تبليغاتX
تماشا | یادداشت ها

برشی کوتاه از «یک عاشقانه ی آرام نادر ابراهیمی» را براتان می گذارم. به نظرم صادقانه ترین تعریفی است که از این ماجرا می توان داشت. گرچه گاهی تعریف ها برای خود آدمی هم برعکس می شود! آدم است دیگر. حرجی هم برش نیست؛ گاهی از سر خوشی حرف هایی می زند. بخوانیدش. تصدیق می کنید که ارزش خواندن دارد. گاهی اوقات برای نوشتن هر جمله مشابه اش باید کلی زور زد ای جماعت!

مدت ها، مدت ها در این باره اندیشیده ام، عسل، تا به اینجا رسیده ام كه نادلخواه ترین نقطه ممكن است:

 از شباهت بیزارم، عسل. شباهت میان این آواز و آن آواز. این كلام عاشقانه و آن كلام، این نگاه و آن نگاه، دیروز و امروز، از شباهت به تكرار می زسیم؛ از تكرار به عادت؛ از عادت به بیهودگی؛ از بیهودگی به خستگی و نفرت.

 چگونه پاسخی بیابم كه به دلت بنشیند، حال آنكه خود هنوز به چنین پاسخی نرسیده ام ؟ اما عیب شاید از من نباشد از مرغان مقلد باشد: طوطیان قند پارسی ندیده شكر شكن شده. وای بر آن روزی كه چیزی- حتی عشق- عادتمان شود . عادت همه چیز را  ویران می كند؛ از جمله عظمت دوست داشتن را، تفكر خلاق را ، عاطفه جوشان را .

 مشكل من این است - این شده است – كه مدت هاست می بینم كه : از عشق ، بسیار بیش از آن مقدار ناچیزی كه به راستی، در جهان مهر از یاد برده ما مانده است، سخن می گویند، و بیشتر آنها می گویند كه اصلا اهل ولایت  عشق نیستند.

 عاشق كم است، سخن عاشقانه فراوان. محبوبی در كار نیست اما مطربان ولگرد، به آسانی، از خوبترین محبوبان خویش و غیبت ایشان، فریاد كشان و مویه كنان سخن می گویند.

 عسل، بانوی من، روزگاریست - چه بد- كه دیگر كلام عاشقانه دلیل عشق نیست و آواز عاشقانه خواندن دلیل عاشق بودن.

خلوص، حالیا قصه ایست فرسوده ، وعشق را تنها، شاید، طبیبانی هرزه در دكان هایشان، به شنیع ترین شكل ممكن، تجربه كنند. 

من و تو، عسل، زمانی به كشف عشق رسیده ایم كه كودكان بی خیال بازیگوش هم، سرودهای عاشقانه را، یاد گرفته اند كه عاشقانه زمزمه كنند – با چشمانی مملو از صداقت صوری عشق. آنها حتی غم عشق را هم عینا تقلید می كنند. عزیز من غم عشق را. باور نمی كنی؟

 در روزگار ما كسانی را می بینی مغموم، پریشان، زلف آشفته ، خوی كرده، بیكاره ،سر در گریبان،با چشمان خمار، عین عین عاشقان قدیمی قصه ها- بی آنكه عطر عشق را ، یك بار، از دور هم استشمام كرده باشند.

  عسل! نامه های عاشقانه پر شور نوشتن، از متداول ترین بازیهای مبتذل عصر ما شده است؛ چرا كه عشق را محك نمی توان زد، و هیچ معیاری در كار نیست.

 عشق آنگاه كه به واژه تبدیل شد، و به نگاه ، و به آواز، و به نامه، ‌و به اشك ، و به شعر، و در بسته بندی های كاملا متشابه به مشتریان تشنه، عرضه شد، در هر بازار غیر مسقفی هم می توان آن را خرید و به معشوق، هدیه كرد، و همین عشق را تحقیر كرده است.

