آخرین دیدارم به بهانه ی دعوت قیصر امین پور به مجلسی مصادف شد با روزی که شاعران جوان در خانه ی هنرمندان غزل خوانی داشتند؛ درست یک هفته قبل از مرگش. غزل زیر را نیما فرقه قبل تر از شعر خوانی قیصر خواند و حسابی چسبید.
لبخندهای ساده ات هر بار می میرند
یک دسته قو در آسمان انگار می میرند
در من هزاران حرف ناگفته است دور از تو
اما به محض لحظه دیدار می میرند
مرگ اشتراک بین آدمهاست با یک فرق
افراد عاشق پیشه چندین بار می میرند
آنها که سقف آرزویی مرتفع دارند
پشت بلندی های آن دیوار می میرند
**
در مردم دنیای من هنجار یعنی عشق
نفرین به آنهایی که ناهنجار می میرند
فراوان دیده ام آدم هایی که رنج حاصل از تنهایی از پا در آورده شان و ترجیح داده اند فاصله ی دل تا زبان شان به اندازه ی دو دنیای متفاوت باشد. مصطفا مستور « من گنجشک نیستم» را با این جمله از قول دانیال نازی، یکی از شخصیت های داستان، آغاز می کند: « وقتی نمی توانی قواعد بازی را تغییر دهی، پس خفه شو و بازی کن.» همین است حکایت عشق و مرگ و دل دل های آدم ها در زندگی؛ جایی که پشت بلندی های دیوارش بایستی چندین بار مرد تا ناهنجار نمرد.
لینک های مرتبط: تا نگاه می کنی وقت رفتن است ، مصطفا مستور و تصویر دیگری از آسمان
قطره قطره اگر چه آب شديم
ابر بوديم و آفتاب شديم
ساخت ما را همو كه مي پنداشت
به يكي جرعه اش خراب شديم
هي مترسك كلاه را بردار
ما كلاغان دگر عقاب شديم
ما از آن سودن و نياسودن
سنگ زيرين آسياب شديم
گوش آن ما خروش و خشم تو را
همچنان كوه بازتاب شديم
اينك اين تو كه چهره مي پوشي
اينك اين ما كه بي نقاب شديم
ما كه اي زندگي به خاموشي
هر سوال تو را جواب شديم
ديگر از جان ما چه مي خواهي ؟
ما كه با مرگ بي حساب شديم
محمد علي بهمني
کرانی ندارد بیابان ما قراری ندارد دل و جان ما
جهان در جهان نقش و صورت گرفت کدام است از این نقش ها آن ما ؟
برای دوست خسته ام
گاهی همین طوری از خانه بزن بیرون 
بی خیال هر چه که هست
وهم هوا از حیرت نمور علف لبریز است
خنکاست
خدایی کن
عشق همین است دیگر
تو باید از گردنه های باران گیر بسیاری بگذری
این را پایت نوشته اند
دست بردار دختر
گاهی باید تنها برای یکی پاره نور
شنیدن یک تکه یک ترانه حتی
همتای صبوح کشان سحری
از هزار و یک شب این آسمان خواب آلوده بگذری
خیال کردی تو
عشق فقط لا به لای کلمات ساده است ؟
هوو ... راه ها مانده تا خیلی از غروب
سید علی صالحی

یوسف گم گشته بازآید به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن
وین سر شوریده بازآید به سامان غم مخور
گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن
چتر گل در سرکشی ای مرغ خوشخوان غم مخور
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت
دائما یک سان نباشد حال دوران غم مخور
هان مشو نومید چون واقف نه ای از سر غیب
باشد اندر پرده بازی های پنهان غم مخور
ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی برکند چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور
در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور
گر چه منزل بس خطرناک است ومقصد بس بعید هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور
حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب جمله می داند خدای حال گردان غم مخور
حافظا در کنج فقر و خلوت شب های تار
تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور
پ.ن: بهانه ی این یادداشت روز بزرگداشت حافظ است. هیچ چیزی برای گفتن ندارم جز همینی که می خوانید.
