<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>تماشا</title>
<link>http://tamaasha.blogfa.com/</link>
<description>  </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 04 Nov 2009 10:10:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>سفرنامه</title>
<link>http://tamaasha.blogfa.com/post-103.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 309px; HEIGHT: 200px&quot; border=0 hspace=5 alt=&quot;&quot; vspace=5 align=left src=&quot;http://i38.tinypic.com/2zrq7wm.jpg&quot; width=322 height=485&gt;سفرنامه نویسی از قدیم ها برای خودش سنتی بوده که با مدرن شدن آدم ها و دنیاشان، دارد یواش یواش فراموش می شود. با همین مدرنیته ی گاه ساختگی که بنایش بر عریانی است، روزگار آدمیان گاه به هم نزدیک می شود و گاه دور. در فرهنگ ما که البته بیشتر بر مبنای فرهنگ شفاهی است، همین عریانی داده ها به کمک ابزاری به نام اینترنت و مشخصا رسانه های دیداری شنیداری، همه و همه دست به دست هم داده تا فاصله ها به اندازه ی یک کلیک باشد. من و شما عجالتا در دو دنیای متفاوت نفس می کشیم اما حکایت مان همان حکایت آسمان و یک رنگی است. در چنین فضایی دیگر کمتر کسی سراغ سفرنامه نویسی به شیوه ی سنتی آن می رود، مگر کسی مثل مظفرالدین شاه که البته خواندن او هم لذت خودش را دارد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در سفرنامه ی دوم مظفرالدین شاه به فرنگ، چند صفحه ای به اقامتش در پاریس اختصاص دارد که یک روزش را با هم بخوانیم (متن طبق نسخه ی اصلی بازنویسی شده است):&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=3 face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;(جمعه بيست و چهارم جمادي‌الاولي)&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3 face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;صبح از خواب برخاستيم الحمدللّه احوالمان خيلي خوب است. امروز دو ساعت بعد از ظهر موسيو لوبه رئيس‌جمهوري فرانسه ميايد اينجا. صبح كاغذ زيادي از طهران آمده بود همه آنها را خوانديم و جواب نوشتيم بعد موسيو لوبه آمد چائي خورديم خيلي صحبت كرديم، بسيار آدم معقول درست مهرباني هستند. بعد از صحبت ايشان رفتند دكتر &lt;B&gt;گالزوفسكي&lt;/B&gt; معروف آمد چشم ما را ديد الحمدللّه هيچ عيبي ندارد قرار شد عينكي براي چشم ما بدهد و رفت. بعد قدري اسباب فنگراف آورده بودند خريديم. موسيو لپاژ آمد تفنگهاي مكه خريده بوديم آورده بودند بعضي دستورالعمل‌ها باو داديم. يك ارگ و يك پيانو آورده بودند ارگ را ده هزار فرانك ميگفت پيانو را هم ده هزار فرانك، نخريديم. سفيركبير ايطاليا مقيم پاريس هم كه باو نشان مرحمت فرموده بوديم براي تشكر بحضور آمد. امروز ديگر سوار نشديم در منزل مانديم در جلو بالكن تماشا ميكرديم فخرالملك پياده آمد گذشت سرش پائين بود هر قدر اشاره كرديم نديد تا آمد بالا فرموديم چرا بالا را نگاه نكردي عرض كرد ملتفت نشدم كه قبله عالم بالا تشريف دارند. فرموديم كجا بودي عرض كرد به مغازه فنگراف‌فروشي رفته بودم فنگرافي خريدم. خلاصه بعد از شام رفتيم به گراند اپرا بازي شيطان بود كه مردي را از راه در برد و عاشق زني شد بعد با شوهر آن زن هم دول كرد و او را كشت. حركات شيطان و از راه در بردن مردم را كه ميديديم حقيقتاً احوال‌مانرا منقلب كرد و از خدا مسئلت نموديم كه ما را از شرّ شيطان حفظ كند. بعد بقدر دويست نفر دختر آمدند و رقصيدند. خيلي تاتر [تئاتر] خوبي بود. بعد از اتمام آمديم بمنزل و خوابيديم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این مقدمه، شروع سفرنامه نویسی هایی است که هر از گاهی خواهم نوشت. شروع اش هم از سفری هفت روزه به پاریس است که می خوانید و با عکس های دست پخت نگارنده می بینید؛ هر چند همیشه ناگفته هایی می ماند که باید از نزدیک دید و حس شان کرد، کلمه ای هم برای توصیفش نیست و یا دریغ از کلمه ... جذبه ی این رفتن ها و تماشای دنیای آدمیان و کنار این ها، دیدن فرهنگ های متفاوت و آموختن خوبی هاشان، دلیلی است برای نوشتن. شاید این آغاز، کمی هم تفننی، بابی شود برای مباحثی جدی در حوزه ی بکر نشانه شناسی شهری که در  فضای وب بایستی جذبه های دیگر را هم به آن افزود. