این چند وقت راحت نشستم و نبش قبر کردم گذشته را؛ البته به امید آینده. روابط انسانی که داشته ام و دارم و خیلی چیزها. اوایلش درگیر خودم بودم؛ نوشته های قبل را خواندم و به احوالات جاری رسیدم. در بین مطالب وبلاگ مرحوم قبلی٬ نوشته ی پایینی به چشمم خورد که دو سال پیش در همین روزها نوشتمش. تقریبا در سفری که بار و بندیلم را از تبریز جمع می کردم تا به قم بروم. همین روزها هم که دوباره هوای سفر کردم، ماجراهایی از این جنس داشت در اطرافم اتفاق می افتاد و من هم تماشاگر رندی هایی بودم که گاهی آدم ها برای بقایشان می کنند. راستش بعضی ها تعهد مکتوب هم داشته باشند، گاهی تن شان برای بعضی کارها می خوارد:
صندلی كنار و صندلی عقب.
از جايم بلند مي شوم تا پسری كنارم بنشيند. چند دقيقه بعد زنی جوان با پسرک تقريبا چهار ساله اش مي آيند و صندلی كناري می نشينند. زن با شوهرش آمده. جايم را به خاطر كوله ی بزرگ پسر عوض مي كنم و می روم صندلی عقب. وجه مشترك همه ی ما مسافر بودنمان است. آقای شوهر مي رود و زن با بچه می ماند. يك ساعتی طول مي كشد و حرف بدون دليل آغاز می شود. دليلش سردی ماشين و طلب گرمای بيشتر است. زن در بیست سالگی ازدواج کرده. حالا احساس شكست می كند، فكر می كند بيهوده زندگی كرده و حالا بچه ای روي دستش مانده. سر سخن را باز می كند و درد دل ها شروع می شود...
تصور می كنم كه شايد من جايم را عوض نمی كردم و و طرف سخن زن بودم. فرقی نمي كند، فقط كافيست گوش بدهي. باید ژست گرفت. آدم شكست خورده گاهی راحت تسلیم می شود. پسر اين را می داند. تخت گاز مخ را توی فرغون ريخته و می راند. زن بارها به صفحه ی موبايلش نگاه می كند و آقای شوهر را می بيند. آقای شوهر٬ طلبه ی جوانی است كه رفتارش نشان می داد ظاهرا زنش را دوست دارد. "جواب قضاوت با خداست." مردی با اختلاف سنی حدود ۶ سال و زنی كه به قول خودش در دوران نفهمی به عقدش در آمده: " راستش همه به من ميگن به تو نمی خوره زن شيخ باشی." و چند بار تكرار می كند:" دوستش دارم. نمی تونم! "
اتوبوس براي شام می ايستد و هر دو سر يك ميز می روند. زن به بچه اش می گويد كه پسر را عمو صدا بزند. سوار می شويم و تا خود صبح از صدای اين دو نفر غريبه ی تازه آشنا خوابم نمی برد. من تنبلی كه تا پام به اتوبوس باز می شد خوابم می گرفت! صحبت جنسی می شود. هر از گاهی بچه مزاحم است و در خواب بي تابي مي كند. بغل دستی ام قاطی كرده و عكس می اندازد." من بايد به شوهر اين زن بگم. آخه مگه نمی شنوی چی ميگن و چه می كنن! "
آرامش می كنم كه " اينها هنوز بچه اند. ادای بزرگ بودن رو در ميارن. می بينی زن چه قيافه ی معصومی داره و پسر چطور شارلاتان بازی در مياره. اگر ما بوديم خاك بر سر می شديم و می گفتيم طرف تعهد داره. می بينی چطور لاس می زنند و به ريش آقای شوهر می خندند. اگر احمقی كاري كنه قرار نيست من و تو گندش رو جمع كنيم. بذار خوش باشن و فكر كنن باقی خرند. به فرض كه من و تو در ظاهر چيزي گفتيم. آخرش كه چی... اين آدما راه خودشون رو راحت پيدا مي كنن. می بينی پسره به اين می نازه كه من مهندسم و از اين كوفت ها. سر شام هم رفت نماز بخونه كه يعنی اينجورياست. يكی نيست بگه اگر تو آدم هستی با كسي كه تعهد داره بنای ... آدم حسابی! دست کم ما بعد چند سال فهمیدیم چيزهايی مثل دينداری نقابند. مومن واقعی به خودش جرات خيلی از كارها رو نمی ده."
صبح كه می شود، جلوی حرم، هر دو تاكسي می گيرند و می روند. و اين آغازی است بر يك پايان.