همه دنیا بخواد و تو بگی نه
نخواد و تو بگی آره تمومه
همین که اول و آخر تو هستی
به محتاج تو محتاجی حرومه
می بویم گیسوانت را
تا فرشته ها حسودی کنند به عطر تو.
شانه می زنم موهایت را
تا حوری ها سرک بکشند از بهشت برای تماشا.
شعر می گویم برای تو
تا کلمات کیف کنند
مست شوند
بمیرند.
ترانه ی « سفر به خاطر وطن »
ترانه و طرح آهنگ : نادر ابراهیمی
تنظیم كننده برای اركستر : فریدون شهبازیان
خواننده : محمد نوری
ما برای پرسیدن نام گلی ناشناس چه سفرها كرده ایم، چه سفرها كرده ایم
ما برای بوسیدن خاك سر قله ها چه خطرها كرده ایم، چه خطرها كرده ایم
ما برای آنكه ایران گوهری تابان شود خون دلها خورده ایم
خون دلها خورده ایم
ما برای آنكه ایران خانه خوبان شود رنج دوران برده ایم
رنج دوران برده ایم
ما برای بوئیدن بوی گل نسترن چه سفرها كرده ایم، چه سفرها كرده ایم
ما برای نوشیدن شورابه های كویر چه خطرها كرده ایم، چه خطرها كرده ایم
به نگاه و شکرخند
ببری، ببری دل ما را
ببرش سر و جان هم
به فدای تو یارا
تو کجا، تو کجایی
که نبینمت ای گل
به هوای تو گشتم
همه جا، همه جا را
بهار زردتر از برگ های پاییزم
ببین که در قدمت برگ برگ می ریزم
تو روح ناب غزل های شیخ شیرازی
و من هوایی پس کوچه های تبریزم...

Impression de printemps
Il est des jours-avez-vous remarqué?-
Où l`on se sent plus léger qu'un oiseau,
Plus jeune qu'un enfant, et, vrai! Plus gai
Que la même gaieté d` un damoiseau.
L`on se souvient sans bien se rappeler…
Evidemment l`on rêve, et non, pourtant.
L`on semble nager et l` on croirait voler.
L`on aime ardemment sans amour cependant
La vie est bonne et l`on voudrait mourir,
Bien que n`ayant pas peur du lendemain,
Un désir indécis s`en vient fleurir,
Dirait-on, au cœur plus et moins qu'humain.
Hélas! Faut-il que meure ce bonheur?
Meurent plutôt la vie et son tourment!
Ô dieux cléments, gardez-moi du malheur
D` à jamais perdre un moment si charment.
Paul Verlaine – poèmes divers
قومی متفکرند اندر ره دین
قومی به گمان فتاده در راه یقین
می ترسم از آنکه بانگ آید روزی
کای بی خبران! راه نه آنست و نه این ...
... و چای دغدغهی عاشقانهی خوبیست
برای با تو نشستن بهانهی خوبیست
حیاط آب زده تخت چوبی و من و تو
چقدر بوسه، چه عصری، چه خانهی خوبیست
غروب اول آبان قشنگ خواهد بود
نسیم و نم نم باران نشانهی خوبیست
بیا به کوچه که «فردیس» شاعری بکند
که چشم تو غزل عامیانهی خوبیست
- کرج؟!
- سوار شو! آقا صدای ضبط اگر...
- نخیر! کم نکن آقا، ترانهی خوبیست
صدای شعلهور گلنراقی و باران
فضای ملتهب و شاعرانهی خوبیست
مطابق نظر ماست هر چه هست عزیز!
قبول کن که زمانه زمانهی خوبیست
■
به خانه باز رسیدیم و چای میخواهیم
برای بوسه گرفتن بهانهی خوبیست.