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;  &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 301px; HEIGHT: 115px&quot; border=0 hspace=5 alt=&quot;&quot; vspace=5 align=left src=&quot;http://i36.tinypic.com/21o972p.jpg&quot; width=320 height=486&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;کسانی که زبان فرانسه را در موسسه ای یا دانشگاهی خوانده اند، شاید یادشان بماند که یکی از اولین تصویرهایی که استادهامان نشان مان دادند همین عکس پیرامید موزه ی لوور هست که برای به شوق آوردن مان از زیبایی و خیلی چیزهای دیگر اش حرف ها شنیده ایم. &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 298px; HEIGHT: 168px&quot; border=0 hspace=5 alt=&quot;&quot; vspace=5 align=left src=&quot;http://i33.tinypic.com/2u9mo9c.jpg&quot; width=296 height=482&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یکشنبه یک نوامبر، لوور و دور و برش را یک دل سیر گشتم. یکشنبه های اول هر ماه هم لوور مجانی است و هم تا چشم کار می کند آدم ریخته از چهار گوشه ی دنیا. یک ساعت اول ممکن است کمی گیج بزنی و دور خودت بچرخی اما زود ماجرا حل می شود و می روی سراغ بخش های تصویر شده ی ذهنت. من اول ژوکوند و مونالیزا را دیدم و بعد سراغ بخش ایران رقتم. همین را بگویم که اگر به چشم های رهگذران این بخش نگاهی بیندازی برفی از حسرت و سوال می یابی. &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 296px; HEIGHT: 197px&quot; border=0 hspace=5 alt=&quot;&quot; vspace=5 align=left src=&quot;http://i36.tinypic.com/fyfk2g.jpg&quot; width=381 height=482&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;زندگی ماراتن وار  همه جا ی شهر جاری است. از این بابت همه ی دنیا یکی است و شانس شهری مثل پاریس، دادن اطمینان خاطر به شهروندانش است. اطمینانی که گاه ناشی از تلقین های فرد به خودش است؛ در حالی که زیر پوست شهر فضای امنیتی غیر محسوسی برای اهلش جاری است و البته که طبیعی است گاهی. جایی که در خیابان هاش قدم به قدم به گوش ات آهنگ یک زبان می خورد، ناهمگونی اتفاق غریبی نیست؛ بگذریم که حاکمیت انسان محوری آن چنان بالاست که آدمی به اقتضای طبیعتش هر کاری نمی کند و اگر هم بخواهد نمی تواند.  &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 297px; HEIGHT: 153px&quot; border=0 hspace=5 alt=&quot;&quot; vspace=5 align=left src=&quot;http://i37.tinypic.com/2eumql3.jpg&quot; width=360 height=483&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;و اما خیابان های شهر.  اگر در خیابان دیدید دو نفر محبت شان گل کرده و دارند استفاده ی بهینه از زمان می کنند و اطراف شان هم  همه بی خیال و انگار نه انگار چیزی در جهان جابجا می شود و کار هم به جاهای باریک کشیده و خلاف شان بالا گرفته و حالا حالا حالا ... جدای از مزاح این یک مورد ربطی به پاریس و یا جای دیگر ندارد. شاید هم زندگی یافتن همین لحظه هاست، البته همه ی این ها با رعایت اخلاقی که تعریف اش برای هر دو نفری متفاوت است. به قولی : آخرین مرتبه ی مست شدن اخلاق است ...  &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 294px; HEIGHT: 183px&quot; border=0 hspace=3 alt=&quot;&quot; vspace=3 align=left src=&quot;http://i36.tinypic.com/120i4xd.jpg&quot; width=367 height=501&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از خیابان گفتم و زیبایی هاش. این جماعت هر چه می کنند تا فرهنگ شان بهتر دیده شود؛ شاید درست بر خلاف ما. از رقص هیپ هوپ های شانزلیزه برای جمع کردن چند یورو تا شادی چهره هایی که اگر لبخند تحویل شان ندهی انگاری یک چیزی کم است. خیابان شده محلی برای عرضه ی داشته های آدم ها. از مترو گرفته تا خیابان حضور رنگ، موسیقی و فرهنگ موج می زند. ایفل را هم فراموش نکنید و بازدید از اطرافش. پاریس جاذبه های فراوانی برای گردشگری دارد که کافی است با یک بلیط سفری و اتوبوس های دو طبقه اش در شهر خوب نفس بکشید. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اینجا بهترین شهر برای حس نوشتن است. اگر اهلش باشی با هر نگاه غریبه ای هم می شود از چیزی نوشت. اینکه قدرت داری خودت را جای دیگری بگذاری و با کفش هاش در شهر راه بروی، موهبت کمی نیست برای نوشتن و خلق سوژه. اگر ذهنت درگیر حاشیه های ساختگی و یا واقعیت زندگی نباشد، پاریس خوراک زندگی ادبی و هنری است. اینکه بروی و همان شیوه ی مباحثه سنتی را با فضایی مدرن در کافه ها تجربه کنی. بگذریم که معنی ها به تعداد افراد متفاوت است از هر چیزی از جمله ادبیات و هنر که اگر این طور نبود هرمنوتیک معنی نداشت. در این بین، با درجه ای پایین تر، ترجمه است که برخورد با فرهنگ های متفاوت و درک فضایی دیگر، این امکان را می دهد تا بتوانی ترجمه ای بهتر ارائه کنی. بخشی از آن هم کاملا اکتسابی و تجربی است. راستش کسی که دو خط نوشتن زبان مبدا اش لنگ می زند، بهتر است دنبال مدرک برود تا روزی روزگاری همان چهار تا غلطی که اساتید به خوردمان داده اند را با ترجمه های به مدد ویرایش به دانشجو تحویل بدهد.  &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 286px; HEIGHT: 153px&quot; border=0 hspace=5 alt=&quot;&quot; vspace=5 align=left src=&quot;http://i38.tinypic.com/2hhdsab.jpg&quot; width=383 height=487&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پرلاشز را فراموش نکنید و دخترک مهربانی که دم در این باغ مجلل با نقشه ای دو یورویی هم صحبت تان می شود. تا زبان ات را بگویی نام خفتگان گور آنجا در گورستان را برایت تکرار می کند.  علاوه بر هدایت و ساعدی از قاسملو نام برد که من نمی شناختم اش. اتفاقی هم در مراسمی شرکت کردم که همه دوستی را بدرقه می کردند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پاریس هزار خوب و بد دارد؛ مثل زندگی. عروسی است با ظاهری آراسته و یا دامادی خوش پوش و آب و شانه زده تا با هر کرشمه ای و به رسم اش، تو را از آن خود کند. راست گفته اند پاریس شهر عشق است. شهر منهای وقتی که عشق به زندگی را در چهره ی مردمش نبینی تنگ و دلگیر می شود. در وصفش هزاران بار نوشته اند، خوانده اند و ... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این هم روایتی دیگر... روایتی که درد دیدن چیزهایی درش نیست؛ از اشک های آکاردئون نواز خارجی گرفته که با احساس اش می خواهد خیال مسافری را چند لحظه هم که شده دور از هیاهوی همیشه نگه دارد ولی وفتی کلاهش را برای چند سانتیم مقابل تان می گیرد، ماموران مترو از در می رسند و ... تا تهی دستان مسلمان همیشه در سجده ی شانزه لیزه و ... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;پی نوشت ۱ : سال ها قبل توصیه ی دوستانه ای شنیدم که هنوز در ذهنم مرورش می کنم : هیچ چیز ، هیچ کس و هیچ جا را با هم مقایسه نکن. هیچ جا وطن آدم نمی شود. مهم زنده نگه داشتن اسم وطن است در هر جایی و جایگاهی...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;پی نوشت ۲ : مراقب عبور ناگهانی نگاهی موازی از جانب آشنایی باشید و به  کرام الکاتبین حواله کنید ماجرا را ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;پی نوشت ۳ : این نوشته طعم تجرد دارد و بخشی از جملات را باید آهسته خواند تا مبادا زانوی آهویی بی جفت بلرزد و این دل ناماندگار بی درمان...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;  نوامبر ۲۰۰۹ مصادف با  آبان ۸۸&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 04 Nov 2009 10:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tamaasha&amp;postid=103</comments>
<dc:creator>tamaasha</dc:creator>
<guid>http://tamaasha.blogfa.com/post-103.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عشق، مرگ و زندگی</title>
