<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>تماشا</title>
<link>http://tamaasha.blogfa.com/</link>
<description>  </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 17 Dec 2009 16:30:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>حرف ...</title>
<link>http://tamaasha.blogfa.com/post-120.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;  &quot; همه ی حرف و سخن های عالم از همین سی و دو تا حرف درست شده است. به هر زبان که بنویسی، اصل قضیه فرق نمی کند. هر چه فحش و بد و بیراه هست، هر چه کلام مقدس داریم – حتی اسم اعظم خدا – همه شان را با همین سی و دو تا حرف می نویسند. می خواهم بگويم مبادا یک وقت این کوره سوادی که داری جلوی چشمت را بگیرد و حق را زیر پا بگذاری. یادت هم باشد که ابزار کار شیطان هم همین سی و دو تا حرف است، حکم قتل همه ی بی گناه ها و گناه کارها را هم با همین حروف می نویسند. حالا که این طور است مبادا قلمت به ناحق بگردد و این حروف در دست تو یا روی کاغذت بشود ابزار کار شیطان.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=1&gt;نون والقلم؛ &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=1&gt;جلال آل احمد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 17 Dec 2009 16:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tamaasha&amp;postid=120</comments>
<dc:creator>tamaasha</dc:creator>
<guid>http://tamaasha.blogfa.com/post-120.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یاد</title>
<link>http://tamaasha.blogfa.com/post-116.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;شما یادتان نبود، زمانی که خنده ها و دست ها در هم می پیچیدند؛ شما یادتان نمی ماند، زمانی که نگاهی راه خودش را می یابد در  فرسنگ ها فاصله...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 13 Dec 2009 17:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tamaasha&amp;postid=116</comments>
<dc:creator>tamaasha</dc:creator>
<guid>http://tamaasha.blogfa.com/post-116.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دارایی </title>
<link>http://tamaasha.blogfa.com/post-115.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;دستی برای نوشتن، چشمی برای نبستن و دلی برای امیدواری و شکستن...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 10 Dec 2009 17:31:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tamaasha&amp;postid=115</comments>
<dc:creator>tamaasha</dc:creator>
<guid>http://tamaasha.blogfa.com/post-115.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مواظب خودت باش!</title>
<link>http://tamaasha.blogfa.com/post-114.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;از دور که نگاه می کنی، مثل منظره ای زیباست که دوست داری پنجره ات را ببری همان جا بگذاری و تماشا کنی. نزدیک که می شوی، دل دل ها سراغت آمده و هزار و یک خیال. مواظب خودت باش!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Dec 2009 17:28:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tamaasha&amp;postid=114</comments>
<dc:creator>tamaasha</dc:creator>
<guid>http://tamaasha.blogfa.com/post-114.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عادت</title>
<link>http://tamaasha.blogfa.com/post-110.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;همیشه هراس داشتم از روزی که آرام بگیرم و قانع شوم به چیزهایی که در حالت انفعال اسمش را گذاشته ایم زندگی. هراس داشته ام ار روزی که بلند شوم و ذهنم خطی ننویسد؛ بشوم مرده ی زنده. این روزها که می نویسم حال زندگان حی را دارم. آدم ها را راحت تر درک می کنم و پنجره های شیشه هاشان به روی دنیا. حتی سکوت شان و سکوتم. حس کشف کودکانه دارم گاهی. ناچاری ها را بیشتر می بینم و اشتیاق ها را بسته به حال روزگار همیشه در جنگ. می روم سراغ مارسل پروست و روزهایی که  از دوری دل خوشی هاش می نویسد : « همه ی این جدایی ها، مرا ناخواسته به فکر جبران ناپذیری آنچه که روزی فرا می رسد می انداخت، هرچند که آن زمان هیچ وقت به امکان زنده ماندن خودم پس از مرگ مادرم فکر نکرده بودم ... قصد کرده بودم که یک دقیقه از مرگ مادرم نگذشته، خودم را بکشم. بعدها نبود مادرم چیزهایی تلخ تر از این هم به من آموخت؛ این که آدم به نبودن دیگران عادت می کند و &lt;STRONG&gt;این عادت به نبودن عزیزان از نبودن شان ناگوارتر است ...&lt;/STRONG&gt; »&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 07 Dec 2009 10:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tamaasha&amp;postid=110</comments>
<dc:creator>tamaasha</dc:creator>
<guid>http://tamaasha.blogfa.com/post-110.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زمزمه</title>