 عزیز من تولید انبوه مدت هاست كه راه را بر نا مكرر بودن عشق بسته است. خوفناك است عسل، اما حتی به قلب هم آموخته اند كه به تپیدن های عاشقانه تظاهر كند. خوفناك است عسل. همه چیز، بدل: نگاه... نگاه ... من خجلم كه به چشمانت كه عاشق در مانده آنها هستم، عاشقانه نگاه كنم؛ چرا كه چندی پیش، در كوه، پسر بچه ای را دیدم كه نگاهی بسیار عاشقانه تر از نگاه من داشت، و به دختری با همان نگاه می نگریست و از عشق بی پایان خویش به او، زیبا و به زمزمه سخن می گفت، چندان كه دخترك، سرانجام، ‌دل سوخته گفت: علیرغم جمیع دشواری ها، من، زیستن با تو و تمامی مشقاتش را می پذیرم. پس چرا به جای عاشقانه و پنهان كارانه نگاه كردن، زندگی مشترك عاشقانه ای را آغاز نكنیم؟ و پسرك ، چنان گریخت كه گویی از جهنم مسلم می گریزد.

 باز می گویم عسل: دیگر سخن گفتن عاشقانه، دلیل عشق نیست، و آ واز عاشقانه خواندن، دلیل عاشق بودن. در روزگاری كه خوب ترین و لطیف ترین آهنگهای عاشقانه را، كسانی، كاملاحرفه ای و عاشقانه می نوازند و به تكرار هم می نوازند، اما قلب هایشان، تهی از هر شكلی از عشق است، من وامانده ام كه زنبور هایت را چگونه خبر كنم.....

 راست بگویم عسل، گاهی چنین می انگارم كه در قلمرو عشق دیگر، قلم نخواهد رفت، و در خطه‌عاشقان، دیگر خطی به یادگار نوشته نخواهد شد؛ چرا كه به همت سازندگان سكه های قلب ، جایی برای سلطه  راستین قلب، باقی نمانده است...

+  شنبه هفتم دی 1387     

 

پل ریکور جمله‌ای دارد با این مضمون:« نزدیک‌ترین راه پیمودن خویشتن خویش، دیگری است.» می خواهم به کمکش روایتی دم دستی از جامعه‌ی خودمان ارائه کنم. 

  خوشبختانه یکی از شانس‌های یکی دو سال اخیر زندگی‌ام، معاشرت با آدم‌هایی از جنس‌های متفاوت و نوعی به تماشا نشستن روایت‌هایی بوده که هر کدامش را می‌شود سرنوشت نامید. یک جور بازی میان آدم‌ها وجود دارد که اگر قواعدش را ندانی در مرحله کشف مجبوری تاوان بدهی. این کشف شامل هر چیزی می‌شود: از خود گرفته تا دیگری. این وسط ها ممکن است چیزهای دیگری هم کشف کنی که جنبه‌ی موقتی دارد ولی پایان همان هم یا منتهی به خودت می‌شود یا دیگری. می‌گفتم که حاصل این تماشا، گر چه گاهی به ملال شخصی دچارم کرده ولی دیدن جدل درونی افراد و اینکه آدم‌ها چطور تلاش می‌کنند راه تحمل بیابند یا به خودشان بقبولانند که چاره‌ای جز این نیست، دارد مجابم می‌کند که نباید زیاد جدی گرفت هر چیزی یا هر کسی را؛ ته این حرف به هیچ عنوان تحقیر نیست که نوعی تلاش برای رسیدن به مروت با دوستان و مدارا با دشمنان است.

  از محاسن شناختن خویشتن یکی هم این است که آدمی‌ به احترام خودش هر غلطی نمی‌کند. با نگاه ابزاری و با متر امروز سنجیدن حوادث، به نظرم، عاقبت خوشی ندارد. آویزان هر کسی می‌شوی تا برای خودت اعتبار جمع کنی. مثال کوچکش این می‌شود که از هول خیلی چیزها، با هر عنوانی، دیگری را همراهت می‌کنی و  بعد به فکر می‌روی که ای بابا! این نبود چیزی که من از زندگی می‌خواستم. متأسفم که هر روز انبوهی از این غلط کردم‌ها را می‌بینم و می‌شنوم. اینکه اعتبار حرف‌ها در طرﻓﺔ العینی از بین می‌رود. همین نپیمودن‌ها و نشناختن خود است که مجال دیگری نمی‌دهد. حاصلش می‌شود ازدحام دلبرکان غمگین سودازده برای یافتن عشق‌های کوتاه و تحمل‌های طولانی...   