<link>http://tamaasha.blogfa.com/post-101.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://tamaasha.blogfa.com/post-40.aspx&quot; target=_blank&gt;آخرین دیدارم&lt;/A&gt; به بهانه ی دعوت &lt;A href=&quot;http://www.qeysar.ir/&quot; target=_blank&gt;قیصر امین پور&lt;/A&gt; به مجلسی مصادف شد با روزی که شاعران جوان در خانه ی هنرمندان غزل خوانی داشتند؛ درست یک هفته قبل از مرگش. غزل زیر را &lt;A href=&quot;http://www.nimapoem.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;نیما فرقه&lt;/A&gt; قبل تر از شعر خوانی قیصر خواند و حسابی چسبید. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; لبخندهای ساده ات هر بار می میرند&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یک دسته قو در آسمان انگار می میرند &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; در من هزاران حرف ناگفته است دور از تو&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; اما به محض لحظه دیدار می میرند &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; مرگ اشتراک بین آدمهاست با یک فرق&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; افراد عاشق پیشه چندین بار می میرند&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; آنها که سقف آرزویی مرتفع دارند&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پشت بلندی های آن دیوار می میرند&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;   **&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; در مردم دنیای من هنجار یعنی عشق&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نفرین به آنهایی که ناهنجار می میرند&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; فراوان دیده ام آدم هایی که رنج حاصل از تنهایی از پا در آورده شان و ترجیح داده اند فاصله ی دل تا زبان شان  به اندازه ی دو دنیای متفاوت باشد. مصطفا مستور « من گنجشک نیستم» را با این جمله از قول دانیال نازی، یکی از شخصیت های داستان، آغاز می کند: « وقتی نمی توانی قواعد بازی را تغییر دهی، پس خفه شو و بازی کن.» همین است حکایت عشق و مرگ و دل دل های آدم ها در زندگی؛ جایی که پشت بلندی های دیوارش بایستی چندین بار مرد تا ناهنجار نمرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;لینک های مرتبط: &lt;A href=&quot;http://tamaasha.blogfa.com/post-40.aspx&quot; target=_blank&gt;تا نگاه می کنی وقت رفتن است&lt;/A&gt; ، &lt;A href=&quot;http://gurab.blogfa.com/post-266.aspx&quot; target=_blank&gt;مصطفا مستور و تصویر دیگری از آسمان&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 11 Oct 2009 12:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tamaasha&amp;postid=101</comments>
<dc:creator>tamaasha</dc:creator>
<guid>http://tamaasha.blogfa.com/post-101.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>متولد ماه مهر</title>
<link>http://tamaasha.blogfa.com/post-100.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;امروز، شامگاه پنجشنبه، ساعت ۱۹، پسرکی به جمع خانواده ی ما اضافه شد؛ دقیقا در روز جهانی کودک. پدر و مادر این کودک او را در سکوت در جنوب فرانسه به دنیا آوردند تا نگاهش برای تماشای دنیا از دریچه ی دیگری باشد؛ گرچه گاهی دنیا با تمام وسعتش بر آدمی تنگ می شود. در هر حال، من یکی که دلم سخت برای گپ زدن با این متولد ماه مهر لحظه شماری می کند تا ولایت عهدی خاندان را دو دستی تحویل این نورسیده ی مبارک دهم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;   هر کودکی که دیده باز می کند با خودش دنیایی از امید و شادی می آورد. نوستالژی کودکی یکی از آن چیزهایی است که دل ما همیشه تنگش است. همگی شاد و خوش غافل از اینکه پدر و مادر چه ها کشیده اند برای این خوشی. تحمل درد گاهی تلخ است و گاهی شیرین. زادن یک انسان از آن دسته دردهای شیرین است که حاضری گاهی به قیمت جانت بخری تا طعمش را بچشی. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;    این چند خط را به نیابت از طرفش می نویسم تا یواش یواش خودش هم دیده ها و دل تنگی هاش را از تماشای دنیا براتان بنویسد؛ باشد تا روزی که ما نیستیم به یادمان باشد:&lt;/P&gt;
