پسری روبروی اتاق پر شور و شر دوره ی دانشجویی مان بود که هر از گاهی می زد زیر آواز و به اتفاق هم اتاقی ها می نشستیم به شنیدن آوازش. هیچ وقت صاحب آن صدا را نشناختم. روزی داشت اشعاری می خواند که زود کاغذ و قلمی یافتم و نوشتم. بعد تمام شدن، با همان فریادهای متداول خوابگاهی پرسیدم:« دمت گرم... به به ... حالا این مال کی بود که خوندی برادر؟» گفت: «عماد خراسانی» ... این نام ماند تا روزی سهیل محمودی شعری از او خواند که از بد روزگار در دفتری نوشتم که رفت جزو چمدان خاطرات و همین ها یادم می آید که براتان می نویسم. اگر دوستی کاملش را می داند، لطف بزرگی است که اینجا برایم به یادگار بگذارد؛ خاصه یاران خراسانی او را بهتر می شناسند:
اشک ها می بارد همچون سیل بر رخسار زردم
آرزو دارم روم جایی که دیگر برنگردم
روز و شب ها ره سپر گشتند و افزودند
روزها دردی به دردم، شام ها داغی به داغم
گوهری یکتا به دست خود به کوران می فروشم
............................................ ( یادم نیست!)
عماد در غزل هم ردیف شهریار و سایه و گاهی چند قدمی پیش تر و پس تر حرکت کرده. دیوان زیبایی دارد. موسیقی و آواز هم بخشی از زندگی اش بوده. می توانیددر اینجا بخشی از غزلش را با آواز خودش در برنامه ی گلها بشنوید.
امروز سالگرد درگذشتش است. مردی حاصل یک عمر عاشقی...
پ.ن: اگر علاقه مندید اشعار بیشتری از او بخوانید و درباره اش بیشتر بدانید٬ سری به این لینک ها بزنید: مشاهیر ٬ دیرینه رند ٬ شبکه ایران صدا و بی بی سی فارسی .
آخرین کتابی که از احترامی چاپ کردیم اسمش گردن کلفتی بود. آن موقع نه من می دانستم شاعر این شعرها منوچهر احترامی هست و نه او به روی خودش آورد تا همین اواخر فهمیدم کار، کار خودش است. اکثر بچه های دهه ی شصت به ضرب و زور بابا و مامان یا از روی ذوق این شعر را صد بار خوانده اند و دست زده اند و به قسمت واه واه واه که رسیده اند کلی ادا و اصول درآورده اند....
شعر حسنی را تا به حال طبق شنیده ها٬ ۲۸۰ ناشر بدون اجازه اش چاپ کرده اند و حالش را برده اند.
توی ده شلمرود
حسنی تک و تنها بود
حسنی نگو بلا بگو
تنبل تنبلا بگو
موی بلند روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه
نه فلفلی نه قلقلی
نه مرغ زرد کاکلی
هیچکس باهاش رفیق نبود
تنها روی سه پایه نشسته بود تو سایه
باباش میگفت: حسنی میای بریم حموم؟
نه نمیام نه نمیام
سرتو می خوای اصلاح کنی؟
نه نمی خوام نه نمی خوام ...
لینک خبر : منوچهر احترامی درگذشت
عکس را که دیدم یاد همان روز افتادم. عام علیکم سیدخندان! راستش خیلی ها که از نظر جغرافیا دور مانده اند٬ چشم ها بسته اند به این ماجرا. وقتی حرف از قدرت است٬ دور و بر آدمی هم مفت خور زیاد پیدا می شود. یکی به نعل می زنند٬ یکی به میخ. برایت سینه هم می زنند تا به جایی گیر کنند. از قدیم گفته اند: در نظامهای استبدادی، آدمها دو دستهاند: یا «ابزار» یا «دشمن». آنگاه که ابزار سوخته شدی، تبدیل به دشمنات میکنند.