 

پ.ن: این روایت ناتمام است. وبلاگ، به زعم من، گرچه جایی برای نمایش وسعت خود است ولی همه چیز را به خوشی نمی‌شود گذراند. همیشه به حال طنازان غبطه خورده‌ام که چطور فریاد "بخند به روی دنیا، دنیا به روت بخنده" شان به هواست!

+  پنجشنبه ششم تیر 1387      | 

 

   چندان‌ طولي‌ نمي‌كشد كه‌ تفاوت‌ ظريف‌ بين‌ گرفتن‌ يك‌ دست‌ و به‌زنجيركشيدن‌ يك‌ روح‌ را درك‌ مي‌كنيد و ياد مي‌گيريد كه‌ عشق‌ ورزيدن‌ به‌معني‌ لم‌ دادن‌ روی‌ ديگري‌ و همراهي‌كردن‌، به‌ معني‌ طلب‌ امنیّت‌خاطر نيست‌.

   چندان‌ طولي‌ نمي‌كشد كه‌ ياد مي‌گيريد نوازش‌ها به‌ معني‌ قراردادها و هدايا به‌ معني‌ قول‌ و قرارها نيستند.

   و مي‌پذيريد كه‌ با سربلندي‌، چشم هاي‌ باز و شكوه‌ و جلال‌ يك‌ آدم‌ بزرگ‌ و نه‌ اندوه‌ يك‌ كودك‌، شكست‌هاي‌ خود را بپذيريد.

   و ياد مي‌گيريد كه‌ جاده‌هاي‌ خود را روي‌ زمين‌ امروز بسازيد؛ زيرا زمين‌ فردا براي‌ نقشه‌ كشيدن‌، نامطمئن‌تر از آن‌ است‌ كه‌ بشود برايش‌حسابي‌ باز كرد.

   چندان‌ طولي‌ نمي‌كشد كه‌ يادمي‌گيريد حتي‌ اگر به‌ خورشيد هم‌ بيش‌از حد نزديك‌ شويد، شما را مي‌سوزاند.

   بنابراين‌ باغ‌ خود را بكاريد و روح‌ خود را آذين‌ ببنديد و منتظر نمانيد كه‌ كسي‌ برايتان‌ گل‌ بياورد.

    چندان‌ طولي‌ نمي‌كشد كه‌ ياد مي‌گيريد تحمّل‌ كنيد؛

    و متوجّه‌ مي‌شويد كه‌ چه قدر قوي‌ هستيد؛

     و ارزش‌ داريد!

 

+  سه شنبه هفتم اسفند 1386      | 

 

روزهایی هست که به ظاهر عشقی داری و حال و هوایش را نداری. روزهای دیگری هم هست که انگاری حال و هوای عاشقی داری ولی عشقی نداری. تعبیرش برای هر کسی متفاوت است. بسته به حال و روزش دارد. از عشق نوشتن کمی جرات می خواهد. اینکه بخواهی تمامی واژه ها را بگردی و مناسب ترینش را بیابی. گرچه عشق به آدمی جرات خیلی کارها می دهد؛ با این واژه خیلی کارها می توانی بکنی، خیلی غلط ها هم می توانی بکنی ... غرض عشق نامه شرح حالی است که ممکن است بر سر هر کدام از ما بیاید. خوشبختانه کمتر جنبۀ شخصی دارد و جای شکرش باقی است که به آه و ناله نخواهد کشید. شاید هم روزگاری روایتی معتبر شود ...

 

سالها پیش سعید حنایی از مثلثی نوشته بود که ما جماعت مشرقی ِ مشخصاً ایرانی در زندگیمان مدام درگیرش هستیم. اضلاع این مثلث را سکس، عشق و ازدواج تشکیل می دهند. آنچه روزی او روایت می کرد گرچه آن زمان به ظن خود بود اما همواره واقعیتی انکار ناپذیر است. خوانش مطلب برای یک بار هم که شده ارزش دارد. وی به کمک روایتی شخصی پنجره ای را روبروی خواننده گشوده که اعتبار منظره ی در پیش رو بسیار بالاست. خواندنش تلخ است و نثری دارد توام با احساس ظریف او که البته هنوز هم در تیزبینی های نوشته های روزانه اش جاریست.

