گلاویز هم می شویم تا ثابت کنیم مرام حیوانی مان هنوز پابرجاست یا اگر خدای نکرده مقام و منصبی نصیبمان شود، فراموش می کنیم که تا دیروز که بوده ایم و متوسل به سیاست های کودکانه ای چون فرافکنی یا توهم توطئه می شویم! راستش این روزها آن قدر دروغ شنیده ام که حتی وقتی خبر مرگ می شنوم، در اصالت ماجرا دچار تردید می شوم. بزرگترین تردیدم این است که «صفت راستگویی به طور مطلق خوب است یا در مقام فعل، گاهی راستگویی خوب است و گاهی بدگویی..»؛ همان نسبیت و مصلحت گرایی آدمی. آن وقت است که حق می دهم کسی برایم بخواند:
من دلم سخت گرفته ست از این
میهمان خانه ی مهمان کش روزش تاریک
که به جان هم انداخته است
چند تن ناهموار، چند تن ناهشیار، چند تن خواب آلود
آرامش با فرارکردن از زندگی پیدا نمی شود ...
برای عزیزی «کز غمش عجب دیدم حال پیر کنعانی»
وقتی روزهای سپری شده را مرور می کنم، هنر گام زمان را بهتر درک می کنم. از چند سال پیش تا همین چند روز قبل که پای پلکان هواپیما همه چیز را پذیرفتم؛ به همین سادگی. با تمام وجود،خوشحال شدم از روزگار نو. هیچ گاه از عاشقی پشیمان نیستم؛ هرچند ایمان آوردم به اینکه گاهی نمی شود با مقدرات گلاویز شد و برای زنده ماندن آدمی نیاز دارد به حال خودش رها شود. از محاسن تنهایی یکی هم این است که آدمی کاشف مقدراتش می شود. برای آزاد ماندن باید بهایی داد، گاهی به وسعتِ جغرافیای ِ مکانی ِ بودنِ آدم ها. نعمتی است تنهایی که در هر حال باید حرمتش را نگاه داشت حتی زمانی که همراهی داری...
نمی خواهم ادای آدمهایی را دربیاورم که از دور شیفته ی آوازی شده اند. تجربه ی اینجایی نشانم داده که به سختی می توان خود بود و باید به رسوم هرچند غلط نیز تن داد. زندگی بدون رنج معنایی ندارد. چه اینجا و چه آنجا. درد بی دردی علاجش آتش است. همه جا حکایت همان آسمان و یک رنگی است اما تفاوت آدمیانی که زیر یک سقفند از کجاست تا به کجا! یادم مانده، زمانی که از همه مایوس بود، هر صبح برای رهایی از وضعی که دچارش کرده بودند، آرام می رفت گوشه ای و دعا می خواند؛ «انی نذرت للرحمن صوماً...»؛بی هیچ سروصدایی که مبادا صدایش را بشنوند و راه گشایش هم از بین برود. نامه می نوشت و به رخ کشیدن شوخ شیخ را انصاف نمی دانست. نمی دانم چه شد که آزار و نامهربانی های همین به اصطلاح هموطنان راهی باز کرد که همان گشودن در دیگری بود. حالا این جوان به فرنگ رفته و ... دوستی که او هم رفتن را بر ماندن ترجیح داد، همیشه برایم تعریف می کرد که در خواب می دیده که اجنبی جماعت زیر پر و بالش را بگیرد و اجازه دهد نفسی بکشد؛ کاری که آشناترین ِ آشنایان هم برایش نمی کرد.
دلتنگی های آدمی را پایانی نیست، پس دل قوی دار و تا دلی و دردی داری، تنهایی ات را باورنکن ...
سه شنبه ؛
چرا تلخ و بی حوصله؟
سه شنبه؛
چرا این همه فاصله؟
سه شنبه ؛
چه سنگین ! چه سر سخت
فرسخ به فرسخ !
سه شنبه ؛
خدا کوه را آفرید!