لینک های مرتبط: کلمه ٬ حاجی واشنگتن ٬ سید مرتضی ابطحی ٬ تغییر ٬ پارسینه
دیروز کنار در کلاس دیدم پسر جوانی آمد و به رسم همیشگی سلامی دادیم و من هم سمت همکلاسی ام رفتم. چند دقیقه ی بعد استاد درس تحلیل متون که بخشی از سمیولوژی یا همان نشانه شناسی است، وارد شد و لبخندی زد و دستگاهش را گذاشت روی میز و قبلش شروع کرد به خوش و بش کردن با بچه ها. همان پسر جوان حالا استاد بود. برای ما دو نفر ادبیاتی کلاس مجبور شد نیم ساعتی تعریف های اولیه را با پوزش از بچه های کلاس که همگی دانشجوهای همان رشته بودند، بگوید. با کلاس صبح کلی فرق داشت. تا سرت را به علامت تایید تکان نمی دادی، رد نمی شد.
یکی از متون انتخابی اش از انجیل بود. به پنج قسمتش کرد و کلی نشانه ی نادیده گذاشت کف دست ما. قبلش گفت که با احترام به لائیسیته و بدون هیچ غرضی این کار را می کند و چند تا شوخی که اگر پاپ و امثال شان می فهمیدند چه ها می شد. مدام فکر می کردم که اگر کسی بخواهد در گفتار روزمره هم از این کارها بکند و هی در ذهنش به این و آن ارجاع دهد، چه بر سر آدمی می آید. آن هم آدمی که دایم در حال تغییر است و نسبی؛ شاید هم اعتباری به امروز و فردایش نباشد. خیلی خوب شیر فهم مان کرد ولی می ترسم آخر دوره، دهن ما را خودش شخصا مورد عنایت قرار دهد!
من نمیدانم کدام یک سختتر است؛ بخشودن ظلمی بزرگ یا سرکردن عمری با کینه و نفرتی که آرام آرام در درونت رسوب میکند، روحت را میسوزاند و پیش میرود؟ کدام یک تلختر است؛ گذشتن از عزیزی که دوستش میداری به خاطر آرامش او یا گذشتن از آرامش خودت به خاطر کسی که دوستت میدارد؟ کدام یک فرسایندهتر است؛ برهوتی را تنها طی کردن یا همراهی برگزیدن و بار او را نیز بر دوش کشیدن؟ و کدام یک فاجعهبارتر است؛ جا ماندن از آخرین هواپیمایی که میتواند تو را به سرزمین آرزوهایت برساند یا پرواز مرگ درست بر فراز آسمان شهری که دوستش میداری؟
کسی که نمیشناسمش گفته است که «انسانها را خصوصیاتشان نمیسازد، بلکه این انتخابهای ما در موقعیتهای مختلف است که به شخصیتمان شکل میدهد.» زندگی ما، هرچند ساده، بیهیجان و تابع قوانین از پیش تعیین شده، پیوسته ما را در موضع انتخابهای کوچک و بزرگی قرار میدهد که مسیر آینده را مشخص میکنند، اما چه کسی میتواند، واقعاً چه کسی میتواند به ما بگوید که آن سوی راههای نرفته چه چیز انتظارمان را میکشیده است؟ چه کسی میداند که ما با انتخابهایی که در طول زندگیمان انجام دادهایم تا به حال چند فرصت طلایی را بیآن که بدانیم سوزاندهایم یا چند بار از فاجعهای که در دو قدمیمان بوده نجات یافتهایم؟
زندگی فرایندی ساده و پیچیده است و مرگ کابوسی آرامشبخش. و ما در بندیم؛ در بند انتخابهای جبرانناپذیر گذشته!
پ.ن : این را در بایگانی نوشته ها یافتم. نمی دانم نویسنده اش کیست! اگر شما می دانید بگویید و خانواده ای را از نگرانی برهانید!