&lt;BLOCKQUOTE style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot; dir=rtl&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; سلام دنیا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; چطوری؟ انگاری یه ذره بزرگی ها ... چشمامو که باز کردم یکی شتلقی زد پشتم تا هر چی از اون دنیا داشتم بریزه بیرون... نامرد چند باری ca va گفت و دست زد به یه جایی و ما رو چپکی داد دست مامان مون. مامان هم که انقدر آخش آخش گفت که نفهمیدم چی شد. دیدم یه آقاهه هم هی داره دست و پا میزنه و میگه احوال آقازاده ی ما ... چطوری شازده ی چی چی طلا ( هنوز اسم اونجا رو خوب بلد نیستم! از عموم یواشکی می پرسم بهتون می گم) &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هر کی می رسه یه نگاهی تو چشام می کنه و میگه:Bonjour Bébé! Ca va? T&apos;es content  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یه چند باری خواستم انگشتمو بکنم تو چشم یکی شون اما زورم نرسید. به موقش یه حالی بهشون می دم ( اینو عموم گفته) فعلا فقط گریه می کنم تا بدونن دنیا دست کیه...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; الآنم خستم و خیس. ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا چرا اینجوری نیگا می کنین؟ برید شیرتون رو بخورید دیگه ... فعلا بونژوق همه تون.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;FONT size=1&gt;پنجشنبه ۱۶ مهر ۱۳۸۸ ـ ۸ اکتبر ۲۰۰۹ ـ ۱۹ شوال ۱۴۳۰&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;</description>
<pubDate>Wed, 07 Oct 2009 23:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tamaasha&amp;postid=100</comments>
<dc:creator>tamaasha</dc:creator>
<guid>http://tamaasha.blogfa.com/post-100.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نامه ها</title>
<link>http://tamaasha.blogfa.com/post-98.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یکی از حاشیه های هر بررسی تحقیقی گاهی مطالعه ی مکاتبات میان نویسندگان است. همین توفیق اجباری باعث شده که هر از گاهی سرکی بکشم به نوشته هایی که ممکن است در تحقیق ام کمکی هر چند کم هم بکند. بخشی از این تحقیق تطبیقی به نویسندگان ایرانی اختصاص دارد که در این میان بیشترین مکاتبات از  آن سیمین دانشور و جلال آل احمد است و خوشبختانه منتشر هم شده. به نظرم، خواندنش برای درک حال و هوای ذهنی نویسندگانش و حتی ترسیم فضای زمانه ی خودشان لازم است؛ هر چند دیگر نمی شود با عینک کسی به جامعه نگاه کرد. جدای از ظرایفی که شاید هر کسی نتواند متوجه اش بشود، چیزهایی در این نوشته ها هست که ممکن است زمینه ی یافته هایی هم بشود. یافته هایی که اگر بخواهیم از رفتار شخصی افراد به رفتار اجتماعی شان و یا برعکس تعمیم اش بدهیم، همان چیزهایی است که آدم ها در پاورقی نوشته هاشان می آورند و به راحتی چشم ها را در مقابلش می بندند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;  برای من، خواندن این نامه ها بیشتر شبیه تفریحی است در فضایی که می دانی و نمی دانی آخرش چه می شود. امیدوارم ته ماجرا آدم زیر بار اگرها و مگرها فرسوده نشود.&lt;/P&gt;
&lt;BLOCKQUOTE style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot; dir=rtl&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می دانی سیمین، یک آدم ملغمه تضادها است. نمی خواهم ادا در بیاوری و از خواندن این کاغذ خودت را ناراحت شده بدانی و بعد جوابش را بدهی که همچه شدی و همچه. می خواهم اینها را بخوانی و بدانی که این مرد چه جوری دارد خودش را برای خودش وصف می کند. من گاهی فکر می کنم که یک عمر واخورده ام. سرخورده و وازده شده ام. گیر کرده ام میان ادب و سیاست و از هر دو مانده ام. گیر کرده ام میان مدرنیسم و عهد بوقی بودن و باز وازده شده ام. گیر کرده ام میان قناعت انزوا و جبروت قدرت و باز سر خورده ام. نه این را دارم و نه آن را. گیر کرده ام میان عشق و عقل. *&lt;/P&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;  *  &lt;FONT size=1&gt;کتاب سوم نامه های سیمین دانشور و جلال آل احمد در سفرهای کوتاه&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 04 Oct 2009 12:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tamaasha&amp;postid=98</comments>
<dc:creator>tamaasha</dc:creator>
<guid>http://tamaasha.blogfa.com/post-98.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روزگار نو</title>