بوی مرگ که می آید آدمها همه مهربان می شوند. فراموششان می شود که نزاع بر سر بودن و نبودن وسوسه ای بیش نیست. اما مرگ بعضی ها دل آدم را بدجوری می سوزاند. می خوابی و سه شنبه صبح که بیدار می شوی خبر مرگش را می دهند. آن وقت است که به زمین و زمان بد می گویی چون جای دیگری نداری بروی و شکایت ببری. مخصوصا این آدم کسی مثل قیصر باشد که با شعرش عاشقی کرده باشی. قیصر هم رفت. او را پنجشنبه هفته قبل در کنگره شاعران جوان دیدم. به اصرار دوستانم برای دعوتش به تبریز رفته بودم و مثل همیشه با همان لحن همیشگی اش نه گفت. ساعد باقری هم بود. با جوانها شعر می خواندند و دستی بر سر و رویشان می کشیدند. دخترکی از او راجع به شعرهایش پرسید و صریح گفت که شاعر نیاز به پاسخگویی در مورد شعرش ندارد. زمانی هم که قرار شد شعر بخواند دو طرح خواند و لنگ لنگان رفت. بدون ادا و اصولی که در این جماعت شاعر مسلک زیاد می بینی. در حیاط باز هم نزدیکش شدم و به رسم ادب خداحافظی کردم تا وعده دیداری داشته باشیم. کنار دخترش دست بر کمر ایستاده بود و گاهی هم با هم قدم می زدند. قرارمان شد دفتر شاعران جوان و ماند تا امروز که خبرش را شنیدم. انگاری حجم سنگینی رویم انداخته اند و نفس نفس می زنم...
خداحافظ اخوی! دیدارمان به جایی که تقدیرمان را نوشته اند ... این روزها که می گذرد شادم... به سلامت... حالا ما می مانیم و عاشقی هامان با شعر قیصر، یادش بخیر که سال قبل شعرش را زمزمه می کردم تا تسکین بیابم از بی مرامی آدمیان و بگذارم به حساب هزار راه نرفته. چقدر نشستم و به جورابهایم را اتو کردم خندیدم؛ تنها حدود هفت فرسخ در اتاقم راه رفتم. چقدر خواندم: این روزها گاهی خدا را هم یک جور دیگر می پرستم...

قطار ميرود
تو ميروي
تمام ايستگاه ميرود
و من چقدر سادهام
كه سالهاي سال
در انتظار تو
كنار اين قطار رفته ايستادهام
و همچنان
به نردههاي ايستگاه رفته
تكيه دادهام!

از وقتی خبر اغمای سیمین را شنیده ام گرفته ام. یک چیزی این وسطها گم شده و نمی یابمش. سیمین جلال و جلال سیمین سالیانی سوژه زندگی ام بوده اند. سیمین برایم نماد یک زن اصیل ایرانی است. پایبند به خودش و خیلی چیزها که سالهاست دیگر رنگ و بویی در این روزگار ندارند. نامه هایش را مرور می کنم با جلال و اینکه چقدر این دو سعی کرده اند فاصله ها را با نوشتن نامه و دیدار دستخط هم جبران کنند. در این مملکت خیلی ها سعی کرده اند ادای سیمین و جلال را دربیاورند. بگویند ما هم روشنفکریم و هزار حرف مزخرف دیگر که فقط ادایش را خوب در می آورند. سایه بانوی داستان ایران سنگین تر از این حرفهاست. گر چه می دانم دلش برای جلالش تنگ شده و با وجود 40 سال دوری هنوز عاشقانه زندگی می کند. به احترامش سکوت می کنم. نمی گویم تا چیزی از بزرگی اش کم نشود. سیمین حتی اگر نماند سایه اش سالیان سال بر روی ادبیات ایران و فرزندانش باقی است...
دلم براي خودم تنگ مي شود گاهي
دلي كه مثل خودم سنگ مي شود گاهي ...
