گي دوموپاسان از آن دسته نويسنده هايي است كه بيشتر به واسطه ي داستان كوتاه شناخته مي شود . اما رماني دارد به نام بل امی كه در آن به تشريح فضاي حاكم بر روزنامه هاي فرانسه مي پردازد . رمان شخصيتي دارد به نام " ژورژ دوروا " كه جواني است جوياي نام و مي كوشد با شناختن راههاي نفوذ در مطبوعات ، نامي براي خود دست و پا كند . اما در اين ميان به خاطر زيبا رو بودن هميشه مورد توجه زنان است و بدين واسطه با قرباني كردن آنان به جايگاه دلخواهش مي رسد . مطلبي كه در ادامه مي آيد نگاهي است به زندگي موپاسان برگرفته از فرهنگ واژگان داستان نويسي به قلم جمال مير صادقي و مقاله اي فرانسه به قلم نگارنده كه در ادامه مي خوانيد :
پ.ن: گلایه همیشگی! نمی دانم چرا وقتی می خواهی مطلبی به زبان بیگانه را به این صفحه منتقل کنی تمام نظم اولیه اش به هم می ریزد! این را هم باز به حساب بی صبری و کم وقتی من بگذارید. چاره ی دیگری هست؟
BOZORG ALAVI ET SES YEUX
Revue de Téhéran – Premier mensuel iranien en langue française
N 9 Mordad 1385 – Août 2006

Dans la littérature romanesque d’Iran après la Révolution constitutionnelle (Mashrouteh), que certains désignent comme la période de la prise de connaissance des Iraniens des techniques de la narration de l’histoire ou la période du roman moderne d’Iran, il y a des avant gardes
Ils avaient une vision nouvelle de la littérature. Les écrivains comme Mohammad Ali Jamâl-zâdeh avec « Il était une fois » et Sadegh Hedayat avec « La Chouette Aveugle » et Bozorg Alavi avec « Ses Yeux » ont essayé de tracer un nouveau chemin pour les générations suivantes. Mais sauf Sadegh Hedayat, ils ne pouvaient pas acquérir une réputation universelle. En effet, longtemps après la publication de « La Chouette Aveugle », c’est seulement l’oeuvre de Sadegh Hedayat que sa valeur artistique s’accroît de jour en jour. Et parmi ces écrivains, Bozorg Alavi est un écrivain qui voulait être un écrivain
پ.ن: هنوز علت این بی نظمی نوشتاری بعد از انتقال مطالب به زبان بیگانه در بلاگفا برایم مجهول است! غرض نوشتن بود که شد؛ مابقی قضایا را بی خیال. یا کم سوادی از من است ، یا شاید بلاگفا می خواهد فارسی را پاس بدارد ...
دوستِ من ديدن اش آسان نبود
پنجره اش رو به خيابان نبود
دوستِ من منظره ی بسته اش
طارَميِ پُر گلِ ايوان نبود
چهره گشايی که به چاهِ محاق
چهره گری هاش نمايان نبود
طرح زمینی بزنم دوست را
دوستِ من هيچ جز انسان نبود
با من و تو فرق زيادی نداشت
او فقط اينگونه هراسان نبود
دامنه ای داشت پر از آبشار
منتظر رحمت باران نبود
دوستِ من با دل طوفانی اش
جز پی آرامش طوفان نبود
دوستِ من نکته ی آغاز هاست
دوستِ من نقطه ی پايان نبود
...
با چه دريغی بسرايم از او
او که خود از خویش پشیمان نبود.
محمدعلی بهمنی