حسن صادقیپناه
به صفای دل ِ رندان ِ صبوحی زدگان
بس در بسته به مفتاح ِ دعا بگشایند
قانون عشق سوختن است و به قدر درد
محبوب آستانه ی محبوب می شوی
مانند آفتاب دلم سخت روشن است
من خواب دیده ام... به خدا خوب می شوی !
اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است
دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است
اکسیر من نه آنکه مرا حرف تازه نیست
من از تو می نویسم و این کیمیا کم است ...

« عشق را از عَشَقه گرفته اند و آن گیاهی است که در باغ پدید آید در بُن درخت... و این که عشق هیچ آفریده را نبود! »
غر می زنند این و آن
این و آن ِ همان و همین
که حرام اگر بفهمند عشق یعنی چه ؟
من از این طرف می روم
یک تار گیسویش ...
بر پیشانی تماشا که این منم دشت ِ حلال تو!
به باد برو
تو اهل اخلاق آینه ای عزیزم!
خدا هم خشنود است
گور پدر این آدمیان عجیب نزدیک به پرت و پلا!
پاییز خوش است که می رویم.
اما دختر
سیب را چیده اند رندان رهگذر
نگفتی تو چه می کنی؟!
برو خودت را زندگی کن
خواهی خندید،
شادمان خواهی شد!
سید علی صالحی
روزگارا قصد ایمانم مکن
ز آنچه می گویم پشیمانم مکن
کبریای خوبی از خوبان مگیر
فضل محبوبی ز محبوبان مگیر
گر بدی گیرد جهان را سر به سر
از دلم امید نیکی را مبر
La nouvelle épouque
و نگاههایی که سکوتم را حمل بر حماقت می کنند. از آنها که روزگاری نامی داشتند و حالا نمی شناسمشان. بین خودمان بماند فرار با دلیل چه سخت است! گرچه آدمی کم کم باورش می شود، گیرم که نشد؛ چیزی نیست! خانه ی خودمان خوب است...
Nous vivons l’époque des probabilités
Du doute et des peut-être
L'époque des prévisions météorologiques
D'être là par où tourne le vent
L'époque de la certitude du doute
La nouvelle époque
L'époque où nul principe
Sauf celui du probable
N'a de certitude.
Mais moi
Sans ton nom
Je ne serai guère probable
Pas même un instant
Tes yeux sont ma seule certitude
Ma religion
Certitude de ton regard
ما
در عصر احتمال به سر می بریم
در عصر شک و شاید
در عصر پیش بینی وضع هوا
از هر طرف که باد بیاید
در عصر قاطعیت تردید
عصر جدید
عصری که هیچ اصلی
جز اصل احتمال، یقینی نیست.
اما من
بی نام تو
حتی
یک لحظه احتمال ندارم!
چشمان تو
عین الیقین من
قطعیت نگاه تو
دین من است.
من از تو ناگزیرم
من
بی نام ناگزیر تو می میرم.
پ.ن: شاید این تعبیر از شعر قیصر امین پور دم دستی ترین حالت ممکن است که آن هم بسته به روزگار آدمها متفاوت است. گرچه فکر میکنم فاصله میان زمینی و آسمانی اش در این باب زیاد به بیراهه نمی رود!
بهر يك جرعه ي مي منت ساقي نكشيم
اشك ما باده ي ما ، ديده ي ما شيشه ي ماست
ره مي سپريم همره اميد
آگاه ز رنج و آشنا با درد.
يك مرد اگر به خاك مي افتد
بر مي خيزد به جاي او صد مرد.
اين است كه كاروان نمي ماند.