چند سالی است گریزانم از مومنان و هر آنکه می خواهد ایمانش را به ضرب و زور به خورد آدمی دهد. متاسفانه بخشی از این گریز را مدیون همین مومنان صوری هستم که درکشان از هر مقوله ای فراتر از ظواهر نبوده. مثالی بزنم؛ چندی قبل با همکاری بر سر کتابی صحبت می کردم که مومن عزیز! این چیزهایی که می بینی به اسم نوشته خوراک من و شما شده چه بسا برای کسی که درباره اش می نویسیم چندان روا نباشد و از این حرف ها... به فرض درست، چه چیزی نصیبت می شود؟ وقتی دیدم دارد به زبان بی زبانی کار به تکفیرم می کشد راحت کشیدم کنار. واقعیتش هم این است که آنچه در ذهنشان شکل گرفته را نمی شود تغییر داد. عین حماقت است اگر بخواهی ایمان کسی را نشانه بروی. در این وادی که باید گفت عین خریت است. تفتیش عقاید دیگری٬ زیر سوال بردن شعوری است که گاهی درک ماجراها را برایت آسان می کند.
فاصله میان باور و تردید، از آن طنزهای روزگار است که نصیب هر کسی هم نمی شود. جامعه ی ما چند سالی است به شدت دچار ریا شده، هر گوشه اش را که نگاه می کنی فاصله بیداد می کند؛ نسل ما با نسل قبل و به همین ترتیب بگیر تا برسی به آخر این ناکجا آباد. از همین فاصله هاست که به ظاهر رندانی یافت می شوند تا ارزشهایت را بخرند؛ خیلی مفت تر از آنی که فکرش بخواهد یک لحظه به ذهن بیاید.
چیز دیگری می شود گفت؟ شاید بشود دعا کرد که کسی به دادمان برسد. آدمی به همین دعاها و بیم و امیدش زنده است:
خدایا! مستضعفترین مردمان کسانی هستند که احمقها بر ایشان ریاست و مدیریت میکنند؛ نجاتشان بده!
آدمها همه چیز را همین جور حاضر و آماده از مغازه ها می خرند، اما چون مغازه ای نیست که دوست معامله کند، آدمها مانده اند بی دوست. تو اگر دوست می خواهی مرا اهلی کن.
پرسید: اهلی کردن یعنی چه ؟ پاسخ داد که اهلی کردن یعنی ایجاد علاقه کردن، و این چیزی است که این روزها پاک فراموش شده! پرسید: راهش چیست؟ گفت :باید صبورباشی،خیلی صبور...
شازده کوچولو

چند روزی است درگیر توفیق اجباری خواندن خاطرات دومین سفر مظفرالدین شاه به فرنگم. کتابی که به سال۱۳۲۰ه.ق توسط احمد صنیع السلطنه در ۱۰۰ نسخه چاپ گردید.
تصاویری که شاه ایران زمین از فرنگ به رخ می کشد آنقدر دم دستی، پیش پا افتاده و گاه خنده دار است که می مانی این فرد دچار توهم بوده یا فهم ملت لنگ می زده است و یا اصلاً قحط الرجال بوده که او را با ترس و لرز از بستر بیماری به پای تخت سلطنت آورده اند.
تقریباً پر است ازدیده ها و شنیده های عوامانه و گاه تصاویری که ذات همایونی از زنان فرنگ با وسواسی شاهانه نثار خواننده نموده است. بسیار فراوان زیاد خواندنی است ! گرچه ممکن است خاطر ملوکانه ی برخی مشوش شود و ملول گردند. گاهی هم موجب انبساط است...
الغرض با همین افکار پرتاب شدم به دنیای مجازی سیدابراهیم نبوی طناز و شعری که بر روی وب شخصی اش یافتم. روایت مردی که زنش را فتح کرد. ارتباط زیبایی میان این شعر و خاطرات است. واقعیتی که هنوز هم بیداد می کند در بسیاری از شهرهایی که به نوعی اسیر سنت های خود هستند و حالا چه درست، چه غلط؛ این امر بخشی از واقعیت جامعه ی ما را تشکیل داده. گرچه جنگ میان سنت و مدرنیته از زیر پوست شهرهای ما کاملاً به میانه ی میدان آمده و مومنان به هرکدام، مستمسک به هر وسیله ای برای توجیه خود هستند. خواندن شعر نبوی را برای یک بار هم که شده و با گوشه ی چشمی به طنز تلخش، پیشنهاد می کنم. حالا بیابید پرتقال فروش را تا پس از یک قرن بگوید ما چگونه ما شدیم!

فاتح شد
و مرا به ثبت رساند
مرا به نامی، در یک شناسنامه مزین کرد
و همه هستی ام در شناسنامه او نوشته شد
در شناسنامه مردی
به شماره 678، صادره از تهران، ساکن میدان توپخانه
حالا دیگر خیالم راحت است
مادر آغوش مهربانش را می گشاید
و پدر به من سلام می دهد
و برادرانم دیگر مرا زنی می دانند
که مردی نگهبان اوست
از امروز، مردی نگهبان من است
آه ! جه خوشبختی بزرگی
...............
از امروز
من هم در کنار مردی که
نیروگاه شلوارش قانونا غنی سازی شده است
و می خواهد دامن من را به عنوان حق مسلم خود تثبیت کند
به جهان نگاه خواهم کرد
از امروز دیگر لکه ای بر دامان من نیست
و دامن من می تواند لکه های شلوار مردی را بپوشاند که
شناسنامه دارد و شلوار
و شلوار دارد و جیب
و در جیبش پول دارد و قانون
به او اجازه می دهد که عدالت را اجرا کند
امروز روز اجرای عدالت و قانون است، فقط برای من
آه! من امروز خوشبختم...
دو راهب در راهرفتن به معبد خود، بهكنار رودخانه ای رسيدند و دختر بسيار زيبايي را ديدندكه لباس قشنگي به تن داشت وجرأت نميكرد از رودخانه عبور كند.
يكي از راهبها، بي آنكه معطل شود، دخترك را روي پشتش گذاشت و از رودخانه عبور داد و برگشت و همراه دوستش به راه افتاد.
كمي كه راه رفتند، راهب ديگر شروع به انتقاد كرد وگفت:
- مگر نشنيدهاي كه ما حق نداريم به زني دست بزنيم. اين كار تو خلاف مقرراتي بود كه براي ما تعيين كردهاند. چطور جرأت كردي اين كار را بكني؟
راهب دوّم نگاهي به او انداخت و گفت:
- من خلاف مقررات رفتار كردهام كه او را همان جا، كنار رودخانه گذاشتم وآمدم، يا تو كه قرار است خیال او را تا آخر عمر، همراه خودت ببري؟
ايرمگارد اشلوئگل