از کودکی یادش داده اند بنویسد: آن مرد در باران آمد. حالا که این روزها مشقش را تکرار می کند آینۀ عذابم شده است. صبح ها که از خواب بلند می شود چیزی شبیه بغض خفه اش می کند. هر از گاهی توصیه می کنم برود مسافرت. چند روز پیش که از مسافرت برگشت حالش بارانی بود. آخر، بهار فصل روزهای بارانی است و از بد حادثه فصل عاشقی. از حال و روز این روزهایش بی خبرم. کاری به کارش ندارم تا مبادا فکر کند ترحمی در کار است. می گفت زیر باران شهر را دوباره گشته تا شاید فراموش کند که خیری از مردمان شهر ندیده. برایش می گویم " روزگار همیشه هم اینطوری نمی ماند. همین باران را ببین. سالهاست می بارد و هر بار مردمان شهر به فال نیکش می گیرند... برای اینکه در این دنیا راحت زندگی کنی مجبوری به یک سری چیزها ایمان بیاوری و مستش شوی. بی اعتقادی گوشه ای از زندگی ما آدمهاست؛ اما گوشه ای موقت. اصلاً می دانی بزرگترین مشکل تو این است که یک کافر خداپرستی. به باور دیگران ایمان نداری و دنبال راه تازه ای هستی چون دغدغه اش را داری. پس هزینه های رسیدن را باید بپردازی. به این کلمات ایمان داری؟ کلا اذا بلغت التراق و قيل مَن راق و ظن انّه الفراق و التفّت السّاقُ بالسّاق ... روزي طبيبان را از سر بالينت جواب خواهند کرد و در وجود تو به جستجوي آخرين کلام خواهند آمد ... در جستجوي کسی، در جستجوي دستهايی که تو و زندگی ات را نگه دارد. گاردت را باز کن. بگذار روزگار خودش حلّت کند. ناراحت نشو وقتی چیزی از دست می دهی؛ این چیزهایی هم که ظاهراً نصیبت می شوند موقتند، دلخوشی اند. با همین دید می بینی آدمهایی که بهٍ شان بر می خوری مثل حادثه می آیند و می روند. ساکت باش و نگاه کن تا روزی، روزگاری راوی معتبری باشی. صبر این سکوت به قیمت افشردن جانت است. سکوت بارزترين نشانه شکست يک فرياد است. سکوت، کامل ترين پاسخ خواهش های بي جواب است …فراموش کن رسم زمانه را. درک کن که آدمی وقتی به ناچاری می رسد مجبور است یکی را فدا کند. گیرم که این وسط قرعه را به نام تو زدند. راست گفته اند شکم گرسنه دین و ایمان نمی شناسد چه برسد به عشق. هر چیزی اهلیّت می خواهد؛ پس برای هر نا اهلی خودت را روایت نکن. پنجره ات را هر از گاهی گٍل بگیر تا دنیایت آلوده نشود. خیلی زمان می برد تا جای پاهای همین ها را از روی شانه هایت پاک کنی. مگر نشنیده ای: عاشقانه های ناب را، برای کسی می سرایند، که شعله های امید، در چراغ انتظار، پت پت کند، و فانوس راه، خاموش و آویخته باشد، به دیوار ...".
بلند می شویم تا قدم بزنیم. از آدمهایی برایم تعریف می کند که تا چندی تشویقش می کردند خیلی کارها بکند و خودش را راحت کند از درد این تعهد پوشالی. از اینکه بگذارد و برود اما حالا خبری از هیچ کدامشان نیست. حالا می فهمد آن مرد چرا در باران آمد... ساکت می مانم. با ضرب بوسه های باران بر روی صورتمان می خواند:
برخیز تا یک سو نهیم این دلق ازرق فام را
بر باد قلاشی دهیم این شرک تقوا نام را
هر ساعت از نو قبلهای با بت پرستی میرود
توحید بر ما عرضه کن تا بشکنیم اصنام را
می با جوانان خوردنم باری تمنا میکند
تا کودکان در پی فتند این پیر درد آشام را.