از اینکه این روزها نمی نویسم و کم می خوانم دلگیرم. ترجمه هم متوقف شده است.خودم و اطرافم کلنجار می رویم تا به نتیجه ای برسیم. تجربه ای جدید از زندگی با روایتی معتبر می جویم. تماشای آدمها و دنیاشان هم حکایتی است. اینکه به چشم خود می بینی و باور نمی کنی چه ها بر سر آدمی نمی آید و نمی توانی دم بزنی. می گذاری به حساب روزگار و رسم غریبش. درمان می جویی و نمی یابی. صبوری می کنی و طره خاکی برسرت. بچه تر که بودم استادی داشتم که با اشاراتش همیشه می گفت اگر می خواهی نمیری یا سر جایت بمان و یا بیا جای من. این روزها مدام مرورش می کنم. کم نیستند مردگانی که هنوز " حی" اند . می گویند زندگی در همین سلامها و پاسخش است. باور ندارم. راست گفته اند؟
تکليفِ تمام ترانههای من
از همين اولِ بسماللهِ بوسه معلوم است
سلام، يعنی خداحافظ!
خداحافظ جایِ خالیِ بعد از منِ غريب
خداحافظ سلامِ آبیِ امنِ آسوده
ستارهی از شب گريختهی همروزِ من،
عزيزِ هنوزِ من ... خداحافظ!
همين که گفتم!
ديگر هيچ پرسشی
پاسخ نمیدهم!
هی بیقرار!
نگران کدامِ اشتباهِ کوچکِ بیهوا
تو از نگاه چَپچَپِ شب میترسی؟
ما پيش از پسينِ هر انتظاری حتما
کبوترانِ رفته از اينجا را
به رويایِ خوشترين خبر فراخواهيم خواند.
من ... ترانهها وُ
تو ... بوسهها وُ
شب ... سينهريزِ روشنش را گرو خواهد گذاشت،
تا ديگر هيچ اشاره يا علامتی از بُنبستِ آسمان نمانَد.
راه باز ...، جاده روشن وُ
همسفر فراوان است.
برمیگرديم
نگاه میکنيم
اميدوار به آواز آدمی ...!
آيا شفای اين صبحِ ساکتِ غمگين
بیخوابِ آخرين ستاره مُيسر نيست؟
هميشه همين قدمهای نخستينِ رفتن است
که رازِ آخرين منزلِ رسيدن را رقم میزند.
کم نيستند کسانی
که با پارهی سنگی در مُشتِ بستهی باد
گمان میکنند کبوتری تشنه به جانب چشمه میبَرَند،
اما من و کبوتر و چشمه گول نخواهيم خورد
ما خوابِ خوشی از احوالِ آدمی ديدهايم
از اين پيشتر نيز
فالِ غريب ستاره هم با ما
از همين اتفاق عجيب گفته بود.
ما نزديک آينه نشستيم و شب شکست و
خبر از مسافرِ خوشقولِ بوسه رسيد،
رسيد همين نزديکیها
که صبحِ يک جمعهی شريف
از خواب روشن دريا باز خواهيم گشت.
همه چيز دُرست خواهد شد
و شب تاريک نيز از چراغِ تَرکخورده عذر خواهد خواست.
همين برای سرآغاز روزِ به او رسيدن کافی است،
همين برای نشستن و يک دلِ سير گريستنِ ما کافیست،
همين برای از خود دور شدن و به او رسيدن کافی است.
سلام ...!
سلام يعنی خداحافظ!
خداحافظ اولين بوسههای بیاختيار
کوچههای تنگ آشتیکنانِ دلواپس
عصر قشنگِ صميمی
ماه مُعطرِ اطلسیهای اينقدی، ... خداحافظ!
سلام، سهمِ کوچکِ من از وسعت سادگی!
سايهنشينِ آب و همپيالهی تشنگی سلام،
سلام، اولادِ اولين بوسه از شرمِ گُل و گونههای حلال،
سلام، ستارهی از شب گريختهی همروز من،
عزيزِ هميشه و هنوز من ... سلام!