در زمانه ای که زبان ابزار ارتباط و تفاهم است غالباً باعث سوء تفاهم می شود و این آغازی است بر بالا رفتن دیوار بی اعتمادی میان آدمیان. برایتان بعدها مفصل خواهم گفت که  چهره ی عشاق در ادبیات مشرق زمین و مشخصاً ایران، غالباً با اندوه و رنج ترسیم شده است، عاشق و معشوق آنچنان شور دارند که شعور را فراموش کرده اند. گویا در تملک همند و مادامی که با یکدیگرند ظاهراً دنیا به کام است اما امان از اینکه پایانی باشد! برای فراموشی زمین و زمان را زیر سوال می برند... زشت ترین چهره ای که از دوری یک زوج می توان نشان داد کینه ای است که بعد از آن به رخ یار سابق و حریف امروزی کشیده می شود. اینکه چرا دو فرد به آخر یک خط می رسند و موازیان به ناچاری می شوند امریست شخصی مادامی که این قضایا جنبه ی اخلاقی و اجتماعی به خود نگرفته است. به فرض اینکه جدایی هم اتفاق افتاد چرا باید به جان يكديگر افتاد! نگاه کنید به دم دسترس ترین وسیله ی ممکن که همین وبلاگهاست؛ روزی روزگاری بسیاری از همین عشاق آنقدر کلمات را خرج هم می کردند که آدمی می ماند مگر قحطی جاست که به مجاز پناه آورده ایم!

 بسیاری از ما با واژه ها مشکل داریم. حرمت شان در ذهن مان از بین رفته و چه بسا سابقه ی ذهنی و تجربه ی ناخوشایندی از آن داریم. یکی از این واژه ها عشق است. حرمت عاشقی را سالیان سال است که در ذهن ها یا خراب کرده اند یا خراب کرده ایم. نمی خواهم قضاوتی کرده باشم یا حکمی صادر کنم که بیزارم از این جماعت. تنها تماشای خود را روایت می کنم. می گویند عشق به آدمی توان می دهد تا سه مرحله را بگذراند: خامی، پختگی و سوختن. حقیقت ماجرا این است که ما ابتدا می سوزیم و نهایت به خامی می رسیم. خیلی ها که عشق را با پوزخند بدرقه می کنند دچار همین اتفاقند. عشق به جای تعالی، صاحبانش را دو دستی از اوج آسمان فرضی به زمین می کشد و ایده آل ها را به تعبیری واقعیت می کند. بسیاری از ما که تجربه ی عاشقی، آنهم از نوع زمینی اش، داشته ایم - اگر پایانی ناخوشایند و یکطرفه نداشته باشد-  از روزهای سپری شده به عنوان خاطرات مان یاد می کنیم. نه تنها دنبال مقصر ماجرا نیستیم بلکه با توجیهی همچون عشق ماجرا را در ذهن مان جمع و جور می کنیم و از بیان ماجرا هراس نداریم. این همان نفس عاشقی است که آدمی گذشته را بیهوده  نمی داند و در جستجوی زمان از دست رفته نیست چون در عشق چیزی نداری که از دست دهی (این را به خاطر محاسبه گر بودن ذهن گفتم!). عشق بخشی از مقدراتی است که آدمی در تنهایی کاشفش می شود. گرچه مرگ اشتراک میان آدمهاست اما آنهایی که در این وادی سقف آرزویی مرتفع دارند، در پشت دیوار عشق چندین بار می میرند.

معرفت شناسی عشق از دیدگاه جغرافیایی اش موکول می شود به مجالی دیگر. با بررسی و مقایسه ی فرجام عشاق در ادبیات کلاسیک و مدرن مشرق و مغرب زمین به کمک بازخوانی چند اثر، فضایی از تفکر حاکم بر آنچه از افلاطون تا به امروز، عشق نامیده می شود، در چندبخش، نقل خواهد شد.

+  جمعه هفتم دی 1386      | 

 