کمک کنین هلش بدیم، چرخ ستاره پنچره
رو آسمون شهری که ستاره برق خنجره
گلدون سرد و خالی رو، بذار کنار پنجره
بلکه با دیدنش یه شب، وابشه چن تا حنجره
به ما که خسته ایم بگه، خونۀ باهار کدوم وره؟
تو شهرمون آخ بمیرم، چشم ستاره کور شده
برگ درخت باغمون، زبالۀ سپور شده
مسافر امیدمون، رفته از اینجا دور شده
کاش تو فضای چشممون، پیدا بشه یه شاپره
به ما که خسته ایم بگه، خونۀ باهار کدوم وره؟
کنار تنگ ماهیا، گربه رو نازش می کنن
سنگ سیاه حقه رو، مهر نمازش می کنن
آخر خط که می رسیم، خطو درازش می کنن
آهای فلک که گردنت، از همه مون بلند تره
به ما که خسته ایم بگو، خونۀ باهار کدوم وره؟
برایٍ خاطر ٍمحدثه
نمی دانم چند سال است ندیده امت. از آخرین باری که همدیگر را دیدیم شاید سه سالی می گذرد. من هنوز شاهد همان بغضهای همیشگی این دو نفر هستم. چند ماه قبل که از تبریز برگشتم و حیران بودم فهمیدم این مرد چقدر دوست داشتنی است و زنش چقدر ماه. ما همگی به ظاهر بزرگ شده ایم اما همان جمع پراکنده ایم. می خواهند پایبندم کنند، به هر وسیلۀ ممکن تا این جمع بماند. می دانی میان باور و تردید مانده ام، میان سنت و مدرنیته، میان خیلی چیزها که در وجودم رسوب کرده اند و نمی خواهمشان. بچه تر که بودیم موسم عید که می آمد همیشه شادی برق می زد. می گفتیم دَمِ عید فصل دعاهای تازه است. دور باطلِ نشستن هر ساله بر سر سفره ای و دعاها تا پایان سال ادامه دارد. به آخر سال که می رسیم همۀ دعاها بر عکس می شود. امسال من که اینطور رقم خورد. زندگی همین است. چشم که بر هم می گذاری می گذرد. خوشحالم که راحتی. هر چه سعی می کنم مگوها را بنویسم نمی شود. نمی شود به هر کسی اعتماد کرد. با تو حرفهایی از جنس نگفتن دارم...
راستش این روزها آرامم. ساکت و بی سر و صدا. نه نوشتن را جدی می گیرم و نه ترجمه را. خودم را به نفهمی می زنم تا راحت باشم. سکوتم را گم کرده ام. شده ام ما شینی تمام عیار که گاهی ادای فکر کردن را در می آورد. حال و هوای دیگری در سر دارم. بعضی واژه ها برایم کم حرمت تر شده اند. نقاب برخی دوستان هم کنار رفت. یاران موافق همه از دست شدند. چیزی را طلب می کنم که نزد هر کسی نیست. توقعم زیادی است شاید. شاید هم از تنهایی خاطر است. دیگر نهیب نمی زنم. کاری هم به کار کسی ندارم. فقط تماشا می کنم. قرار است بروم چهار گوشه ای را ببینم که هر سال مردمان زیادی دورش می گردند. با زندگی واقعی تر بیامیزم. چند کلمه ای هم تو بگو. از روزهایی که با کلاه موهای تراشیده ات را پنهان می کردی و با عینک ته استکانی چشمهایت را. هیچکدام از نذر و نیاز ها هم جوابی نگرفت. تو اسمش را بگذار تقدیر. تقدیر است که شانه هامان را سبک تر می کند. هر جا کم می آوریم می گذاریم به حسابش. از گربه ای تعریف کن که غذایت را در دهانش گذاشتی و با چشمهای تیله ای مجبورت کرد تا مابقی را خودت بخوری. این گربه به اندازۀ رُزی هم معرفت نداشت تا وقتی با اُردنگی از خانه بیرونش می کنند دوباره پشت همان پنجره بیاید و چنگالهایش را به شیشه بکشد. راستی از جایت بگو. طبقۀ چندمی؟ راحتی؟ هنوز صدایی دلت را می برد یا نه؟ من که هر از گاهی مست صدای متولی می شوم. شحات که می خواند تعطیلم. « ألا ان الله هو الغفور الرحیم ». این صداها گوشه ای از بهشت اینجایی من را می سازند. هر آنچه از دین آموخته ام همه زیبایی است. متنفر شده ام از مؤمنانی که فقط لایۀ بیرونی ماجرا را می بینند. اما بهِ شان احترام می گذارم. آدمها به دلخوشی هاشان زنده اند. حق انتخاب هر کسی در حد درکش است. حالم از عناوینی که اول و آخر آدمها اضافه می کنند بهم می خورد. در مملکتی که هر کس و ناکسی مهندس و دکتر است وقتی با عنوان صدایت می کنند انگار فرقی با شتر نداری. می بینی عرضه و قابلیت هر کاری را ندارم. هر روز که از ولیعصر رد می شوم تصاویر چندش آوری از زندگی می بینم. صفهای طولانی عروسکهایی که منتظرند تا وارد مغازۀ لباس زیر شوند... آنچنان آویزان مردهاشان هستند یا بالعکس که یاد یارگیری هامان در فوتبال می افتم. در مترو آدمهایی را می بینم که سر جانشان معامله می کنند. جوانانی که برای لقمه ای به راحتی از کنار عقایدشان رد می شوند. نگاههایی که التماست می کنند و هزار ندیده دیگر. ای کاش می شد درون آدمی هم مثل گیسو و صورتش تغییر رنگ دهد مثلاً بشود بلوند. انتظار مددی از کَرَم اینان نیست. عشق ها هم انگاری اسیری به غنیمت گرفتن شده است. می سنجند و بالا پایینت می کنند تا بگویند بهایش چقدر است. روزگار غریبی است نازنین. هوس سفر دارم با دست و پای بسته. همه آرزویم...
سرت را درد آوردم. برویم سر اصل مطلب. این سنگ سالهاست کهنه شده، گوشه هایش ترک برداشته و قدمها آزارش داده اند. امسال هم نشد که به دیدنت بیایم. قصد کرده بودم با اولین حقوقم برایت سنگی نو بیاورم. تجدید فراش کنم برایت. بی سر و صدا سفارشش را داده ام. سپرده ام که گوشۀ دنجی دارد. نرم و آهسته بسازند مبادا که تَرَک بردارد. تنهایی دوست خوبی است. باید دچارش بود. گر چه قیاس تجربۀ چند سال با سی سال تنهایی تو خامی است. می گویند از محاسن تنهایی یکی هم این است که آدمی کاشف مقدراتش می شود. تقدیر همۀ ما همین سنگ شکسته ای است که حائل من و توست. سلام مرا به نیمۀ پیدایت برسان. برایم بخواه تا از این مَن ِ مانده در برهوت جدا شوم. سال نو مبارکت.
تو عمر خواه و صبوری که زیر چرخ کبود هزار بازی از این طرفه تر برانگیزد.
ای با نوا پنهان شده ، از دل سلامت می کنم
تو كعبه اي هر جا روم ، قصد مقامت مي کنم ...
وسوسۀ نوشتن رهایم نمی کند. سالهاست می نویسم تا مفری بیابم. وقتی آغازش می کنی به این امید که پایانش آرامش می یابی ادامه می دهی. می نویسی، خط می زنی، پاک می کنی، می گریی، می خندی و هزار راه دیگر تا با نوشته هایت ثابت کنی هنوز زنده ای. دور بَرَت می دارد که اینها در حکم فرزندانم هستند؛ پاره هایی از فکرم. اما با گذر زمان به اين احساس مي رسي كه بايد سوزاند. فراموشش كرد. گذشته را مي سوزاني تا به فرداها برسي. باز هم مي نويسي تا گذشته را فراموش كني. نوشتن براي فراموشي. همين دور باطل مدام تكرار مي شود تا روزگاري كه مي بيني چه كاشته اي و چه درو كرده اي. بگذريم ...