شعر برگرفته از ساده بودم، تو نبودی، باران بود اثر سید علی صالحی
شعر بخشی فراموش نشدنی ذهن آدمی است. من هم مثل همه هر از گاهی که شعری جدید می یابم آنهم از شاعری جوان - البته نه شاعرکانی که غم می خورند مثل آب و نان اما جز غم ِخوردن نمی خورند- به وجد می آیم. از این به بعد پنچشنبه ها شعری در این صفحه قرار می گیرد.
ناگهان
توان گفتن آن راز جاودانی نیست
تصوری هم از آن باغ ارغوانی نیست
پر از هراس و امیدم که هیچ حادثه ای
شبیه آمدن عشق ناگهانی نیست
ز دست عشق به جز خیر بر نمی آید
و گر نه پاسخ دشنام مهربانی نیست
درخت ها به من آموختند فاصله ای
میان عشق زمینی و آسمانی نیست
به روی آینۀ پر غبار من بنویس
بدون عشق جهان جای زندگانی نیست.
حیرت
از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم
خاطرات ات را بیاور تا بگویم کیستم
سیلی هم صحبتی از موج خوردن سخت نیست
صخره ام، هر قدر بی مهری کنی می ایستم
تا نگویی اشک های شمع از کم طاقتی است
در خودم آتش به پا کردم ولی نگریستم
چون شکست آیینه، حیرت صد برابر می شود
بی سبب خود را شکستم تا ببینم کیستم
زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست
کاش قدری پیش از این یا بعد از این می زیستم.
فاضل نظری
به فکر ماندن نباش. می روی و می رویم. بندِ دنیا با همۀ خوب و بدش زیباست اما زندگی بهانه است. بازی است. شاید راهی برای رسیدن به خیلی نخواسته ها و نداشته هامان. این زندانِ ابدی ارزش شکستن دل کسی را ندارد. می پسندی یا می خواهی قضا را تغییر دهی؟ با لشگری از آرزو می آیی و همیشه در حسرتی. دل نبند به بهشتِ آرزوها. دنیا برایِ پرنده ها حصاری بیش نیست. می دانی ماندن آدمی را حرام می کند، به لجن می کشد. سر بی سودا داشتن راحت است ولی هوا گرفتۀ سکوت و صبر از پی خیلی چیزها نمی رود. بگذر مثل گذر زمان از دالان دنیا و غبار زندگی ...
این روزها عجیب حال و هوای آواز غم دارم. آدمی وقتی کم می آورد مجبور است در هر چاهی سر فرو کند و فریاد بکشد. راستش مدتها دنبال ادامۀ این شعر بودم. چیزی حدود دو سال بر دیوار اتاقم در تبریز این دستخط سایه آویزان بود و هر صبح مرورش می کردم. حالا که یافتمش مستم. قسمتش می کنم با کسانی که هنوز زنده اند به کلمات:
در من کسی پیوسته می گرید
این من که از گهواره با من بود
این من که با من
تا گور همراه است.
دردی ست چون خنجر
یا خنجری چون درد
همزادِ خون در دل.
ابری است بارانی
ابری که گویی گریه های قرن ها را در گلو دارد
ابری که در من
یکریز می بارد.
.....
--- کی مهربانی باز خواهد گشت؟
--- نه ، مهربانی
آغاز خواهد گشت.
از عهد آدم
تا من که هر دم
غم بر سر غم می گذارم
آن غمگسار غمگساران را به جان خواندیم
و ز راه و بی راه
عاشق وش از قرنی به قرن سوی او راندیم
و ان آرزو انگیز عیار
هر روز صبری بیش می خواهد ز عاشق
دیدار را جان پیش می خواهد ز عاشق.
و انگه که رویی می نماید
یا چشم و ابرویی پری وار
بازش نمی دانند
نقشش نمی خوانند
دل می گریزانند ازو چون وحشتی افتاده در آیینه تار!
هرگز نیامد بر زبانم حرف نا دلخواه
اما چه گفتم ؟ هر چه گفتم ، آه
پای سخن لنگ است و دست واژه کوتاه است
از من به من فرسنگ ها راه است.