  بد زمانه ایست رفیق. خیلی بدتر از آنچه که بخواهی برای توصیفش کلمه ای بیابی. می فهمم چه می کشی. می خواهی ار رفقایت بگویی و اینکه به خاطر کاسب بودنشان سوار هر چیزی می شوند تا پیش زن و فرزند خجل نشوند. من فکر نمی کنم زمانی که رفقایمان سوار بر اسب مرادشان می شدند حال امروز من و تو را داشتند. چه فایده ای دارد از پاره های آتشی بنویسیم که هر روز بر سرمان فرود می آیند. کافیست  آنها که ابزاری به نام قدرت در دست دارند نگاهی هم به پایین تر از خودشان بیندازند. اصلا بیخیال این. از بالا به خودشان و روزگارشان نظر کنند. یا طاقت دیدنش را ندارند و یا چشمهاشان را می بندند تا راحت باشند. دلم  می گیرد وقتی می بینم ارزش ما به صفرهای موجودی بانکی مان وابسته است، از اینکه به این راحتی همدیگر را می فروشیم به نام رفاقت. تطاولی که در این روزگار دوستان بر هم می کنند دشمنان خونی هم روا نمی دانند. بر سر پیمان ماندن هنر می خواهد. اینها که قسمت خوب ماجراست؛ ای کاش همیشه از این خرید و فروشها بود. احساست را هم می خرند، ناز و نیازت را هم... 

   این چند وقت که خوب به چهره ی مخاطبانم نگاه می کنم می بینم ما چقدر محتاج نگاهیم. چقدر محتاجیم که یک نگاه زمینی و آسمانی بر سرمان مستدام بماند. آدمهایی که با خون دل می نویسند به پای معامله که می رسد تسلیمند. حاضرند نوشته هاشان را که به قول خودشان در حکم فرزندانشان هستند به همین راحتی و از سرناچاری به ثمنی بفروشند تا هزینه ی درمانشان کنند. این نسبیت و عدم قطعیت در رفتارها آخرش کار دست آدمی می دهد. همین آدمی که همیشه به امید و دلخوشی هایش زنده است. اگر به دعا اعتقاد داری دعا کن خدا این دلخوشی ها را از هیچ کس نگیرد. این هم بسته به دنیای هر کسی متفاوت است: یکی در جستجوی خود گمشده اش، دیگری نیمه ی پنهانش، آن یکی دنیا را در همین احوالات زیر شکمی می بیند، بعدی به دنبال پول و همه ی ما به فکر بقای خویشتن. یافتن هم دردی مشترک در این جامعه با این بلاهایی که سرش آمده گاهی حیرت آور است. هنوز در این روزگار یافتن صدایی که دلت را بلرزاند غنیمت است. یافتن دستی که اعتمادش کنی کیمیاست. ناله نمی کنم به جان ِ هر چیزی و هر کسی که می پرستی. باید گفت ازچیزهایی که دیگران چرندش می خوانند. خدا این شانه ها را به ما داده که گاهی در برابر مخلوقات پر تکبرش بالا بیندازیم و به رسم جاهلیتشان با سلامی از کنارشان بگذریم. می بینی که اینها به غمزه و کرشمه ای دنیاشان به هم می خورد. چشم رضا و مرحمتشان به جای دیگری است. مهم این است که در این ناکجا آباد بی زمانی خودمان را نفروشیم. به باور و تردیدهامان احترام بگذاریم. اگر دیگران می گذارند ما نگذاریم از نعش رفیقانمان نردبان بسازند. من طعم گس این نردبان شدن را هنوز زیر زبانم دارم. هنوز هم که هنوز است نمی توانم جای پاهایشان را از روی شانه هایم پاک کنم. گاهی به خودم نهیب می زنم که احمق جان! سادگی هم حدی دارد، ابلهی هم نهایتی دارد! تو که در زندگی شخصی ات هم تجربه کرده ای که یک عمر سواری دادن به این و آن نتیجه اش همین است که می بینی. کجایند آن همه مدعی! بس است. رها کن. چقدر ساده ای که هنوز به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ای. مهم نیست که ما چه القاب و چه مدارجی را به یدک می کشیم، برخلاف خیلی ها که زنده اند به این مزخرفات...

   می دانی ما به اصولی که سالها برایش جان گذاشته ایم یکشبه چشم نمی بندیم و فدایش نمی کنیم. حالا هرقدر هم که کف دستمان و در حسابمان باشد فدای تمام همین چند دقیقه هم صحبتی. نهایتش این است که آخر ِ بازی اگر ما را هم از هوا به زمین فرستادند کسی هست که یادی از ما بکند، سر قبرمان بیاید و اگر خواست در دل فحشی بدهد و زیر لب برایمان فاتحه ای بخواند تا تنمان در گور نلرزد. بچه تر که بودم همیشه برایم می خواندند یاد مرگ دل آدمی را لطیف می کند. اما این روزها راستی ِ حی بودنِ تمام ِ مردگان را می فهمم!