<link>http://tamaasha.blogfa.com/post-97.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ظاهرا اینجا هم دارد رنگ تازه ای به خودش می گیرد. روزگار نو هم عالمی دارد. آدمی که روزگارش عوض نشود، باید کمی در آدمیت اش شک کرد. الغرض: می خواهم به یادداشت های پراکنده ام سر و سامانی بدهم در قالب نوشته هایی که خواهید خواند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این یادداشت ها، غالبا، حاشیه نگاری هایی خواهد بود که در خلال یک کار تحقیقی و در قالب تزی برای ادبیات تطبیقی نگاشته می شود. شامل همه چیز و شاید هم هیچ چیز است. موضوع اصلی را می خواهم در گذر زمان مطرح کنم؛ هر چند از قبل معلوم است. شما که غریبه نیستید، همه چیز را هم نمی شود روی وب گذاشت... بن مایه های این تز، بر اساس جامعه شناسی ادبیات و ادبیات اجتماعی است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; امیدوارم این پنجره  راهی باشد برای گفتگو و دیدار با همه ی مهمان ها، از هر مرام و هر جایگاهی، تا شاید به مدد ادبیات هم بشود به چند صدایی امیدی داشت.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 02 Oct 2009 16:35:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tamaasha&amp;postid=97</comments>
<dc:creator>tamaasha</dc:creator>
<guid>http://tamaasha.blogfa.com/post-97.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هي مترسك كلاه را بردار </title>
<link>http://tamaasha.blogfa.com/post-96.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قطره قطره اگر چه آب شديم&lt;BR&gt;ابر بوديم و آفتاب شديم&lt;BR&gt;ساخت ما را همو كه مي پنداشت&lt;BR&gt;به يكي جرعه اش خراب شديم&lt;BR&gt;هي مترسك كلاه را بردار&lt;BR&gt;ما كلاغان دگر عقاب شديم&lt;BR&gt;ما از آن سودن و نياسودن&lt;BR&gt;سنگ زيرين آسياب شديم&lt;BR&gt;گوش آن ما خروش و خشم تو را&lt;BR&gt;همچنان كوه بازتاب شديم&lt;BR&gt;اينك اين تو كه چهره مي پوشي&lt;BR&gt;اينك اين ما كه بي نقاب شديم&lt;BR&gt;ما كه اي زندگي به خاموشي&lt;BR&gt;هر سوال تو را جواب شديم&lt;BR&gt;ديگر از جان ما چه مي خواهي ؟&lt;BR&gt;ما كه با مرگ بي حساب شديم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=1&gt;محمد علي بهمني&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 04 Aug 2009 06:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tamaasha&amp;postid=96</comments>
<dc:creator>tamaasha</dc:creator>
<guid>http://tamaasha.blogfa.com/post-96.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>انسان</title>
<link>http://tamaasha.blogfa.com/post-94.aspx</link>
<description>       انسان دوستانش را بسیار سخت تر از دشمنانش می بخشد. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 20 Jun 2009 21:02:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tamaasha&amp;postid=94</comments>
<dc:creator>tamaasha</dc:creator>
<guid>http://tamaasha.blogfa.com/post-94.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ای خدا، ای فلک، ای طبیعت...</title>
<link>http://tamaasha.blogfa.com/post-93.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=1&gt;این نوشته برای چند وقت قبل تر هست و متعلق به روزهایی که ماجرا این طورها نیود. چند باری خواستم منتشرش کنم ولی هر بار بلاگفا خطایی در ارسال مطلب داد و از خیرش گذشتم. &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://www.debsh.com/archives/2009/06/18/003298.html&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT size=1&gt;این نوشته ی محمود فرجامی&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT size=1&gt; را خواندم و به صرافت انتشارش افتادم. ای کاش بیات نشده باشد...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; پیش درآمد: زبان و دید هرمنوتیکی به آن گاهی منشا سو تفاهم و ایجاد فاصله ای میان گوینده و مخاطب است. با این پیش درآمد به سراغ اصل مطلب می روم به این امید که در مصداق ها نشانی از مناقشه ندارم و قصدم استفاده از مثل هایی است که گاهی خواننده با آن هم عقیده است و گاهی نه. این حق هر کسی است که بگوید ولی با کلمه به جان آدمی نیفتد. مختصر می نویسم : &lt;STRONG&gt;از صحن خانه تا به لب بام از آن ِ من / از بام خانه تا به ثریا از آن ِ تو... &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; این روزها سوال دوستان ام  که من را به عنوان ایرانی می شناسد و از ابتدا هم با افتخار ایرانی بودنم را در برابر آنان فریاد زده ام٬ این است: چه خبر... چرا ... شما هم ؟ این روزها٬ ما  همه شاهد اتفاقاتی نخواسته هستیم. اینکه جنگ بر سر قدرت به جای نفت، بر سر سفره های مردم آمده و برای ما که دوریم هر روز دست و دلمان می لرزد از دیدن و شنیدن خبری و تصویری. آنچه می رسد نشان می دهد دیگر بوی یکرنگی از این نقش نمی آید. داخل پرانتز بگویم که مدت هاست در کنار فقدان وجود افراد متخصص، نبود یک عده آدم نشانه شناس که یکی از وظایف شان تحلیل جامعه و حاکمان است از منظر نشانه ها و بیانش برای مردم ، بد جوری به چشم می خورد. افرادی که قدرت این کار را داشته باشند و البته اجازه ی بیان هر مگویی را. بضاعت علمی موجود، امکان چنین چیزی را تا به حال نداده که در کنار هر سیاستمدار یک نشانه شناس هم اجازه ی تحلیل عمومی داشته باشد؛ شاید هم این ایده نیاز به زمان دارد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می گفتم که این روزها هم نشانه هایی آشکار از دور و نزدیک به چشم می خورد که ما مردم هر روز با آن نفس می کشیم. خیلی ها که همواره در سخن، خودشان را بیزار از سیاست نشان می دادند، خواسته و نخواسته در دامش افتاده اند. بخشی از حالتی که امروز دچارش شده ایم، حاصل نسنجیدگی کسانی است که خود را سیاستمدار می نامند و کسانی که سیاست را بخشی جدای از زندگی. سیاست بخشی از زندگی هر روزه ی آدم هاست. اما وقتی سیاست بویی از صداقت نمی برد و نقاب چهره ی فردی کنار می رود، به سختی می توانی چهره ی جدید را در ذهنت بازسازی و ترمیم کنی. این اتفاقات نشان می دهد که فرصت ترمیم این چهره دیگر نیست یا دست کم مردمی که دیده اند، قانع نمی شوند و نمی توانند فراموش کنند که چه بر سرشان آمده است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یکی از اشتباه های همیشه ی آدمی این است که گاهی اوقات زورش را جایی خرج می کند که شاید کمترین بهره ی ممکن را از آن داشته باشد. یکی از این ای کاش ها، این هست که ای کاش این همه نیرو و شوری که برخی دوستان در فضاهای مجازی صرف می کردند و می کنند را به عرصه ی اجتماع ببرند و کمی حق بدهند که با وجود این فضای پلیسی، ضریب نفوذ این فضاها در داخل به شدت کاهش یافته؛ هر چند سالیان سال است که ما ایرانیان ثابت کرده ایم هر چه به رویمان بسته شود، راه دیگری، حتی سینه به سینه، هم هست... تلاش کنیم تصویری که از این روزها برای جهان ترسیم می کنیم٬ تصویری منصفانه و فارغ از هیاهویی باشد که به هویت ایران و ایرانی لطمه بزند. کمترین اش برای افراد دور از گود این است که از فضای ذهنی خود ساخته خارج شوند و با نوع گفتمان شان٬ تصویری مناسب برای سربلندی همه ارائه کنند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ای کاش آنها که خودشان را سیاست مدار می نامند٬ برای بالا رفتن خودشان شانه های کسی را هدف نگیرند... کاش دین و اعتقاد کسی را به صورتش پرت نکنند... کاش آنها که به اصول اولیه ی آدم بودن اعتقاد دارند٬ حرمت کلمات را بدانند... کاش آدم ها قدر آدم بودن خودشان را بدانند... کاش لحن تحقیر از دایره ی واژه ها حذف شود و هزار آرزوی دیگر...  کاش آن روزها را ببینیم... کاش...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; دیگر جایی نمانده که حدیث یاس مان را آنجا ببریم : &lt;STRONG&gt;ای خدا، ای فلک، ای طبیعت ... شام تاریک ما را سحر کن ...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 19 Jun 2009 21:09:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tamaasha&amp;postid=93</comments>
<dc:creator>tamaasha</dc:creator>
<guid>http://tamaasha.blogfa.com/post-93.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از صدای سخن عشق ندیدم خوش تر...</title>