<link>http://tamaasha.blogfa.com/post-109.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;گاهی ناخودآگاه زیر لبم با زمزمه ای عبور می کنم. این روزها برای خودم می خوانم: &quot; أمن يجيب المضطر إذا دعاه و يكشف السوء &quot; ؛ با یک دنیا نوشته و نا نوشته ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 Dec 2009 20:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tamaasha&amp;postid=109</comments>
<dc:creator>tamaasha</dc:creator>
<guid>http://tamaasha.blogfa.com/post-109.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دیوار </title>
<link>http://tamaasha.blogfa.com/post-112.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt; وقتی کسی زمان را در جایی مجازی برایت متوقف می کند، باید فهمید که دیواری بالا آمده؛ چیزی که به جای دوستی بین دو نفر، مایه ی سوء تفاهم میان شان شده است. آن وقت است که می روی مارکس بخوانی، وقتی می نویسد: «مسیر جهنم را سنگفرشی از حسن نیت ها فرش کرده است.» &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 Dec 2009 15:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tamaasha&amp;postid=112</comments>
<dc:creator>tamaasha</dc:creator>
<guid>http://tamaasha.blogfa.com/post-112.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>Notre jardin est proche de Dieu</title>
<link>http://tamaasha.blogfa.com/post-105.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;A name=OLE_LINK2&gt;&lt;/A&gt;&lt;A name=OLE_LINK1&gt;نشسته ام در سمینار و مادام زیبا رومان، دارد در مورد هرتا مولر صحبت می کند. کتابی به دست حضار می دهد تا یکی یکی تورقی بزنند و بدانند که قبل از نوبل ادبیات هم کسی در مورد معرفی هرتا مولر کاری کرده. موضوع، تاثیر ژئوپولیتیک در ادبیات  است و حرف های جالبی می زند از زادگاه مادری مولر، باتان.قبل اش با هم صحبت کردیم که بخش ناظم حکمت سمینار با من. کتاب که دستم می رسد، صفحه را باز می کنم، می بینم ترجمه ی یکی از نامه هاست به هرتا از مجاری به فرانسه توسط همین مادام مان که آبشار طلایی موها و ترکیب صورت اش به علاوه ی مهارت سخنوری اش، همه و همه، لذت خواندن چنین متنی را چند برابر می کند. زندگی بدون زیبایی ها و دوستی ها معنایی دارد؟ راستی که باغ ما نزدیک خداست...&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;Notre jardin est proche de Dieu&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt; En réalité, toutes les vies humaines ressemblent d’une façon ou d’une autre à la destiné de … . Sur la terre ferme nous vivons, nous aussi, chacun sur notre ile, tous de façon isolée, nous vivons seuls et nous nous construisons tous notre bicoque, et cette construction demeure bicoque même si on l’appelle en &lt;A name=OLE_LINK4&gt;&lt;/A&gt;&lt;A name=OLE_LINK3&gt;palais&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 02 Dec 2009 22:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tamaasha&amp;postid=105</comments>
<dc:creator>tamaasha</dc:creator>
<guid>http://tamaasha.blogfa.com/post-105.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خیانت!</title>
<link>http://tamaasha.blogfa.com/post-118.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;خیانت تنها این نیست که شب را با دیگری بگذرانی ... خیانت می تواند دوست داشتن دروغین هم باشد!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 30 Nov 2009 22:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tamaasha&amp;postid=118</comments>
<dc:creator>tamaasha</dc:creator>
<guid>http://tamaasha.blogfa.com/post-118.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پس هستم...</title>
<link>http://tamaasha.blogfa.com/post-106.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این روزها که می آید و می رود همیشه حرف هایی از جنس نگفتن برایم می ماند. حرف هایی که وقتی خواسته ام بیان کنم اش، شنیدنش راحت هست و دیدنش سخت. گاهی که خسته می شوم و آرام، مقابل خودم می نشینم تا با خودم خلوت کنم. از شما چه پنهان، لحظه هایی هست که همه ی ما کلافه ایم، گم ایم و نیستیم. گاهی می نشینم و از سر ذوق برای دوستی می نویسم و ته اش سکوت پاسخ ام . یادم می رود که آدم ها نیمه ی پنهانی دارند که به سختی می شود دید.  همیشه فاصله ای هست. شاید نشانه ای کافی باشد برایت تا ببینی راه را کج آمده ای. به نشانه ها بایستی ایمان آورد؛ هر چند کوچک.  گاهی نهیب می زنم به خودم از اینکه چیزی را جایی و برای کسی می نویسم که نباید. بیهوده نویسی را تعطیل می کنم و برای هر کسی نوشتن را. بی تابی هم تعطیل. بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست رفیق. نمی نویسم و نمی گویم، پس هستم...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 28 Nov 2009 22:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tamaasha&amp;postid=106</comments>
<dc:creator>tamaasha</dc:creator>
<guid>http://tamaasha.blogfa.com/post-106.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