 

یوسف به این رها شدن از چاه دل نبند

این بار می برند که زندانیت کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

گاهی بهانه ایست که قربانی ات کنند!

 

+  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386      | 

 

     هر نمايش روزي تمام مي شود. همه ي كساني كه در آن نقش داشته اند، يكي بعد از ديگري مي روند. صحنه خالي مي شود. تماشاگران مي روند و در سالن كسي نمي ماند. نه بازيگري، نه تماشاگري و نه قصه اي. يك روز هم سالن نمايش را مي كوبند و از بين مي برند. از تمام نمايش ها و قصه ها، زمين بايري مي ماند كه حافظه اي ندارد. سرنوشت زمين باير؟ خدا مي داند. خاك بي حاصل خاطره اي ندارد. و بدون خاطره، جهان وجود نخواهد داشت.

 

نمايش امشب : داستان وقار السلطنه و پسرش يوسف.

    بازيگران : غايب.

    تماشاگران : غايب.

    صحنه : متروك.

 

   نوشته ی بالا و زیر ابتدا و پشت جلد کتابی است که در سفر هفته قبل خواندم. سفری برای فراموش کردن و به خود آمدن. خواندنش جای تامل دارد؛ همین حکایت دوست داشتن ها و نشدن ها و احیاناً نرسیدن ها؛ گاهی هم توفیق اجباری در وصل به شرطها و شروطها. دوستی از مشاهداتش در مورد زیستن هایی می گفت که حاصلش تکرار فصول است و اینکه آدمیانی هستند که از تکررشان به تنگ می آیند و عنان از دست می دهند. عشقهایی که زیر بار قبض و بسط زندگی می شکنند و راهی دیگر می یابند. هر چه به گِرد خویشتن می نگرم به این می رسم که دوستی ها چه دیر شکل می گیرند و چه زود می روند. زندگی را با دیده ی عبرت آموز نگریستن و با پستی ها و بلندی هایش کنار آمدن هم هنری است. زمانه است و چشمهای منتظر جماعتی بر گشایش ایام.

 

   این قصه ی مکرر عشق است. هر کس خورشیدش را پیدا می کند، بی اختیار چشم در چشم او می دوزد و برای ابد در ناامیدی غرق می شود... یوسف، خورشید رعنا بود. رعنا وقتی چشم در چشم او دوخت که هنوز از غروب چیزی نمی دانست...

   پسر وقار السلطنه را در حالی پیدا کردند که روی صندلیش مرده و دست هایش به صندلی بسته شده بود. چیزی دزدیده نشده بود. همه چیز سر جای خود بود؛ خصوصاً رازی که همه ی اهل خانواده می دانستند، اما حتا برای یکدیگر تعریف نمی کردند. چیز دیگری هم در اتاق پیدا شد: دو بسته پاکت قدیمی که از شدت کهنگی، زرد و پوسیده شده بود. یکی از بسته ها پاکت کارت های عروسی بود و بسته ی دیگر، نامه های یک دختر؛ عروسی ای که هرگز سر نگرفت و دختری که قرار بود با او ازدواج کند و نکرد. *

* فصل آخر، گیتا گرکانی، انتشارات کاروان

+  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386      | 

یک روز بیدار می شویم ( توی یک گفتگوی خیلی عادی، یا توی رخت خواب با کیفٍ نشئه گیٍ یک خواب عمیق شبانه، یا روی صندلی با فکری سرگردان در هزار جا، یا پشت فرمان ماشین توی یک راه بندان) و می بینیم که نمی خواهیم فکرمان هیچ جا برود، نمی خواهیم فکر کنیم به چیزهای نیامده و آمده و کارهای نکرده و کرده و هر آن چه که پیش یا بعد از این ممکن است اتفاق بیافتد. و اصلاً نمی خواهیم فکری و جود داشته باشد تا یادمان بیاید که هنوز هستیم و هنوز خیلی کارها می شود کرد. می فهمیم دیگر پایین تر از این، تحمل ناپذیرتر از این، ممکن نیست. نقاب

بعضی مان یک مرتبه بیدار می شویم، بعضی آهسته، و بعضی هیچ وقت. اما اگر بیدار شویم، دیگر فکر و نظر دیگران هیچ تأثیری در حال مان ندارد. این که وقتی ما را می بینند چشمان شان برق بزند، یا برعکس، پره های دماغ شان با نفرت باز و بسته شود، هیچ اهمیتی ندارد. مهم فقط این است که خودمان جلو آینه که می ایستیم چه ببینیم. اگر نتوانیم جلو آینه بایستیم و به خودمان نگاه کنیم، یا اگر نتوانیم با خیال هامان بازی کنیم، نتوانیم و نخواهیم که به هیچ چیز و هیچ کس فکر کنیم، چه کار می کنیم ؟...