خاموشم اما
دارم به آواز غم خود می دهم گوش
وقتی کسی آواز می خواند
خاموش باید بود
غم داستانی تازه سر کرده ست
اینجا سرا پا گوش باید بود:
--- درد از نهاد آدمیزادیست!
آن پیر شیرین کار درد اندیش
حق گفت، آری آدمی در علم خاکی نمی آید به دست، اما
این بندیِ آز و نیاز خویش
هرگز تواند ساخت آیا عالمی دیگر ؟
یا آدمی دیگر ؟...
--- ای غم! رها کن قصۀ خون بار!
چون دشنه در دل می نشیند این سخن اما
من دیده ام بسیار مردانی که خود میزان شأنِ آدمی بودند
وز کبریای روح بر میزانِ شأنِ آدمی بسیار افزودند.
......
--- ای غم ! نمی دانم
روزِ رسیدن روزیِ گام که خواهد بود
اما درین کابوسِ خون آلود
در پیچ و تابِ این شب ِ بن بست
بنگر چه جان های گرامی رفته اند از دست!
دردی ست چون خنجر
یا خنجری چون درد
این من که در من
پیوسته می گرید.
در من کسی آهسته می گرید.
نه همیشه
گاهی اوقات همینطوری به سرم میزد
که پی سایه ای موزون باشم
اما آن قدر نمی دانستم که راه نجات آفتاب
رفتن به سایه نیست.
دربعضی از فصول باید قیود بودن را به دریا داد
از مضامین مظنون گریخت از دیو گریخت
از بعضی واژگان فخیم از غیبت آب در ذهن کور کویر
باید بی گمان ساده و آسان از آسمان بعضی آدمیان گریخت
باید بعضی فصول حروف ربط بوسه و اشاره را
بر مقنعه ی ماه سنجاق زد
وخیره به رویایی از شش سوی خویش
خواب کودکی را دید
که از حروف الفبا به ترکیب واژگان قلیل تو میرسد
مثل مجموعه ی شعر باران و بایزید
مثل عاشق شدن در دی ماه و مردن به وقت شهریور
چه میدانم مثل بازی لام در لیالی من.
هی ری را ! دیر آمدی
دیر آمدی ری را
باد آمد و
همه ی رویاها را با خود برد.
هزار سال گذشت از حکایت مجنون هنوز مردم صحرا نشین سیه پوشند
نزار قبانی را شاعر عشق نامیده اند. فکر نمی کنم هیچ ترجمه ای بتواند زیبایی زبان مبدأ را به درستی منتقل کند. این امر در مورد شعر قبانی هم صادق است. توصیف زیبایی اشعار عربی او سخت است. بی شک رمانتیسم شعر قبانی اوج غنای ادبیات معاصر عرب است. کشف زن و تن بخشی مهم از شعر اوست. جایی که هنوز حقوق ابتدایی زنان مورد مناقشه است سرودن از آزادی و رقص احساسات با زبان شعر کمی دشوار است. همتی می خواهد تا ناسازگاران با این زبان را رام کنی یا بجنگی با سنتهای رایجشان و ترسی از تکفیر نداشته باشی. ضمن اینکه نزار قبانی بیشتر اشعارش را در قالب عاشقانه هایی سروده که از دید بسیاری ورود به منطقۀ ممنوعه تلقی می شود. این روزها هر از گاهی گریزی به اشعار او می زنم ...
به سکوتم ...
به قوی ترین سلاحم احترام بگذار!