<link>http://tamaasha.blogfa.com/post-91.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پسری روبروی اتاق پر شور و شر دوره ی دانشجویی مان بود که هر از گاهی می زد زیر آواز و به اتفاق هم اتاقی ها می نشستیم به شنیدن آوازش. هیچ وقت صاحب آن صدا را نشناختم. روزی داشت اشعاری می خواند که زود کاغذ و قلمی یافتم و نوشتم. بعد تمام شدن، با همان فریادهای متداول خوابگاهی پرسیدم:« دمت گرم... به به ... حالا این مال کی بود که خوندی برادر؟» گفت: «&lt;STRONG&gt;عماد خراسانی&lt;/STRONG&gt;» ...  این نام ماند تا روزی سهیل محمودی شعری از او خواند که از بد روزگار در دفتری نوشتم که رفت جزو چمدان خاطرات و همین ها یادم می آید که براتان می نویسم. اگر دوستی کاملش را می داند، لطف بزرگی است که اینجا برایم به یادگار بگذارد؛ خاصه یاران خراسانی او را بهتر می شناسند:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot; align=center&gt;اشک ها می بارد همچون سیل بر رخسار زردم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot; align=center&gt;آرزو دارم روم جایی که دیگر برنگردم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot; align=center&gt;روز و شب ها ره سپر گشتند و افزودند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot; align=center&gt;روزها دردی به دردم، شام ها داغی به داغم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot; align=center&gt;گوهری یکتا به دست خود به کوران می فروشم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot; align=center&gt;............................................ ( یادم نیست!)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; عماد در غزل هم ردیف شهریار و سایه و گاهی چند قدمی پیش تر و پس تر حرکت کرده. دیوان زیبایی دارد. موسیقی و آواز هم بخشی از زندگی اش بوده. می توانیددر &lt;A href=&quot;http://www.4shared.com/file/21918392/57f9ba17/35_-_BS_020__Emad_Khorasani_.html?cau2=403tNull&quot; target=_blank&gt;اینجا&lt;/A&gt; بخشی از غزلش را با آواز خودش در &lt;A href=&quot;http://gol-ha.blogfa.com/post-36.aspx&quot; target=_blank&gt;برنامه ی گلها&lt;/A&gt; بشنوید.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;امروز سالگرد درگذشتش است. مردی حاصل یک عمر عاشقی... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پ.ن: اگر علاقه مندید اشعار بیشتری از او بخوانید و درباره اش بیشتر بدانید٬ سری به این لینک ها بزنید: &lt;A href=&quot;http://www.mashaheer.net/archives/000085.html&quot; target=_blank&gt;مشاهیر&lt;/A&gt; ٬ &lt;A href=&quot;http://www.mahmehr.blogfa.com/post-49.aspx&quot; target=_blank&gt;دیرینه رند&lt;/A&gt; ٬ &lt;A href=&quot;http://www.iranseda.ir/showFullItem/?r=192246&quot; target=_blank&gt;شبکه ایران صدا&lt;/A&gt; و &lt;A href=&quot;http://www.bbc.co.uk/persian/arts/story/2004/02/040217_pm-cy-emad.shtml&quot; target=_blank&gt;بی بی سی فارسی&lt;/A&gt; .&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 15 Feb 2009 21:03:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tamaasha&amp;postid=91</comments>
<dc:creator>tamaasha</dc:creator>
<guid>http://tamaasha.blogfa.com/post-91.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حریم </title>
<link>http://tamaasha.blogfa.com/post-92.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;این روزها شدیدا به این حرف می اندیشم: استر ذهبک و ذهابک و مذهبک. چرا در بین این همه عمل با استناد به بسیاری از حرف ها٬ ملت سرک می کشند به درونت و به هر بهانه ای می خواهند مقر بیارندت... چرا یاد نمی گیریم این سه چیز را رعایت کنیم در حق دیگران...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ.ن:  نقلی است از امام علی که سه چیز را پنهان نگه دار: رفت و آمدت را٬ درآمدت را و مذهبت. میزان اصالت نقل را نمی دانم ولی همان چیزی است که از قدیم گفته اند سرپوشی و یا به قولی راز دل با هر که جان دارد نیابد گفت.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 14 Feb 2009 21:35:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tamaasha&amp;postid=92</comments>
<dc:creator>tamaasha</dc:creator>
<guid>http://tamaasha.blogfa.com/post-92.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
