تبليغاتX
تماشا - خانه اي روي آب ... | یادداشت های احمد شاکری

                                                                                                                                

زين للناس حب الشهوات من النساء و البنين و القناطير المقنطرة من الذهب و الفضة.

براي آزاد و پاك دلي هايش

در را كه باز مي كني قطره هاي باران روي صورتت ضرب مي گيرند و با هر نوازش دلت را مي برند.  از كنارت رد مي شوند و بوي عطرشان با بوي باران درهم مي آميزند. باران با نوازشهايش خيالت را به ناكجا آباد مي برد. تاكسي مي ايستد. در عقب را باز مي كني و مي نشيني. زني جوان با پسرش حرف مي زند. از همان جنس حرفهاي هميشگي كه همه مي زنند. پياده مي شوي تا مسيرت را عوض كني. دوباره تاكسي. باز هم عقب. اين بار دختر و پسري در هم تنيده اند. پسرك كيفش را روي پايش گذاشته و دخترك تنش را كمي نا معمول تر نگه داشته. نگاهت به پنجره است كه مبادا غيرت پسرك به جوش بيايد و انگي بزند. دخترك نفس نفس مي زند و تمام وجودش با حركات ماشين در جنب و جوش است. راننده صداي ضبط را بلند مي كند. اينجا نه، بذار بريم سينما. پسرك از راننده مسير سينما را مي پرسد و چند قدم بالاتر پياده مي شوند. چشمهاي راننده در آينه با نگاهي  شيطنت آميز بدرقه شان مي كند. پياده مي شوي و هوس سينما به سرت مي زند. نه به قصد فيلم كه نگريستن تماشاچيان خودش عالمي دارد. وارد كه مي شوي همه جا تاريك و جماعت پفك به دست و تخمه بر دهان با چشمهايشان مي خواهند كه دورتر از آنها بنشيني. مي روي و پشت سر همه شان به پرده خيره مي شوي. هر از گاهي مردي با چراغ قوه مي آيد و نوري بر صورت تماشا گران مي اندازد و مي رود. يكي آنقدر پايين رفته كه انگاري دارد غرق مي شود. ديگري آن چنان صندلي را تنگ در آغوش گرفته كه كم مانده نقش آبميوه گيري را ايفا كند. دخترك لذت مي برد. گروهي مي آيند و دو به دو جدا مي شوند تا نفسي تازه كنند.  احساس مي كني اتفاقي افتاده و چشمها را مي بندي. خدايا اين جماعت چه مي خواهند؟ حكايت پسري به يادت مي آيد كه با معشوقه اش به اطراف كليسايي مي روند و كشيشي آنها را مشغول عشقبازي مي بيند. عتابي از او كه مگر پسر تو دين نداري، ناموس نداري، شرف نداري، آبرو نداري، خانواده نداري ... و پسر پاسخ مي دهد همه را دارد اما جا ندارد ...

چهرۀ شهر باراني است و مردمان آن خوشحال. مي دانند شب كه به خانه مي رسند اتفاقي نيفتاده و همه چيز پا برجاست. آرامش و ثبات آدمي را به لجن مي كشند. همسايه هاي  طبقۀ بالا تا صبح بيدارند.  سمت دستشويي مي روي و چراغ را روشن مي كني تا كارت را بكني. صداي دوش را مي شنوي و ناله هاي آقا و تند تند تر هاي خانم را تا مبادا بچه بيدار شود. آفتابه را پر مي كني و همين كه مي ريزي صدا تمام مي شود. غنيمتي است  اين شبهايي كه معامله اش تا صبحدم ادامه دارد. ظهر آقا را مي بيني كه سلانه سلانه، ناني در دست، مردي مي كند و قوت پروانه اش را مي برد.

 

باران چند روز است يك ريز مي بارد و نشسته اي تا كسي سراغي بگيرد. چقدر لايق همند آدمهايي كه دردشان از يك جنس است. دردها بنا به شرايط فرق مي كنند. وسعت دنياي آدمها را دردهاشان مي سازد. گمان هر كسي اين است كه به دنبال صاحب نظري است تا گوهرش را عرضه كند. حكايت هجران آدمي و سالها تلاش براي يافتن فلسفه اي محكم ، از نيمۀ پنهان گرفته تا اتمام دو وجود همگي حرفند. دايره اي بسته را دور زدن وقتي زيباست كه حد وجودي خود را بشناسي. جهد كني تا آدم شوي. حرفي نزني كه بناي آن به بند تنباني وصل است. اينها همه وسايلند براي آدم شدن. براي وصل به  اصل. حالا يكي اصلش را در پستوهاي زن يا مردي مي يابد و ديگري در معارفي آن چنيني. يكي آدميان را همچون مركوبي مي پندارد كه رفتن انساني در حكم تعويض مركوب است. مهم اين است كه آدمي حق انتخاب دارد ميان دست و زبان خويش. آن زمان است كه فاصلۀ اين دو را مي توان فهميد. هر چه تلاش كني مي بيني اينهايي كه روايتشان مي كني از ظن خود اينگونه اند. غمشان همين است. به چنگ آوردن يكي و به نام عشق به اسارت در آوردن هم يكي از راههاي رسيدن است. خرده اي نبايد گرفت چون پرده اي بر سر صد عيب نهان مي پوشند. شجاعت و صراحت شان تا اينجا قد مي دهد. اما خوب كه نگاه مي كني صحنۀ زندگي را همچون تئاتري مي بيني كه بازيگرهايش هر كدام خرقه اي پوشيده اند و برخي هم غبار تنشان حجاب  چهرۀ جانشان است. اين سنت است. درنگ نكن. بگذار قطره هاي باران بر صورتت موسيقي تداوم زندگي را بنوازند و مستت كنند. بي خيال ساكنان شهر باران و خانه هاي روي آب ...

 

+  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385      |