طنینش را می شنوی؟
وقتی حرف نمی زنم،
از زیبایی آنچه می گویم لذت می بری؟
هزار سال درین آرزو توانم بود
تو هر چه دیر بیایی هنوز باشد زود
تو سخت ساخته می آیی و نمی دانم
که روز آمدنت روزی که خواهد بود
زهی امید شکیب آفرین که در غم تو
ز عمر خسته ی من هر چه کاست عشق افزود
بدان دو دیده که برخیز و دست خون بگشای
کزین بد آمده راه برون شدی نگشود
برون کشیدم از آن ورطه رخت و سود نداشت
که بر کرانه ی طوفان نمی توان آسود
دلی به دست تو دادیم و این ندانستیم
که دشنه هاست در آن آستین خون آلود
چه نقش می زند این پیر پرنیان اندیش
که بس گره ز دل و جان سایه بست و گشود.
سایه

مواظب خودم هستم. چشم .
فکر و خيال هم زياد نمي کنم. چشم .
اما دلتنگي را نمي شود کاريش کرد.
دلي که تنگ نشود که دل نيست.
------------------------------------------
با توام!
چتر دلت را ببند.
بگذار باران ببارد. خيس تر از اين كه نمي شوي.
تو را آب برده است.
-----------------------------------------
خوب بود این مردم، دانه های دلشان پیدا بود.
نخواستم که نشانم دهی هوا خوب است
ببند پنجره ها را همین فضا خوب است
به خواهرم که سر از خاک بر نمی دارد
بگو چگونه تو فهمیده ای خدا خوب است
تو کوه را بکن و فکر ماندگاری باش
چه غم که پاسخ شیرین بد است یا خوب است
بزن به کوه که در ذهن مردم این شهر
شکستن پر و بال پرنده ها خوب است
بزن به شاهرگم تیغی و خلاصم کن
برای چلچله ها مرگ بی صدا خوب است.
************************************
مجال گریه کم و حجم درد بسیار است
توقع تو از این روح سرد بسیار است
به خاطر تو گلی سرخ از کجا بخرم
زمانه ای است که گل های زرد بسیار است
حرامی آمد و دار و ندارمان را برد
در این قبیله که می گفت مرد بسیار است؟
یکی از این همه دیوانه عاشق لیلی است
وگر نه وحشی صحرانورد بسیار است
بگو به کفتر خوش باوری که در راه است
میان کوچه ی ما هرزه گرد بسیار است
مرا به حال خود ای ابر مهربان بگذار
مجال گریه کم و حجم درد بسیار است.
زين للناس حب الشهوات من النساء و البنين و القناطير المقنطرة من الذهب و الفضة.
براي آزاد و پاك دلي هايش
در را كه باز مي كني قطره هاي باران روي صورتت ضرب مي گيرند و با هر نوازش دلت را مي برند. از كنارت رد مي شوند و بوي عطرشان با بوي باران درهم مي آميزند. باران با نوازشهايش خيالت را به ناكجا آباد مي برد. تاكسي مي ايستد. در عقب را باز مي كني و مي نشيني. زني جوان با پسرش حرف مي زند. از همان جنس حرفهاي هميشگي كه همه مي زنند. پياده مي شوي تا مسيرت را عوض كني. دوباره تاكسي. باز هم عقب. اين بار دختر و پسري در هم تنيده اند. پسرك كيفش را روي پايش گذاشته و دخترك تنش را كمي نا معمول تر نگه داشته. نگاهت به پنجره است كه مبادا غيرت پسرك به جوش بيايد و انگي بزند. دخترك نفس نفس مي زند و تمام وجودش با حركات ماشين در جنب و جوش است. راننده صداي ضبط را بلند مي كند. اينجا نه، بذار بريم سينما. پسرك از راننده مسير سينما را مي پرسد و چند قدم بالاتر پياده مي شوند. چشمهاي راننده در آينه با نگاهي شيطنت آميز بدرقه شان مي كند. پياده مي شوي و هوس سينما به سرت مي زند. نه به قصد فيلم كه نگريستن تماشاچيان خودش عالمي دارد. وارد كه مي شوي همه جا تاريك و جماعت پفك به دست و تخمه بر دهان با چشمهايشان مي خواهند كه دورتر از آنها بنشيني. مي روي و پشت سر همه شان به پرده خيره مي شوي. هر از گاهي مردي با چراغ قوه مي آيد و نوري بر صورت تماشا گران مي اندازد و مي رود. يكي آنقدر پايين رفته كه انگاري دارد غرق مي شود. ديگري آن چنان صندلي را تنگ در آغوش گرفته كه كم مانده نقش آبميوه گيري را ايفا كند. دخترك لذت مي برد. گروهي مي آيند و دو به دو جدا مي شوند تا نفسي تازه كنند. احساس مي كني اتفاقي افتاده و چشمها را مي بندي. خدايا اين جماعت چه مي خواهند؟ حكايت پسري به يادت مي آيد كه با معشوقه اش به اطراف كليسايي مي روند و كشيشي آنها را مشغول عشقبازي مي بيند. عتابي از او كه مگر پسر تو دين نداري، ناموس نداري، شرف نداري، آبرو نداري، خانواده نداري ... و پسر پاسخ مي دهد همه را دارد اما جا ندارد ...