وقتی می شود خیلی آسان و ساده دروغی گفت که باعث می شود کسی نگاه دوباره یی به خودش بیاندازد و بتواند خودش را با آن صورت همیشگی دوست داشته باشد،یا لااقل تحمل کند،دروغ گفتن چه عیبی دارد؟...

پ.ن : برگرفته از داستان بگذار همین طوری ادامه پیدا کند از کتاب سمتٍ تاریکٍ کلمات نوشتۀ حسین سناپور

+  یکشنبه پنجم فروردین 1386      | 

مارکز

متن زیر منتسب به گابریل گارسیا مارکز است. متنی که می گویند روزگاری نوشته است اما خودش تکذیب می کند. نمونه ای روشن از لحظۀ آخر نفس کشیدن. آدمی مرگ را که می بیند مهربان می شود. نقابش کنار می رود و خودش است...

"اگر خداوند برای لحظه ای فراموش می كرد كه من عروسكی پوسیده‌ام و قطعه كوچكی زندگی به من ارزانی می‌داشت، شاید همه آنچه را كه به ذهنم می رسيد را بیان نمی‌‌داشتم، بلكه به همه چيزهائی كه بیان می‌کردم فكر می كردم. اعتبار همه چيز در نظر من، نه در ارزش آنها كه در معنای نهفته آنهاست. كمتر می‌خوابيدم و دیوانه‌وار رويا می ديدم، چرا که می‌دانستم هر دقيقه‌ای كه چشمهايمان را برهم می‌گذاريم ٬ شصت ثانيه نور را از کف می‌دهيم.


ادامه مطلب
+  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385     

برای دوست ِ مومن ٍ مسیحی ام که خاطرۀ کتاب مقدسش می ماند. ای کاش نیمی از درک دینی اش نزد مومنانِ هر جایی یافت شود. 

قصورِِ ِعقل کجا و قیاس ِ قامت ِ عشق       تو هر قبا که بدوزی به قدّ ادراک است.