این سومین وبلاگی است که می نویسم. دو وبلاگ قبلی در شرایطی از میان رفتند که نوعی جبر هم در حذفشان دخیل بود. نوشتن در آن دوره های زمانی بسیار آزارم داد. برای سطر به سطرش هزینه های روحی سنگینی پرداختم و آخر کار هیچ. اصولا نفس نوشتن اینگونه است. آدمی وقتی می نویسد هدفی را دنبال می کند. یکی برای خودش، دیگری برای دیگری و بسیاری چیزهای دیگر. نویسنده سعی می کند انسان صادقی باشد و به قول براهنی : " اگر صادق باشیم با زخم می میریم. " اگر نگاهی به صفحات وب بیندازید به نوعی عدم سلامت و صداقت پی می برید. نقاب را می بینید یا تصنعی بودن آن را. چاره ای هم نیست چون اقتضای شرایط این گونه پیش آورده است. بگذریم از اینکه قشرهای مختلف جامعه هر کدام به نوعی دچار آنند اما این ماجرا در محافل علمی ما هم رخنه کرده است. سالیان سال است اغلب اساتید ما شاگردانی تربیت می کنند که قصدشان تکرار آرای گذشتگان است تا مبادا عیوب و کاستی ها را ببینند و به فکر اصلاح هم بیفتند. اما در عرصه مجازی نوشتن یا تفریحی است و یا راهی برای ابراز وجود نویسنده اش. نوشته های به دردنخور و یا سرکاری فراوانند و معمولا هم از سر آگاهی نوشته می شوند. ضمن اینکه پدیده ای به نام وبلاگ نویسی غیر از این دو حالت، به همت عده ای، می خواهد جنبه علمی به خود بگیرد تا تلاش ها روزی ثمر دهد. هر چه هست پیداست که جذبه آن روزگاریست اهل خرد را هم به عکس العمل واداشته تا از قافله عمر عقب نمانند.
می گفتم که نوشتن کار راحتی نیست. عرق ریزان روح آدمی است. حدیث نفس را نمی گویم که این هم در جای خود کم کم به نوعی ادبی تبدیل شده است بلکه از دردها نوشتن سخت است. می شود تا زنده است نوشت ولی فرقش با کسی که تا می نویسد زنده است، از زمین تا آسمان است. حکایت عرق ریزان روح آدمی، دیرسالیست نقلی استمراری گشته و بسیاری هم به زور خودشان را وارد ماجرا می کنند. غافل از اینکه هر کسی یار ظن خود است.
کمی هم شخصی تر بنویسم. دوستانی که سابقه خوانش مطالب قبلی را دارند شاید در اینجا نوشته هایی ببینند که به مذاقشان خوش نیاید. منظورم دغدغه هاست. قرار است اینجا مکانی برای ترجمه ای، حسب حالی و شعری و اگر سوادمان قد داد نقدی باشد. هر از گاهی هم درد دلی که آدمی وقتی کم می آورد مجبور است در هر چاهی سر فرو کند و فریاد بکشد. شاید هم نوشتن داستانی. بیش از این انتظاری نیست. همه می دانند که در شرایط فعلی روزگار ما و با ابن همه دلمشغولی، وقت گذاشتن بر صفحه وب عقب ماندن از خود آدمی است. آب در هاون کوبیدن است. مگر اینکه قصد کنی هر از گاهی چند خطی بنویسی و شعری و لحظه ها را با دیگران تقسیم کنی. اگر ننویسی هیچ اتفاقی نخواهد افتاد. عده ای از دست و زبان و اندیشه ات در امان خواهند ماند. اندکند افرادی که بگویند حیف است، بنویس. برای پر کردن فاصله ای دلتنگی هم شاید بتوان راهی یافت. اما نوشتن، در نظر من، راهی برای زنده ماندن درک آدمی است: فاخلع نعلیک ...