چهرۀ شهر باراني است و مردمان آن خوشحال. مي دانند شب كه به خانه مي رسند اتفاقي نيفتاده و همه چيز پا برجاست. آرامش و ثبات آدمي را به لجن مي كشند. همسايه هاي طبقۀ بالا تا صبح بيدارند. سمت دستشويي مي روي و چراغ را روشن مي كني تا كارت را بكني. صداي دوش را مي شنوي و ناله هاي آقا و تند تند تر هاي خانم را تا مبادا بچه بيدار شود. آفتابه را پر مي كني و همين كه مي ريزي صدا تمام مي شود. غنيمتي است اين شبهايي كه معامله اش تا صبحدم ادامه دارد. ظهر آقا را مي بيني كه سلانه سلانه، ناني در دست، مردي مي كند و قوت پروانه اش را مي برد.
باران چند روز است يك ريز مي بارد و نشسته اي تا كسي سراغي بگيرد. چقدر لايق همند آدمهايي كه دردشان از يك جنس است. دردها بنا به شرايط فرق مي كنند. وسعت دنياي آدمها را دردهاشان مي سازد. گمان هر كسي اين است كه به دنبال صاحب نظري است تا گوهرش را عرضه كند. حكايت هجران آدمي و سالها تلاش براي يافتن فلسفه اي محكم ، از نيمۀ پنهان گرفته تا اتمام دو وجود همگي حرفند. دايره اي بسته را دور زدن وقتي زيباست كه حد وجودي خود را بشناسي. جهد كني تا آدم شوي. حرفي نزني كه بناي آن به بند تنباني وصل است. اينها همه وسايلند براي آدم شدن. براي وصل به اصل. حالا يكي اصلش را در پستوهاي زن يا مردي مي يابد و ديگري در معارفي آن چنيني. يكي آدميان را همچون مركوبي مي پندارد كه رفتن انساني در حكم تعويض مركوب است. مهم اين است كه آدمي حق انتخاب دارد ميان دست و زبان خويش. آن زمان است كه فاصلۀ اين دو را مي توان فهميد. هر چه تلاش كني مي بيني اينهايي كه روايتشان مي كني از ظن خود اينگونه اند. غمشان همين است. به چنگ آوردن يكي و به نام عشق به اسارت در آوردن هم يكي از راههاي رسيدن است. خرده اي نبايد گرفت چون پرده اي بر سر صد عيب نهان مي پوشند. شجاعت و صراحت شان تا اينجا قد مي دهد. اما خوب كه نگاه مي كني صحنۀ زندگي را همچون تئاتري مي بيني كه بازيگرهايش هر كدام خرقه اي پوشيده اند و برخي هم غبار تنشان حجاب چهرۀ جانشان است. اين سنت است. درنگ نكن. بگذار قطره هاي باران بر صورتت موسيقي تداوم زندگي را بنوازند و مستت كنند. بي خيال ساكنان شهر باران و خانه هاي روي آب ...