چندي پيش كه فربه تر از ايدئولوژي سروش را مي خواندم به مقاله اي بر خوردم به نام ايمان و حيرت. شرح جدلهاي فكري اهل فلسفه و اهل عرفان. چند سالي است ذهنم درگير اين ماجراست و از همان روزهاي آغازين هم مي دانستم به مدد فلسفه شايد نتوان به هيچ توجيه عقلاني رسيد. بسياري از مفاهيم ايماني هم به شك منجر مي شود. هر چند ايمان پس از شك برايم ارزشي صد چندان دارد. به همان ايمان هم كه مي رسي پاي تقليدي و يا تحقيقي بودنش به ميان مي آيد و آنجاست كه محك اصلي طلب مي شود. در اين دفتر، سروش به بررسي انواع ايمان مي پردازد. تاكيد مي كند "درست است كه نبايد ايمان عوام را شوراند اما اين سخن تجويز نمي كند كه اولا عوام همواره مقلد بمانند و ثانيا خواص به دامن تقليد درغلتند." هراس از پرسيدن در امور غير تعبدي را درد رايجي مي داند و به دنبال تصحيح تصاوير مسخ شده اي است كه از خدا، انسان، جامعه، دين و … وجود دارد. او در ايمان و حيرتبه كمك مولانا تفاوت فلاسفه و عرفا را در درك مفاهيم ديني نشان مي دهد. شايد نوعي جدل ميان سنت و مدرنيته در درك مفاهيم مشترك ديني. براي من كه دلبسته هر دوي اين امور هستم اين نوع قرائت از متون، خواه ديني و يا غير آن، دلنشين است. مولوي خواني اين روزها دغدغۀ من است و وقتي به كمك اهل دلي پرده اي كنار زده مي شود دچار شعفي مي شوم كه مستم مي كند. حيفم آمد بخشهايي از آن را ننويسم.  اين مقاله در ارديبهشت 1371 به دومين سمپوزيوم ديالوگ اسلام و مسيحيت ارتودوكس عرضه شده است. سروش در سال 1382 نيز در دانشگاه امير كبير سخنرانيي در مورد حكمت يونانيان و حكمت ايمانيان داشت. آنجا بود كه ماجراي عقل و فلسفه را نزد عرفا و فلاسفه و حكما مفصل شرح داد. به نقل از مولانا مي گويد: "هركس دچار شك است، دچار ترديد است، دچار سؤال‌ است‌، دچار پيچش‌ روح‌ است‌، او يك‌ فيلسوف‌ نهان‌ است‌؛ حتي‌ اگر خود نداند مبتلا به‌ آفات‌ فلسفه‌ شده‌ است‌. مولوي مي گويد دو گونه‌ حكمت داريم‌: حكمت‌ دنيا و حكمت‌ دين‌. حكمت‌ دنيا، شأن‌ و هنرش‌ اين‌ است‌ كه‌ ما را شكاك كند. ما را پرسشگر كند، ما را به‌ وسوسه‌ و ترديد بيفكند. در حالي‌ كه‌ حكمت‌ ديگري‌ داريم‌ كه‌ در همان‌ ابتدا يقين‌ را، آرامش‌ را، وصال‌را، نورانيت واقع را در اختيار ما قرار مي دهد." در جايي ديگر با اشاره به سخن ارسطو اضافه مي كند: " هر كس‌ عادت‌ كند كه‌ حرفها را بي‌دليل‌ بپذيرد، از پوست‌ انسانيت‌ خارج‌ شده است. مَنْ تَعَوّد اَنْ يُصَدَّقَ بَغَيرِ دَليل‌ فَقَد اِنْسَلَخَ مِنْ فِطْرة انسانيه. َ" و اين دقيقا آفت مومنان ساده لوح و خوش باوري است كه با ديدن و شنيدن زهد فروشي و ريا كاري و خودپسندي تسليم مي شوند و كفر فقهي را با كفر واقعي اشتباه مي گيرند.

 اینها را می نویسم تا بگویم درک آدمیان از خدایی که می پندارند در تعبدش کوشا هستند متفاوت است. این البته از بدیهیاتی است که به ناچار نوشتم. اما جوهرۀ ادیان در درک اصل یکی است. می شود این جمله را با هر ایسمی تعبیر کرد. کسانی که زندگی مومنانۀ مقلدانه را انتخاب می کنند به ناچار مجبورند زمانی خود را با اصولی تطبیق دهند. شاید به این هم می گویند اصل زمان و مکان. این احساس به بازنگری در آرا و عقاید زمانی ضرورت می یابد که خود را در اقلیت ببینی و تا الزامی نباشد خیلی ها به سراغش نمی روند؛ که اگر اینگونه می بود اوضاع نابسامان امروزی بوجود نمی آمد. نمی خواهم از یک مسالۀ کوچک نتیجه ای بزرگ بگیرم. قصدم قضاوت هم نیست که چندی است از اهل ارادت و قضاوت می گریزم. اما درک مومنانه از دین با این اوضاع فقیهانه و مقلدانه، میوه های نارسیده ای دارد و هر اهل تحقیقی را وادار می کند بنا به احتیاط عمل کند ...

 

                                            ايمان و حيرت

 

در مثنوي مولوي، مفاهيم ايمان، عشق، حيرت، عقل، جنون، تحقيق، تقليد، خيال، شهود، وحي، يقين و فلسفه، مفاهيمي در هم تنيده اند. شخص مؤمن، عاشق حيراني است كه از تقليد رهيده و به تحقيق رسيده، و عقل فلسفي را ( كه مرتبه اي از خيال است) به يقين جنون آميز عاشقانه، آسان فروخته است.

 در اين مقال، نسبت ايمان و حيرت را بيشتر مي كاويم چون ناسازگارتر از بقيه مي نمايند. آدمي از ايمان، انتظار وضوح و صلابت دارد و از حيرت، تيرگي و پريشاني را مي فهمد، و جمع آمدن آن دو را، تناقضي خرد ناپسند مي يابد و به همين سبب تبيين نسبت شان واجب تر مي نمايد ...


ادامه مطلب
+  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385